.
.
.
عشق برید کیسهام
گفتم
هی چه میکنی
گفت تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من گفت تو را نه بس بود نعمت بیکران من گفت سِرِ هزار ساله را مستم و فاش میکنم گفت مطرب دلربای من گفت مده ز من نشان گفت مده ز من نشان گفت همین همین
فروریخت
فروریخت
شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
.
.
.
بیست و شش خرداد هشتاد و نه بود
دسته: نوشتههای روزانه
قرار
هر چه بینی
بگذر
چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانهی دل
در بزد
گفت
بیا در بگشا هیچ مگو
تو چو سرنای منی
بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم
ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی ؟
گفت هر جا که کشم
زود بیا
هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو ؟
همچو گل خنده زد و گفت
درآ
تا بینی همه آتش
سمن و برگ و گیا
هیچ مگو
همه آنش گل گویا شد و با ما میگفت
جز
ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
جلال الدین محمد بلخی
یادم نرود : از مرد عزیز و بزرگ محمدرضا شفیعی کدکنی هزارها بار سپاسگزارم
با این کتاب که قلب من شده است، غزلیات شمس تبریز با آن نوشتههای گوشه گوشهاش
که ایام میرود

پیادهروی با من زیادهروی میکند
آخرین بار موهایت را بافته بودی
لیوان چای را بر میدارم، کمی مینوشم و باز به نوشتن ادامه میدهم، درها و پنجرهها همه باز هستند، باد میآید، هیچ کس بلند نمیشود آنها را ببندد، باد کاغذها را به هم ریخته، همه چیز روی زمین، پخش و پلا شده، مینویسم، فکر میکنم باید بنویسم که شبی هم بود که باد بدی میآمد، درها و پنچرهها محکم به هم میخوردند و هیچ کس بلند نمیشد درها را ببندد، ما هر کدام در خلسهی خود فرو رفته بودیم و فکر میکردیم به هر جهت درها باید باز بمانند شاید کسی که نیمه شب رفته، نیمه شب باز گردد.
۲۷ بهمن آن سال
سارا محمدی اردهالی
بهمن
شکایتها همیکردی
که بهمن برگریز آمد
کنون برخیز و
گلشن بین
که بهمن
بر گُریز آمد
ز رعدِ آسمان بشنو تو آواز دُهُل
یعنی:
عروسی دارد این عالم
که بُستان پُر جَهیز آمد
که یاغی رفت و
از نصرت
نسیم مشکبیز آمد
به گوش غنچه
نیلوفر
همیگوید
که یا عبهر
به استیز عدو
می خور
که هنگام ستیز آمد
که نبوَد خواب را لذت چو بانگِ خیز خیز آمد
مولانا جلالالدین محمد بلخی
چون
سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم
گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟
گفتم
چو چرخ گردان
والله که بیقرارم
گفت
ار چه بیقراری
نی بیقرار مایی ؟
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
اینجا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکتهی تو جانی
مسپار جان به هر کس
چون جانسپار مایی
مولانا جلالالدین محمد بلخی
صبح در کشورم
صبح در کشورم ساعت هشت یک نفر از زنش خداحافظی کرده رفته سمت ماشینش
این طور از خواب بیدار میشوم
میروم بیرون
هیچ جا
صبح در کشورم یک مرد دارد به سمت ماشینش میرود
سیلویا با شور میگوید برویم فیلم ایرانی ببینیم
فیلم ببینیم
دوست دارد
فیلم ایرانی
سالن پر است
فیلم را دیدهام
نگاه نمیکنم
صبح در کشورم زن در را میبندد
بیدفاعم
دست بسته
دارم میشنوم
پرویز پرستویی از گلشیفته میپرسد
کدام مین؟ سر کلاس درس مین چه کار میکرد؟
حالا نوبت گلشیفته است
کسی که میجنگد برای بچههایش هم تصمیم گرفته
سیلویا فیلم ایرانی دوست دارد
در تاریکی برق کلاشینکف چشمم را میزند
کلمات خنثی نمیشوند
حواسشان نیست
وسط فیلم بلند میشوم
مرد افتاده
همه جا پر از شیشه خرده است
زن برمیگردد
بلندش میکند
آخرین خبر امشب را میخوانم
احمد شیرزاد نوشته
من دیدم
خودم دیدم
مغز متلاشی شدهی شوهرم را دیدم
سارا محمدی اردهالی، ب
۲۲ دی ۸۸
در محرم سنهی هزار و چهارصد و سی و یک
امروز که من این قصه آغاز میکنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زندهاند، در گوشهای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شدهاست و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر ِ وی میبباید رفت. و در تاریخی که میکنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
” شرم باد این پیر را ”
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.
تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر
گفتا که چند جوشی گفتم که
تا قیامت
گفتا کجاست آفت
گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا
گفتم
در استقامت
.
.
.
مولانا جلال الدین محمد بلخی
آیت الله حسینعلی منتظری در هشتاد و هفت سالگی

چه زمانی
سر بزنگاه سخن گفتن
کنار کشیدن
مناسبترین زمان بودن
مناسبترین زمان نبودن
چه زمانی
به زمان زندگی بخشیدن
تلف نکردن ثانیهها
زندگی کردن در برابر تاریخ
در برابر مقبرهها
در برابر خود
ایستادن
چه زمانی
