فنجان سفید لبه طلایی مادر ‌بزرگ

فنجان را می‌شویم
با دقت خشک می‌کنم
عادت ندارم به قهوه خوردن
قهوه درست می‌کنم
کمی شکر
هم می‌زنم
اگر بمبی بوده باشم
ساعت‌ها مانده به
منفجر شدنم
۸ مهر ۸۹
سارا محمدی اردهالی

دیدگاه ها . «فنجان سفید لبه طلایی مادر ‌بزرگ»

  1. سر همین پاگرد
    که خسته ای
    کفشهایت رابکنی
    داخل شوی
    بنشینی
    کنار این حسن یوسفها
    و فنجان لبه طلایی مادربزرگ
    .
    .
    .
    حالت خوب خوب می شود
    باور کن
    ———————————
    حالت خوب باشد که حال ما را خوب می کنی سارای پاگرد :-)
    روی حسن یوسفها پریده دلتنگ آفتابند به گمانم …
    …………
    سپاس
    باید لب پنجره بگذارمشان
    خاطر جمع
    سارا

  2. “و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به
    صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور”
    شعر شما من را یاد این شعر سهراب انداخت شعرهاتون ساده و صمیمی است
    ………
    سپاس
    زیبا بود
    سارا

  3. این چنین در چشم انتظاری
    شبها چندان دراز می گذرد
    که ترانه ریشه افشان کرده
    درخت وار بربالیده است
    ساعتها مانده به پرتاب ترکشها

  4. قبلا هم کارهایی از شما خوانده بودم. به گمانم در وازنا
    یادم نیست چه بود،‌اما حس خوبش باقی مانده بود، طوری که وقت اسم شما را در پیوند های یک وبلاگی دیدم، با اشتیاق لینک را باز کردم و مطمئن بودم که لحظات خوبی نصیبم می‌شود.
    درست فکر می کردم. بسیار لذت بردم.
    فرصتی اگر بود سری هم به من بزنید:
    http://www.zahrsorood.blogfa.com

  5. سلام بر سارا خانم اردهالی
    راستش جزو کسایی هستی که
    به کارت اعتقاد داری و روز به روز
    اسمت پررنگ تر به گوشم می خوره
    از این به بعد می خوام زیاد بخونمت
    راستی لینکت هم کردم خوشحال میشم
    قابل بدونی و بیایی
    فعلا…
    ………..
    سپاس گزارم
    سارا

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.