مرز

بیگانه می‌خندد
فاصله دارد
فاصله دلش را خالی نمی‌کند
به جایی که گرم به نظر می‌رسد نمی‌رود
سرما نمی‌ترساندش
می‌داند بیرون ماندن یعنی چه
مهره‌ی خودش را دارد
بازی خودش را
وارد نمی‌شود
بیگانه می‌خندد

دیدگاه ها . «مرز»

  1. اگر باد نبود

    کنارم بند می‌شدی
    همین‌جا که می‌دانی !

    اگر باد نبود

    آسمانم را سراسر ابر نمی‌گرفت …
    و من
    این همه دلتنگ نمی‌شدم ابرآلود …
    این همه در دلم نمی‌باریدم …
    و این همه از شوق آفتاب نمی‌آمدم کنار پنچره …!!

    همیشه خیال می‌کردم
    تو می‌آیی
    و من آمدنت را تماشا می‌کنم
    همیشه،
    باد، پنجره را به هم کوبید …
    و باران ِ تندی گرفت!!

    1. سلام یاسمن عزیز،
      شاید به خواندن و نوشتن هم ربط دارد.
      وقتی بیرون از جهانی و داری می‌خوانی یا می‌نویسی. متوجه سرمای شدید نمی‌شوی.
      اگر ناگهان برگردی استخوان‌هایت از سرما می‌ترکد. پس انگار حواس جمع هم می‌خواهد.
      مراقب خودت باش. برایت خواهم نوشت.
      سارا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *