جین هیرشفیلد

jane_hirshfield01.jpg
وقتی بیست ساله بودم و بیرون از پرینستون در یک خانه زراعتی زنده‌گی می‌کردم، یک روز مشغول شنیدن یک آلبوم موسیقی به‌نام «یک نوع آبی» از «مایلز دیویس» بودم. با آن به‌طرز عمیقی احساس نزدیکی می‌کردم و تنها کاری که می‌کردم فقط گوش دادن بود. در آن لحظه جز همان موسیقی چیز دیگری را حس نمی‌کردم. خب، جایی آلبوم تمام شد و سوزن شروع به‌کلیک، کلیک، کلیک کردن‌های کوچک کرد. (‌صدایی که من فکر می‌کنم روزی به‌زودی‌ی زود ناشناخته خواهد شد، چرا که هر روز افراد کمتر و کمتری به‌گرامافون وینیل گوش می‌دهند.) شب بود و در نیوجرسی باران می‌بارید. چون هیچ «منی» حاضر نبود، و «مایلز دیویس» هم در صدای‌اش تمام شده بود، شنیدن موسیقی با شب و باران و بی‌کرانه‌گی پیوند خورده بود. و باران و تاریکی‌ی بی‌نهایت بودند و این همان چیزی بود که من بودم. بی‌اختیار زدم زیر گریه. دوست‌ام به‌طرف من دوید: ـ مشکلی هست؟ گفتم: ـ مشکلی نیست. و چیزی هم نبود. برای آن احساس بزرگی که در آن غرق شده بودم، اشک می‌ریختم. این اتفاق شبیه درک حقیقت وجود بود.
قسمتی از مصاحبه با جین هیرشفیلد، ذن و هنر شعر، ترجمه فرانک احمدی، خانه شاعران جهان

دیدگاه ها . «جین هیرشفیلد»

  1. سلام
    کاش میشد
    احساسی را آز آسمان دزدید
    و به زمین هدیه داد
    کاش میشد بی آنکه بلبل باغ قالی بیدار شود گلهایش را لمس کرد.
    کاش میشد بدون اینکه چشمها یم بفهمند من واشک با هم بروی گونه های سفید این صورت بی روح اسکی بازی کنیم.
    کاتب باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *