می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند
دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم
با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت
۱۳ دی ۸۷

دیدگاه ها . «می‌گریست»

  1. خیلییییییییییییی خوشگل بود
    هرچند من عددی نیستم که نظر بدم…
    اما دیدم…سرتاسر غروری که با همه بزرگی
    با همه قدرت…
    شکست…
    ولش کن فکر کنم اصلا هیچ ربطی به نوشته های تو نداشت…
    غم نبینی

  2. سارا
    این شعر یکی از بهترین کارهای تست
    بسیار زیبا و بدون نقص.
    مرد سر افکنده می آید.
    حرفی دارد که نمی تواند بگوید یا شاید اصلا گفتنی نیست.
    تو هم- انگار تمام زنهای عالم ماتم زده در نگاهت به دیوار تکیه داده اند- هیچ نمی گویی و نظاره گر این شکستنی که شاید شبیه خیلی از نمایش های غیر قابل اعتمادهر روزه ی مردم است.
    اگر چنین نباشد مردی که دست در دستان محبوب از سر عشق ونیاز گریسته است .
    خوشبخترین مردان روزگار است.

  3. سلام سارا. شما شاعر مورد علاقه ی من هستید. شعرهایتان درست همان چیزی است که من از شعر انتظار دارم. یک تصویر، یک چینش ظریف از چیزی که مخاطب خودش باید بداند چیست، و دیگر هیچ. هیچ مفهومی در شعرهای شما به زور منتقل نمی شود. با زبان بازی نمی کنید و زبانتان خنثی و بی طرف و بی منظور است. آهنگ هم در کار نیست. فقط یک تصویر را نقاشی می کنید، بدون هیچ آرایه و پیرایه ای. از خودم می پرسم چطور منی که این همه دلبسته ی زبان و موسیقی ام می توانم شیفته ی کارهای شما بشوم. و جواب: در شعرهای شما تمام بار شعر بر دوش همان تصویری است که چشمتان شکارش کرده. این تصاویر اند که خیلی ناب اند، و آفرین به نگاه پر احساس و ظریف شما.

  4. [ هر انسان با این پیام متولد می شود
    که خدا
    هنوز
    از انسان
    نومید نیست
    (ر.ر. تاگور) ]
    مرثیه ای برای مرد …
    ۱)
    آن مرد آمد …
    آن مرد با درد آمد
    آن مرد در باران آمد
    ساده آمد و نبود.
    صادق آمد و بود.
    اعتماد آورد.
    شناخت ساده آورد.
    او را ساده شناختم و نبود.
    تردید کردم! آن مرد چرا آمد؟
    تردد تردید بود
    در آمدنش تردید نبود
    هیچ کس او را نمی شناخت و می شناخت.
    ایستادم و ایستاد.
    دویدم و دوید.
    ایستادم و دوید!
    ترسیدم!
    او را در خود می دیدم
    ساده نبود و ساده می دیدم.
    دست خالی آمده بود و دستش خالی تر بود.
    آن مرد ترسید!
    صادق بود و صادق نمی دیدند …
    چون ساده نبود و ساده می دیدند …
    آن مرد …
    ۲)
    آن مرد آمد
    آن مرد با اسب آمد
    آن مرد اسبش را کشت
    آن مرد قلبش را سوراخ کرد
    آن مرد مُرد
    آن اسب آمد
    آن اسب بی سر آمد
    آن اسب در سایه آمد
    ۳)
    دیگر بابا انار ندارد
    دارا درد ندارد
    بابا درد دارد
    دارا دِرَم دارد
    بابا با درد داراست
    دارا با بابا داراست

    بابا مُرد
    « از بس که جان ندارد » …
    (م.اسیر)
    ۱۰/ دی ماه /۱۳۸۴- ۲۲:۵۵
    بابل – کاظم بیگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *