

پدر
یک کت خوشگل
سوغاتی آورده
اگر
کت را میدادم
کسی بپوشد
توی خیابانها سوت بزند
آن وقت
سرم را میگذاشتم
روی بستهی کاغذها
گریه میگردم
۸ فروردین ۸۸
دیشب
از تاریکی شب نترسیدم
تمام شب
شعر نیمهتمامت
با من بود
ترس ما
ـ من و شعر ـ
تنها
این بود
که تو
تمامش کنی
بیا
باز هم
شبها
شعر نیمهتمام بگو
۱۵ اسفند ۸۷

تلفن زنگ میزند
شمارهی اوست
مانند جامی زهر
برش میدارم
تا ته مینوشم
بدون خداحافظی
میگذارد مرا
میان جامهای نیم خوردهاش
روی میز سالن پذیرایی
۱۰ اسفند ۸۷
مثه یه کم نمک
که مزه غذا رو
از این رو به اون رو میکنه
آخ
اگه میشد
توی این تاریکی
یکی روش رو بر گردونه
و یه کم
فقط یه کم
به من گوش کنه
۶ اسفند ۸۷

موهای سیاهم
که خیال میکنی
کوتاهند
تیمارستانیست
پر از جانیهای بسته به تخت
پیشتر نیا محبوب من
آرام نمیگیرند
هر کدامشان داستانی دارند
که فراموش کردهام
از دستهایم نیز
بترس
آنها عاشق خنجرهای خوش دستند
و تراژدیهای بزرگ
پیشتر نیا محبوب من
پردهی قرمز
پایین که بیافتد
همه خواهند فهمید
این یک نمایش نبودهاست
۱۱ بهمن ۸۷

عکس: آرش عاشورینیا
تقاطع میرداماد ـ ولی عصر
کنار شیر آتشنشانی
زود رسیدم
سر قرار
به شیر چهارشانه و جدی نگاه کردم
ـ چند وقت است منتظری ؟
ـ ده سال
ترجیج میدهم
منتظر بمانم
جایی آتش نگیرد
به قرار ما
پنج دقیقه مانده
بروم یا بمانم ؟
۷ دی ۸۷

سه نفری
میریزند توی خانه
لباسهایت را
که از سرما روی هم پوشیدهای
به تنت میدرند
برهنه
از پلهها پرتت میکنند پایین
موهایت را میپیچند دور دست
میکشندت روی برف
در خرابهای
صورتت را در گل و لای فرو میکنند
و تو
در حالی که دندههایت خرد میشوند
و دهانت پر از خون است
فکر میکنی
کی اردیبهشت میرسد
۲۷ دی ۸۷
بالهایم
هنگام رقص
رگ به رگ میشوند
میچرخم
با سرگیجه
ساقهای نازکم در هم پیچ میخورند
پیر میشوند
آیا پی دستی، سوزنی
خواهم گشت
که در کمرم بنشیند
قاب شوم
با چهارچوبی طلایی
خواب روم بر دیوار
با بالهای باز و بیحرکت
۸ دی ۸۷
هفت بار
میشویم
لیوانها و
بشقابها و
قابلمهها را
چقدر جان دارد این شب
۲۱ دی ۸۷
مردی که میگریست
نیمهشب آمد
تمام مردان زمین در چشمهایش سر پایین انداخته بودند
میلرزیدند
دستم را گرفته بود
اجازه نمیداد
چراغ را روشن کنم
با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت
۱۳ دی ۸۷
کاغذ کادویی که دوست دارم
میخرم
با آن روبانهای سه رنگ
سپس
آن هدیهی همیشگی را
با دلنگرانیی تو
کادو میکنم
خطت را خوب بلدم
طوری رفتار میکنم
که واقعن
خیال کنم
این هدیهی توست
اما نمیدانم
چه مینویسی روی کارت
برای
روز تولدم
آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچهی نحیف ما گذشتند
پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین
پنجره را باز کردم
مشتهایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم
پیشانیام را تکیه دادم به سینهی ماه
کامیونها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب
بیست و سه آذر هشتاد و هفت

زنی بود
در تمام کافهها
دونات تمشک سفارش میداد
نمیدانست
پاییز یعنی چه
عشق بیفرجام یعنی چه
زنی که
مدام عاشق میشد
و همیشه خیال میکرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش دادهاست
بیست آبان هشتاد و هفت

سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصلهی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز
یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد
" میروم چای دم کنم"
بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

چون پلنگی
از لا به لای درختچهها
بیرون خرامید
لبخند چنگیزخان بر لبش
چشمان سیاهش زبانه میکشیدند
دستش را پیش آورد
شاعران نیشابور
ابریشمهای رنگارنگ بلخ
انبارهای غلهی خراسان و خوارزم
در من
میسوختند و
دود میشدند
دست دادم
ده آبان هشتاد و هفت

