صفحه‌ی 7 از 23
mars 29, 2009 | یکشنبه، 9 فروردینماه 1388

کت خوشگل

پدر
یک کت خوشگل
سوغاتی آورده

اگر
کت را می‌دادم
کسی بپوشد
توی خیابان‌ها سوت بزند

آن وقت
سرم را می‌گذاشتم
روی بسته‌ی کاغذها
گریه می‌گردم

۸ فروردین ۸۸

mars 05, 2009 | پنجشنبه، 15 اسفندماه 1387

شعر نیمه‌تمام

دیشب
از تاریکی شب نترسیدم
تمام شب
شعر نیمه‌تمامت
با من بود

ترس ما
ـ من و شعر ـ
تنها
این بود
که تو
تمامش کنی

بیا
باز هم
شب‌ها
شعر نیمه‌تمام بگو

۱۵ اسفند ۸۷

mars 01, 2009 | یکشنبه، 11 اسفندماه 1387

تنهایی

LePoison870723.jpg

تلفن زنگ می‌زند
شماره‌ی اوست
مانند جامی زهر
برش می‌دارم
تا ته می‌نوشم
بدون خداحافظی
می‌گذارد مرا
میان جام‌های نیم خورده‌اش
روی میز سالن پذیرایی

۱۰ اسفند ۸۷

février 25, 2009 | چهارشنبه، 7 اسفندماه 1387

یه کم نمک

مثه یه کم نمک
که مزه غذا رو
از این رو به اون رو می‌کنه

آخ
اگه می‌شد
توی این تاریکی
یکی روش رو بر گردونه
و یه کم
فقط یه کم
به من گوش کنه

۶ اسفند ۸۷

février 08, 2009 | یکشنبه، 20 بهمنماه 1387

نمایش

théâtre871014.jpg

موهای سیاهم
که خیال می‌کنی
کوتاهند
تیمارستانی‌ست
پر از جانی‌های بسته به تخت
پیش‌تر نیا محبوب من
آرام نمی‌گیرند
هر کدامشان داستانی‌ دارند
که فراموش کرده‌ام

از دست‌هایم نیز
بترس
آن‌ها عاشق خنجرهای خوش دستند
و تراژدی‌های بزرگ
پیش‌تر نیا محبوب من

پرده‌ی قرمز
پایین که بیافتد
همه خواهند فهمید
این یک نمایش نبوده‌است

۱۱ بهمن ۸۷

janvier 27, 2009 | سه شنبه، 8 بهمنماه 1387

قرار عاشقانه

Lavie.jpg
عکس: آرش عاشوری‌نیا


تقاطع میرداماد ـ ولی عصر
کنار شیر آتش‌نشانی
زود رسیدم
سر قرار

به شیر چهار‌‌شانه و جدی نگاه کردم
ـ چند وقت است منتظری ؟
ـ ده سال
ترجیج می‌دهم
منتظر بمانم
جایی آتش نگیرد

به قرار ما
پنج دقیقه مانده
بروم یا بمانم ؟

۷ دی ۸۷

janvier 17, 2009 | شنبه، 28 دیماه 1387

دی، بهمن و اسفند لعنتی

Quand870206.jpg

سه نفری
می‌ریزند توی خانه
لباس‌هایت را
که از سرما روی هم پوشیده‌ای
به تنت می‌درند
برهنه
از پله‌ها پرتت می‌کنند پایین
موهایت را می‌پیچند دور دست
می‌کشندت روی برف
در خرابه‌ای
صورتت را در گل و لای فرو می‌کنند
و تو
در حالی که دنده‌هایت خرد می‌شوند
و دهانت پر از خون است
فکر می‌کنی
کی اردیبهشت می‌رسد

۲۷ دی ۸۷


janvier 14, 2009 | چهارشنبه، 25 دیماه 1387

پروانه



بال‌هایم
هنگام رقص
رگ به رگ می‌شوند
می‌چرخم
با سرگیجه
ساق‌های نازکم در هم پیچ می‌خورند
پیر می‌شوند

آیا پی دستی، سوزنی
خواهم گشت
که در کمرم بنشیند
قاب شوم
با چهارچوبی طلایی
خواب روم بر دیوار
با بال‌های باز و بی‌حرکت

۸ دی ۸۷

janvier 10, 2009 | شنبه، 21 دیماه 1387

شبی‌خون

هفت‌ بار
می‌شویم
لیوان‌ها و
بشقاب‌ها و
قابلمه‌ها را

چقدر جان دارد این شب


۲۱ دی ۸۷

janvier 04, 2009 | یکشنبه، 15 دیماه 1387

می‌گریست

مردی که می‌گریست
نیمه‌شب آمد
تمام مردان زمین در چشم‌هایش سر پایین انداخته بودند
می‌لرزیدند

دستم را گرفته بود
اجازه نمی‌داد
چراغ را روشن کنم

با آن هیکل غول
تنها گریه کرد
و پیش از سحر
شرمگین و سراسیمه رفت

۱۳ دی ۸۷

janvier 01, 2009 | پنجشنبه، 12 دیماه 1387

هدیه

کاغذ کادویی که دوست دارم
می‌خرم
با آن روبان‌های سه رنگ
سپس
آن هدیه‌ی همیشگی را
با دل‌نگرانی‌‌ی تو
کادو می‌کنم
خطت را خوب بلدم

طوری رفتار می‌کنم
که واقعن
خیال کنم
این هدیه‌ی توست
اما نمی‌دانم
چه می‌نویسی روی کارت
برای
روز تولدم

décembre 23, 2008 | سه شنبه، 3 دیماه 1387

متروی تجریش

آخرهای شب
پنج کامیون مست
تلو تلو خوران
از کوچه‌ی نحیف ما گذشتند

پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین

پنجره را باز کردم
مشت‌هایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم

پیشانی‌ام را تکیه دادم به سینه‌ی ماه
کامیون‌ها را نگاه کردم
چقدر خسته بودم
آخرهای شب


بیست و سه آذر هشتاد و هفت

décembre 11, 2008 | پنجشنبه، 21 آذرماه 1387

آذر

Aban870910.jpg

زنی بود
در تمام کافه‌ها
دونات تمشک سفارش می‌داد

نمی‌دانست
پاییز یعنی چه
عشق بی‌فرجام یعنی چه

زنی که
مدام عاشق می‌شد
و همیشه خیال می‌کرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش داده‌است


بیست آبان هشتاد و هفت


novembre 15, 2008 | شنبه، 25 آبانماه 1387

وصیت

Foryou870825.jpg

سنگ قبرم سبک باشد
حبسم نکنید در یک فاصله‌ی کوتاه
تاریخ تولد و مرگم را رها کنید
نامم را نیز

یک جمله تنها حک کنید آن جا
مثل یادداشتی
زیر دست و پای باد


" می‌روم چای دم کنم"


بیست و پنج آبان هشتاد و پنج

novembre 01, 2008 | شنبه، 11 آبانماه 1387

دیدار

Aatash870811.jpg

چون پلنگی
از لا به لای درختچه‌ها
بیرون خرامید
لبخند چنگیزخان بر لبش
چشمان سیاهش زبانه می‌کشیدند
دستش را پیش آورد

شاعران نیشابور
ابریشم‌های رنگارنگ بلخ
انبارهای غله‌ی خراسان و خوارزم
در من
می‌سوختند و
دود می‌شدند

دست دادم

ده آبان هشتاد و هفت




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.