صفحه‌ی 28 از 28
October 26, 2003 | یکشنبه، 4 آبانماه 1382

آواز خانه

از تکان دادن گهواره چه سود
دستانت جاده ابريشم را
به روح سر ريز می کند

تمام آواز های مرده بر ديگ و سماور مادر بزرگانم
در تن من بيدارند

مادر لالايی نگو
موسيقی ها خواب ندارند

نگاه من بر سيب های سرخ جرقه مي زند
و تجارب بر درخت مانده اجدادم
در مغناطيسی گنگ
شيرينی گاز زدن را
چون اوراد معبدی کهن
در گوشم نجوا می کنند

حالا تو بگو
زن عاشق بايد سنگسار شود
و قهقه هزار ساله مرا
ساده بی انگار.

September 23, 2003 | سه شنبه، 1 مهرماه 1382

کوله

من از زندگی چه می خواهم
       چند کاست موسيقی و واکمنی درپيت
       يک مداد
       کاغذ يا گوشه سپيد روزنامه ای
       فنجانی شير
                              لحظه ها، ثانيه ها، ساعت ها

من از زندگی چه می خواهم
       جين با تی شرتی آبی
       کمی آبنبات با طعم نعناع
       سوت زدن بر جدول خيابان ها
                               عصرها، جمعه ها، شب ها

من از زندگی چه می خواهم
       گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپيان
       کافه رفتن با قديسان، پيامبران، ساحران
            تقسيم حق و خنده و چای

نوشتن شعری بر در توالت جهان
  که چون سنگی در کفش ها بماند

                       روزها، سالها، قرن ها...

September 20, 2003 | شنبه، 29 شهریورماه 1382

شرمندگی

داور سوت کشيد
کارت قرمز را بالا برد

ديوانه ای که گيج و وحشت زده می دويد
از زمين بيرون بردند

اشتباهی رخ داده بود؟

می خواستم برايت گل بزنم!

August 27, 2003 | چهارشنبه، 5 شهریورماه 1382

قايم باشک

به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
     و ديگر خيال پيدا شدن 
             از سرم پريد.

August 17, 2003 | یکشنبه، 26 مردادماه 1382

گمشده

يک زن جوان
با پيژامه آبی
همراه يک مداد زرد دندان زده
گم شده است
    جان مادرتان
           صدايش را در نياوريد

August 05, 2003 | سه شنبه، 14 مردادماه 1382

يک غصه

خودم که هستم

    بالا نمی آورم

    تنم هی درد نمی کند

    مخصوصا کمرم

 

خودم که هستم

   شب ها صداهای عجيب نمی شنوم

   و کابوس هايی که هزار بار درش

   عروسک هايم خرد و خمير می شوند

 

خودم که هستم

   ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم

   آخر شب تنها چند شعر می نويسم و

   خوابم می برد

 

خودم که هستم

   اصلا به دستم کرم نمی زنم

   موهايم خوش حالت و براق می شود

   اشتهايم خوب است

 

خودم که هستم

   فقط يک غصه می ماند برايم

   چرا ديگران دوستم ندارند.

June 19, 2003 | پنجشنبه، 29 خردادماه 1382

صبح

...
حاکم به خواب و خروس ها می خوانند
چوپانان از ميگساری بر نخواسته

در دشت يله، گوسپندان
به گله می زند هر از گاهی گرگی
سگانی می درندش،

بيل به دست گم می شوند
دو سه روستايی،
در خم کوچه ای
مانده ار شب هيچ.

June 11, 2003 | چهارشنبه، 21 خردادماه 1382

جاذبه آخر


...
پر از ترانه و پرسش
برهنه خواهم ماند
ميان طناب هاي رخت
ميان اين همه ميز
کافه هاي تلخ و دور
...
مي شنوم مبهم و مدام
زمزمه مهربان طناب هاست گويا
"به گرهي گره بگشا!"
به دست جاذبه زمين
و آن دوستي پنهان
با وزن خموش خویش
...
شرمم آيد از چهارپايه
آن نگاه پرسش گر
"پس کي از من خواهي پريد؟"

May 27, 2003 | سه شنبه، 6 خردادماه 1382

ويرانی

ويرانم

در جستجويی ناکام
وجودی زنده
که نبودش

ويرانم کند !



May 16, 2003 | جمعه، 26 اردیبهشتماه 1382

حضور

- کمان را بکش!
- به هدف نخواهد نشست نيک می دانم.
- کمان را بکش جوزجانی،
با منِ خويش رها کن!
هدف خود می نشيند.

- نمی توانم بو علی
کشش بازوانم بر خطاست.
- بازوانت را رها کن !
خود، من صفتانه کمان را بکش.
- زاويه درست را نمی دانم.
تیر می لرزد بو علی.

- پس زاويه را هم رها کن.
در بازوانت بگذار
بنشيند سبک
و کمان را رها کن!

...با گل حرف می زدم ...

May 12, 2003 | دوشنبه، 22 اردیبهشتماه 1382

پرچين شخصی

باری از انسان می خواستم سخن بگویم

بی وقفه اين صفر و يک ها، اما
به صليب می کشندم :
گاو همسايه
چند تخم می گذارد روزی ؟


March 14, 2003 | جمعه، 23 اسفندماه 1381

جستجو


فرار نکن
آسمان ها به هم راه دارند،
بروی ابری باز هم را خواهيم ديد.

فرار نکن،
به سادگی خواندمت
به سادگی بد خطی مکن.

مي روم!
اگر مرا نخواهی
به آفرينشی ديگر

ناگزير
جهان را دوباره خلق می کنم،
و توی بهتری می سازم !
March 08, 2003 | شنبه، 17 اسفندماه 1381

جنبش مردگان !

شورشی بر خاک
زمين کلافه
پليس خسته،
گاز اشک آور سودی ندارد:
مردگان فرياد می زنند
مارا از تعفن زندگان نجات دهيد.
November 19, 2002 | سه شنبه، 28 آبانماه 1381

شب بخير حسنيه


ـ سلام سارا .
ـ سلام.
ـ تنم درد می کند سارا !
ـ خانه نيستی ؟
ـ چرا ، خواب است .
ـ نمی ترسی ؟
ـ خوابش سنگين است .
ـ کی بود ؟
ـ طرف های ظهر ،پرده را کنار زدم نور بيايد.
ـ مردی آن طرف ها بود ؟
ـ بله مرد همسايه .
ـ خونريزی داری ؟
ـ کمتر از دفعه پیش.
ـ چیزی ندارم بگویم حسنیه ،برای چه زنگ زدی ؟
ـ سارا خوابم نمی برد، خیلی دوستش دارم!
ـ باشد حسنیه می دانم،خیلی دوستش داری، می دانم.
ـ ممنونم سارا !
ـ شب بخیر حسنیه .



November 09, 2002 | شنبه، 18 آبانماه 1381

به اندازه ۵۰ ريال زندگی



سه دقيقه حرف بزن !
به اندازه يک سکه ....
وسط حرف هايم قطع می شود ...
بقيه حرف هايم با خودت



1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 >>