صفحه‌ی 27 از 29
April 30, 2004 | جمعه، 11 اردیبهشتماه 1383

آگهی

حوالی خیابان آزادی
یک حلقه ی نورانی
گم شده
متعلق به قدیسی افسرده

آن را لگد نکنید
لطفا با احترام
دفنش کنید
بدون جنجال مطبوعاتی.

April 26, 2004 | دوشنبه، 7 اردیبهشتماه 1383

شعری با انگشت روی خاک میز

می‌خواستم بخندم
هیچکس نبود

آینه خواب رفته بود روی شانه‌ی دیوار
سر پنجره به ماه گرم بود

می‌خواستم بخندم
هیچکس نبود

April 15, 2004 | پنجشنبه، 27 فروردینماه 1383

بدن بودن

badan.gif

هوایی است امروز !

March 18, 2004 | پنجشنبه، 28 اسفندماه 1382

قرائت هزارپاره، هزار باره

می خوانم تو را
چونان قاریان مسجد ایاصوفیا
که در تکانی گیج
مصحف می خوانند

می خوانم تو را
در متن
در مولف

می خوانم تو را
با هزاران عقوبت
ایستاده بر پای خویش

می خوانم تو را
تا بی نهایت
گرچه ایمان نمی آورم

March 12, 2004 | جمعه، 22 اسفندماه 1382

یک رسم قدیمی

ballet03.jpg

عشق
چونان شمشیر کشیدن بر خود است
یا جسورانه
به یک ضربه
کار را باید تمام کرد:

که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،

و یا به شمشیر
خود را زخمی کنی تنها

February 13, 2004 | جمعه، 24 بهمنماه 1382

رشید خان

این لبخند بر لب من
رژ " بورژوا" نیست
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود


وقتی بروی
چراغ ها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت

January 27, 2004 | سه شنبه، 7 بهمنماه 1382

باران

به پسرم فکر کردم
دیدم
حالا بزرگ شده
چشم ها یش شبیه من
و لبهایش...
گفتم
شاید صدایش به من رفته باشد
و نگاهش...


آخ
جه بازیگوشانه می خندد جادوگر!
با آن منگوله کلاهش


به خودم می آیم
هوایی است امروز ها!
من که هیچ پسری نداشته ام
من که هیچ وقت باردار نشده ام

انگار یاد نگاهی افتادم
یاد لب هایی !

January 21, 2004 | چهارشنبه، 1 بهمنماه 1382

مفسد في الارض

منم
آن كه سنگسار مي شود هر روز
در فاصله شعر گفتن هايش
و پيامبران به كتابش حسودي مي كنند

منم
حوايي كه سيب مي چرخاند
تن خدايان را مي لرزاند
و بهشت را از چشم مي اندازد

منم
سزاوار تمام دشنام ها
گناه تر از آن كه در وصف آيد
مغضوب آن ها كه شرع سنگ شان كرده
ـ و نه گمراهان ـ

منم
خراب
شاعر
آبروي زمين

January 19, 2004 | دوشنبه، 29 دیماه 1382

چشم بندي

چشم هايم را باز مي كنم
يك خرس پنبه اي خم شده
ــ عروسك هايش را سارا ريخته روي تخت باز ـ
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه

چشم هايم را مي بندم
من هم نمي دانم

چشم هايم را باز مي كنم
رفته است انگار
سر شب شايد
و روز شده دوباره

چشم هايم را مي بندم
پس انگار ديشب بود
بهترين روز زندگي ام گويا

چشم هايم را باز مي كنم
پنجره صليب مي كشد و چشم مي بندد
ماه انگشتان خورشيد را مي بوسد
آهسته مي گويد
شب بخير سارا

January 15, 2004 | پنجشنبه، 25 دیماه 1382

مادر روسپی خوبم

تنت گاهی کبود
گاهی سرخ
تنت رنگین کمان است مادر

صد تومانی های ما
بوی عطر های مردانه می دهد
نانوا با ما مهربان نيست مادر

بزرگ می شوم
برايت شربت سينه می خرم
برای خواهرم مداد رنگی هزار رنگه می خرم

رنگين کمان به آسمان بر می گردد
و شبها کنارت خواهيم خوابيد

January 05, 2004 | دوشنبه، 15 دیماه 1382

جنایت

بی‌لرزش دل اگر
بگویی دوست دارمت
و روا داری
خشونتی چنین هولناک
به عشق
بخواهی داشته‌باشی‌اش تنها
بر سرشانه‌هایت
روحی را

ای ژنرال فاتح
ساده بگویمت
یعنی نسل‌کشی
یعنی تمام بشریت را
در اتاق گاز رها کردن

چراغ را خاموش کن
اما هرگز به خواب نمی‌روی
با این دست‌های نوازشگرت
که بوی جنایتی مخوف می‌دهند

تو می‌توانی
جنگ جهانی سوم را
به راه بیاندازی
بی لرزش دل حتی

December 25, 2003 | پنجشنبه، 4 دیماه 1382

زندگی من

مرا دوست نداشته‌باش
من هنوز به دنيا نيامده
دل به مردی مرده دادم
که قبرش سنگ نداشت
... چه مردی!

مرا دوست نداشته‌باش
مرد من ـــ که روزی عاشق زنی مرده بود ـــ
زير پایم خفته‌است
و مرا به هزار اسم آشنا صدا می‌زند
... چه صدايی!

مرا دوست نداشته‌باش
من دنبال زيباترين جمله ام
برای سنگ مزار او
و پيدا کردن تاريخ تولدش
... چه تولدی!

December 22, 2003 | دوشنبه، 1 دیماه 1382

هیچکس

شبی صدایم کرده بودی برگ!
یادت هست ؟
چرا سر بر گردانم؟
مگر من برگ بودم؟!

این باد
مرا به حیاط تو انداخت
مرا با خود برد باز
مگر من برگ بودم؟!


این همه که دوستم داشتی
چرا نگفته بودی
چرا صدایم کرده بودی برگ؟
چرا جوابت را داده بودم؟
مگر من برگ بودم؟!


(حافظ می گوید شعر اینجا تمام می شود
ولی دوست دارم ادامه بدهم )

سبز و پرهیزگار و زرد
رنج درختان را
می بارم بر زمین
برگ، برگ، برگ، برگ
شاید آرام گیرد قلبم

نکته: قسمت داخل پرانتز جزو شعر نیست
حافظ، مهربان شاعری است که شعر هایم را
نقد می کند، من در این مورد با او موافقم ولی
باز نتوانستم تکه آخر را حذف کنم.

December 06, 2003 | شنبه، 15 آذرماه 1382

کسی نمی خندد

girl at mirror

صدای خنده توست
وقت مسواک زدن
بستن بند کفش
کشيدن خط چشم
نگاه مرا می شکند

صدای خنده توست
اشکی از چشم زنی در تاکسی
به مقصدی نا معلوم
فرو می غلتد

صدای خنده توست
مرزی می کشد ميان من و همه
که نمی دانند
خنده چه رازی نهفته دارد

می خندم، می خندم
نه به کسی، چيزی يا هرچه
دلم سخت فشرده است
 صدای خنده توست اين
صدای خنده توست.

December 05, 2003 | جمعه، 14 آذرماه 1382

سارا


عصر بود
مثل تمام عصر ها ی خالی

سارا از پله ها دوید آمد
کتاب ها را ريخت روی زمين
روی آنها با لا وپايين پريد

با شکلات روی ديوار
قناری کشيد

وقتی می رفت
زد توی سر من و گفت

مجسمه ها هم می خندند
خاک بر سر تو.

...سارا دوست ۵ ساله من است.