صفحه‌ی 21 از 28
April 03, 2006 | دوشنبه، 14 فروردینماه 1385

گردن‌بند

collier.jpg


در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم
مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

March 30, 2006 | پنجشنبه، 10 فروردینماه 1385

تراژدی

نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتا به اندازه‌ی شرطِ ادب

March 30, 2006 | پنجشنبه، 10 فروردینماه 1385

رنگ‌ها نبوده‌اند

که صدا
صدا نبوده‌است
که رنگ‌ها
رنگ نبوده‌اند
و نه اصلا قرمزها،
قرمز
و نه اصلا آبی‌ها،
آبی

که تو دست تکان دادی...

جاده شدم
سنگِ زیرِ پا شدم
علایمِ بی‌انتها شدم

مقصد مچاله شد
آسمان و زمین روبوسی کردند
قطب‌ها در هم خوابیدند
هم‌آغوشیِ قطب شمال و قطب جنوب
زمین دریاها را بلعید
کوه‌ها به آسمان پناه بردند

چایت نصفه‌کاره بود
پرسیدی
"فردا کِی است؟"
چند ماهی از شاخه‌ها عبور کردند
نه انگار که زن بودم
گفتم هم‌اکنون فرداست
نه انگار آدم بودم
از پنجره به آسمان پر کشیدم

نه که بخواهم ماه باشم
یا که ماهی

می‌خواهم ماه و ماهی را بخوابم
نه که بیدار نباشم
بخوابم که بیدار باشم
نه که بیدارِ بیدار
بیدار که بخوابم
و
رویاهایم را برای باغ‌های میوه بچینم

این را قدیم نوشته بودم، از لای کتابی افتاد، دنبال کتاب گیریشمن، ایران پیش از اسلام می‌گشتم.


از آینه:
صفحه‌ی اول آینه به کمک و با صبوری‌های آقای آرش تغییرکرده، بخش‌هایی حذف می‌شود و بخش‌هایی
اضافه می‌شود، به احتمالِ زیاد پاگرد می‌رود صفحه‌ی اول، تا ببینیم چه می‌شود سرانجام.

March 20, 2006 | دوشنبه، 29 اسفندماه 1384

دلتنگی

شیر را سفت می‌کنی
در را می‌بندی
چراغ را خاموش می‌کنی
پرده را می‌کشی
مدادت را پرت می‌کنی پشتِ تخت
تلفن را قطع می‌کنی
پتو را می‌کشی رویِ سرت

در تاریکی
یک جفت چشم خیره نگاهت می‌کنند

March 18, 2006 | شنبه، 27 اسفندماه 1384

هنگامِ بهار

chanter.jpg

حس می‌کرد جفتش صدایش را می‌شنود
آواز خواند مدام قناری

دانه‌اش تمام شد
آبش هم
قناری آواز خواند

حس می‌کرد آوازش را می‌شنود جفتش
از این میله به آن میله
آواز خواند قناری

بهار آمد
کفِ قفس افتاد بی‌جان
بال‌هایش تکان می‌خوردند
دلش می‌خواست


آواز بخواند

قناری

March 17, 2006 | جمعه، 26 اسفندماه 1384

سپیدی

Blanche.jpg

صدایی
در سپیدیِ محض
می‌خواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور

بپر
نترس بپر
در سپیدی نمی‌افتی

لباسِ شبم
تو را می‌پوشم
کنار پرتگاه می‌روم

تهی باز می‌شود
هیچ نیست
هیچ هست


March 03, 2006 | جمعه، 12 اسفندماه 1384

شب و روز

این واژه‌ها که جز تو نیستند

شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است

که بتراشم واژه‌ها را
چون آنجلو
که داوود را

و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان

February 28, 2006 | سه شنبه، 9 اسفندماه 1384

فرقی نمی‌کند

قلبت تند می‌زند
مثل یک گنجشک

می‌پری
روی تمام شاخه‌های درخت
بالا و پایین

تمام درخت‌ها
تمام زمین

بالا و پایین

فرقی نمی‌کند

فرقی نمی‌کند

February 21, 2006 | سه شنبه، 2 اسفندماه 1384

گمشده

Dogseye.jpg


by Rei

خیابان‌ها سرد و کثیف هستند
بیهوده پارس می‌کنم
هیچکس بلد نیست خوب نوازشم کند
پاهای کوچکم زود خسته می‌شوند

یک سگم

با قلاده‌ای ابریشمین به گردن

February 14, 2006 | سه شنبه، 25 بهمنماه 1384

کودک تو

souvenir.jpg

وقت تولدش
پشت کوه‌ها، بالای ابرها
هر جا که باشم
دلم را چنگ خواهم زد
نا‌خواسته

زشت یا زیبا
از هر زنی که باشد
یک کلام

کودک من است


Photo: David J. Nightingale

و

سرزمین عطش

...شعر عاشقانه‌ی مدرن
شعری از تادوش روزويچ، ترجمه‌ی محسن عمادی

February 10, 2006 | جمعه، 21 بهمنماه 1384

تب

می سوزم
دیوارها مدام می‌خورند به هم

منتطر کسی هستم
می‌آید گل‌های گلدان را عوض می‌کند
سوپ داغ درست می‌کند
روبان آبی موهایم را می بندد به پرده‌ها

نمی‌شناسم او را

هنوز نیامده

February 02, 2006 | پنجشنبه، 13 بهمنماه 1384

حباب شیشه‌ای

silence.jpg


یک میگو کنار شومینه
سرمای هزار اقیانوس سرمه‌ای در دلش
نه گرم می‌شود
نه تکان می‌خورد

سیاه چاله‌ای قلب سپیدش را
از سینه‌ی او بیرون کشیده

یک صداست
می‌گوید
"تا این جا آمدی دیگر بس است"
تمامش کن

صداهای دیگر دیر و دورند

میان شعله‌ها
صورت خواهرانش را می‌بیند

ویرجینیا
فروغ
سیلویا

January 30, 2006 | دوشنبه، 10 بهمنماه 1384

یک شب برفی

ماه توی جوی افتاده بود
زباله‌ها رد می‌شدند
خیارهای گندیده
گوجه‌های له و بد بو

ماه ته جوی افتاده بود
یک پریِ آرام با دو چشم درشت و سیاه
هیچ لب از لب باز نمی‌کرد
هیچ نقره‌ای‌‌اش کم نمی‌شد

January 28, 2006 | شنبه، 8 بهمنماه 1384

امید

پشت پنجره‌ها میله است
سینی غذا، بدون کارد با لیوانی کاغذی
همراه مردی چهار شانه تو می‌آید

سینی بر می‌گردد
اگر سه قرص آرامش بخش را نخورم

لبخندی صاف بر لب
پرستار هر روز
از پشتِ مرد چهار شانه حالم را می‌پرسد
برای بازرس ژاور گزارش می‌‌نویسد:

حالش خوب است
اقدام به خودکشی نکرده
پیشرفت می‌کند


نه برای شما:
در رمان بینوایان ویکتور هوگو، بازرس ژاور موظف به بستن درهای رحمت
به روی ژان والژان بود، وی مامور نمونه‌ی قانون است(متعهد و متخصص).

January 09, 2006 | دوشنبه، 19 دیماه 1384

تلفن همگانیِ بد خواب

تلفن زنگ می‌زند
شبِ شب است
می‌رود روی منشی
- سارا بیداری ؟
گوشی را بر می‌دارم
- چیزی شده ؟
- مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن

ماه گم شده