صفحه‌ی 2 از 23
juillet 13, 2011 | چهارشنبه، 22 تیرماه 1390

هر غروب

حلقه
حلقه
حلقه
می‌گریزم از تمام حلقه‌ها

چقدر ساق‌هایم را بدزدم از تبر

دست‌هایت را باز کن
این تن من است
صد برگ سفید
بدون خط

۲۰ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

juillet 04, 2011 | دوشنبه، 13 تیرماه 1390

زن و میز چای, رنگ روغن

سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده‌ بودی
دنبال نامه‌ای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت

با خودش
حرف‌هایی زد
که تا به حال نشنیده بود

۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

juin 28, 2011 | سه شنبه، 7 تیرماه 1390

امید

هیچ می‌شود
هیچ نمی‌شود

هیچ می‌شود
هیچ نمی‌شود

دارم پیش‌گویی می‌کنم
با آدم‌هایی که در صف نان ایستاده‌اند

.
.
.


۷ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

juin 24, 2011 | جمعه، 3 تیرماه 1390

تیر

کاغذها
با دهان باز نگاهم می‌کنند
لنگان لنگان
می‌روم زیر میز تحریر
دامنم را کنار می‌زنم
زبان می‌کشم
روی زخمم


۹ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

mai 28, 2011 | شنبه، 7 خردادماه 1390

MÖBIUS SHIP

TimHawkinson1.jpg
Artist: Tim Hawkinson


این کشتی
جایی نمی‌رود
حس رفتن دارد
کندنِ مدام
همین طور که هست, نیست
یک خداحافظیِ دوار و بی‌بنیان

در کندنِ آب از آب
آب از آب تکان نمی‌خورد


سارا محمدی اردهالی
هفتم خرداد نود

mai 23, 2011 | دوشنبه، 2 خردادماه 1390

غلت می‌زنم

دراز به دراز
من و آفتاب
دمر خوابیده‌ایم
کنار آب

باد می‌دود
میان زردآلوها, گیلاس‌ها

- جناب شانه‌ به سر
چطور ممکن است برگردم تهران

- سوار بشقاب پرنده‌ می‌شوی
بالای اتوبان همت لباس فضایی‌ات را درمی‌آوری
بعد
همه چیز دود می‌شود

چقدر اجاره خانه می‌دهی
چقدر پول درمی‌آوری
چرا موبایلت خاموش است
چرا دوشنبه نیامدی

باید
خودم را جیرجیرکی جا بزنم
که تنها برای تعمیر تارش
آمده شهر

اول خرداد ۱۳۹۰، خوروین
سارا محمدی اردهالی

mai 17, 2011 | سه شنبه، 27 اردیبهشتماه 1390

عصر معمولی

بقیه پول را
از راننده تاکسی گرفتم
کف دستش میخ کوبیده شده بود
سکه‌های خونی را
ته جیبم ریختم

مردم از سر کار برمی‌گشتند
کف خیابان خونی
دکه‌های روزنامه فروشی خونی

سر چهارراه
رهگذری خواهش کرد
صلیبش را بردوشش جا‌به‌جا کنم

۲۶ اردی بهشت ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

avril 26, 2011 | سه شنبه، 6 اردیبهشتماه 1390

نفس عمیق

در چشم‌های تو
مردانی بی‌توجه
تابوتی را
در شبی مه گرفته
از تپه‌ای بالا می‌برند
تنی که به چپ و راست می‌غلتد

در چشم‌های تو
گورکنانی که
مزدشان را قبلن گرفته‌اند
پنهانی گوری عمیق می‌کنند

در چشم‌های تو
رهگذران
بر سینه‌ی زنی ناشناس سکه می‌اندازند

چشم‌هایت را ببند
می‌خواهم به سمت خودم
بازگردم


۱۵ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

avril 18, 2011 | دوشنبه، 29 فروردینماه 1390

تا طبقه‌ی دوم

به آینه‌ی آسانسور نگاه می‌کنم

انگشت‌هایم کشیده می‌شود
میان کیسه‌های میوه
نان و شیر و ماست

اگر تو بودی

پشت‌بام هم پیاده نمی‌شدیم
با این دست‌ها که
بند است

۲۸ فروردین ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

avril 03, 2011 | یکشنبه، 14 فروردینماه 1390

اذان نیمه شب

نه به دنیا می‌آیم
نه از دنیا می‌روم
سوت می‌کشد در سرم یک الله
به اکبر نمی‌رسد

می‌خواستم چهار نعل از روی شب بپرم


اسبی پهلو گرفته‌ام به افق تهران
می‌بینی که
پایم شکسته

به پیشانی سفیدم
شلیک کن

سارا محمدی اردهالی
۱۴ فروردین ۱۳۹۰

mars 15, 2011 | سه شنبه، 24 اسفندماه 1389

کار تمام وقت

هیچ مردی نمی‌خواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار می‌کند

از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند

عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است سقوط کند

و اگر سقوط نکند
هزار‌ها نفر برایش
کف می‌زنند

۲۳ اسفند ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

mars 09, 2011 | چهارشنبه، 18 اسفندماه 1389

تنها ماندن

از دستگاه پرس نمی‌ترسم
آخرش این که
دست آدم له شود

از دستگاه برش اما
بدجور می‌ترسم
این که
انگشت‌هایم آن سو بمانند
من
این سو

۱۶ اسفند ۸۹
سارا محمدی اردهالی, کارگاه

février 28, 2011 | دوشنبه، 9 اسفندماه 1389

قطعه‌ی آخر


داریم دسته جمعی
آن سوی خاک
پانتومیم بازی می‌کنیم
راهت نمی‌دهیم
گمان هم نمی‌کنم
میان مردگان قدیم کسی را پیدا کنی

این خاک
تو را بالا می‌آورد
بس که عادت کرده
به جسدهای من و زهرا و سعید و لیلا
که از ته دل می‌خندیم

چرا داری گور خودت را می‌کنی

۹ اسفند ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

février 24, 2011 | پنجشنبه، 5 اسفندماه 1389

یادگاری بر سینه‌ات

خاطره‌ای درونم نفس می‌کشد
تو می‌شنوی
دوباره همه‌ی ظرف‌ها شکسته می‌شوند

عصر
برای خرید ظرف‌های جدید
بیرون می‌زنیم

تو فنجان‌های قرمز را بیشتر دوست داری
من فنجان‌های قهوه‌ای را

کنار فروشگاه‌های رنگارنگ
سرم را بر سینه‌ات می‌فشاری

در خاطره‌ای دیگر
ناپدید می‌شوم


۲۰ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

février 18, 2011 | جمعه، 29 بهمنماه 1389

در ایستگاه

پیاده می‌شوی
برمی‌گردم
تو از پشت زنی را می‌بینی
که شبیه من است

سوار می‌شوی
قطار می‌رود

من
قطاری را می‌بینم
عین قطاری که تو را می‌برد

۲۲ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.