صفحه‌ی 2 از 28
February 01, 2014 | شنبه، 12 بهمنماه 1392

" صبح "


دانه می‌ریزم پشت پنجره
پرندگان می‌آیند
- مثل یک آیین قدیمی -
نگاهشان می‌کنم
و از جهان منفک می‌شوم

۱۱ بهمن ۹۲
سارا محمدی اردهالی

January 20, 2014 | دوشنبه، 30 دیماه 1392

" در مترو "

دخترک
مداد چشم می‌فروخت
ریمل چینی با مارک فرانسوی

یکی صدایش می‎کرد
یکی قیمت می‎خواست
یکی خیره بود
به کبودی گونه‌اش پوشیده با رژ گونه
خیره به رد زخمی
که از مچش می‌رفت زیر آستینش

دخترک مداد چشم می‌فروخت
ریمل چینی با مارک فرانسوی
ریملی سیاه و حجم دهنده


۳۰ دی ۹۲
سارا محمدی اردهالی

December 28, 2013 | شنبه، 7 دیماه 1392

" استخوان‌ها "

پوستی جدید دارم
از مرغوب‌ترین پوست‌های زندگی‌ام
پس از مرگ تو
این لباس را به تن کردم

تو
می‌دانی زیر پوست چه می‌گذرد
و دیگران می‌گویند
چه پوست زیبایی

۷ دی ۹۲
سارا محمدی اردهالی

November 23, 2013 | شنبه، 2 آذرماه 1392

" اول آذر "

تو پشت دری
کوبیدن قلبت را می‌شناسم
خِس‌خِس حنجره‌ی سوخته‌ات را

من پشت درم
با پاهایی که خسته نمی‌شوند
از دویدن
و ایستادن
این سوی در

میان ما مردانی
بی‌نام
بی‌چهره
که ترس‌ها و ناکامی‌هاشان را
پشت تفنگی کهنه
تفنگی عاریه‌ای
پنهان کرده‌اند

تفنگی که از جیبی در می‌آید
در جیبی دیگر فرو می‌رود
با اثر انگشت شعبان بی‌مخ
می‌گردد
می‌گردد
می‌گردد

یکی از بی‌چشم و روها
سمت ِنام و نام خانوادگی و شماره شناسنامه و نام پدر و نام مادر و آدرس خانه و شماره تلفن و ریز مکالمات من می‌آید
شجاعانه می‌گوید
از این جا برو
شمعی در این خانه نمی‌سوزد

به جیب‌ها و دست‌هایش نگاه می‌کنم
چه بر او گذشته
نمی‌داند شمع چیست؟
نمی‌داند خانه کجاست؟


۲ آذر ۹۲
سارا محمدی اردهالی

November 16, 2013 | شنبه، 25 آبانماه 1392

" .... "

هر روز دکمه‌های پوستش را محکم می‌بست
طوفانی را پنهان کند
ناگهان اگر گوشه‌ی لبش باز می‌شد
کاغذها و گلدان‌ها به زمین و زمان می‌ریختند
نگاه می‌کرد
نه مستقیم در چشم‌ها
به جایی کنار شانه‌مان
و ما به سوختن کنارش عادت کرده بودیم

۲۵ آبان ۹۲
سارا محمدی اردهالی
...این کار ادامه دارد

November 06, 2013 | چهارشنبه، 15 آبانماه 1392

" دنگ دنگ دنگ "

هزار بار کلمه می‌آید
هر بار وزنش عوض می‌شود
ambivalent
رنگ به رنگ می‌شود
رهایم نمی‌کند

دارکوب در مغزم می‌کوبد
مغز چوبی‌ام
نوک بلندش به زبان من کاری ندارد
در تاریکی صدایش می‌پیچد

ambivalent
ambivalent
ambivalent


سارا محمدی اردهالی
۱۵ آبان ۹۲

November 02, 2013 | شنبه، 11 آبانماه 1392

" از پنجره "


باد می‌پیچد
ته کوچه‌ی بن‌بست
برگ‌ها
قرمز و نارنجی می‌خندند
دلقک دوره‌گرد
من هم زمانی عاشقش بودم


سارا محمدی اردهالی
۱۱ آبان ۹۲

October 04, 2013 | جمعه، 12 مهرماه 1392

" قرار "

چرخیدم
جنگل‌های فنلاند
چرخیدند
در جاده‌ای
با یک تا پیراهن چروک مردانه


کسی میان درخت‌‌های سوزنی
در نیم‌کره‌ی شمالی مغز من
چشم‌های پر از گیاهت را
به جا نمی‌آورد


سرعتم را کم می‌کنم
سال‌هاست باید به هم بزنیم
به محل عبور گوزن نزدیک شو

۱۰ مهر ۹۲
سارا محمدی اردهالی

September 15, 2013 | یکشنبه، 24 شهریورماه 1392

" ساعت‌ها "

می‌خواستم برایت وقت بگذارم
به رنگ پیراهنت فکر کنم
دکمه‌هایت را ببندم
دور و نزدیک شوم
ببینم درست است یا نه
حتا فکر کنم
چه کلاهی به تو می‌آید

اما تو
دم دست‌ترین پیراهنت را پوشیدی
با دکمه‌های نبسته
جفت پا زدی کنار من

و البته
کلاهی هم سرت نرفت

۲۴ شهریور ۹۲
سارا محمدی اردهالی

September 06, 2013 | جمعه، 15 شهریورماه 1392

" ساعت‌ها "

در تاریکی
از دستت شربتی ریخته

مورچه‌ها بو می‌برند
راه می‌افتند
خطوطی گیج و پریشان

مورچه‌ها
شعرهای من‌اند
کف زمین


۱۵ شهریور ۹۲
سارا محمدی اردهالی

August 23, 2013 | جمعه، 1 شهریورماه 1392

" ساعت‌ها "

آن کلمه‌ی دردناک را گفت
ساکت شدم
از اتاق بیرون رفتم

سه سال بعد
برگشتم به اتاق
مهمان‌ها رفته بودند

کلمه‌ آن جا بود

اول شهریور ۹۲
سارا محمدی اردهالی

August 19, 2013 | دوشنبه، 28 مردادماه 1392

" مهمان "

عزیزم
می‌گویی هزار بار بازوانت را کشیده بودم
با زغال و پاستل و آبرنگ و اکریلیک
گریه می‌کرده‌ام
که در نمی‌آید

عزیزم
می‌گویی یک مجموعه عکس داشته‌ام از لب‌هایت
دیوانه‌ات بوده‌ام

عزیزم
آن طور نگاهم نکن
بیا حالا گپی بزنیم
من چیزی یادم نمی‌آید

۲۸ مرداد ۹۲
سارا محمدی اردهالی

August 10, 2013 | شنبه، 19 مردادماه 1392

" از بچه‌های قدیمی چه خبر؟ "

لیلا آه کشید
خم شد
زانوانش را گرفتم
مثل وقتی که اتوبوس را از دست می‌دادیم خندیدم
گفتم مهم نیست
به جَنین کف حمام اشاره کرد
"این هم مهم نیست؟"
گفتم
منظورم این نبود
چای را گفتم که جوشیده
باید
دوباره دمش کنیم


سارا محمدی اردهالی

July 29, 2013 | دوشنبه، 7 مردادماه 1392

" هفتِ پنج "

ناگهان
لحظه می‌ایستد

مرا می‌شناسد
نگاهم می‌کند

من آن لحظه را
که او عقلش را از دست داد
به خاطر می‌آورم

۷ مرداد ۹۲
سارا محمدی اردهالی

July 25, 2013 | پنجشنبه، 3 مردادماه 1392

" امید "

انسان‌ها ناتوان‌اند
محکوم به بی‌وفایی

جز با واژه‌ها
خیالم راحت نیست
هزار حرف می‌زنند
و
دهانشان کیپ است

سوم مرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی