

حلقه
حلقه
حلقه
میگریزم از تمام حلقهها
چقدر ساقهایم را بدزدم از تبر
دستهایت را باز کن
این تن من است
صد برگ سفید
بدون خط
۲۰ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی
سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده بودی
دنبال نامهای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلیات را کنار دیوار گذاشت
با خودش
حرفهایی زد
که تا به حال نشنیده بود
۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی
هیچ میشود
هیچ نمیشود
هیچ میشود
هیچ نمیشود
دارم پیشگویی میکنم
با آدمهایی که در صف نان ایستادهاند
.
.
.
۷ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی
کاغذها
با دهان باز نگاهم میکنند
لنگان لنگان
میروم زیر میز تحریر
دامنم را کنار میزنم
زبان میکشم
روی زخمم
۹ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

Artist: Tim Hawkinson
این کشتی
جایی نمیرود
حس رفتن دارد
کندنِ مدام
همین طور که هست, نیست
یک خداحافظیِ دوار و بیبنیان
در کندنِ آب از آب
آب از آب تکان نمیخورد
سارا محمدی اردهالی
هفتم خرداد نود
دراز به دراز
من و آفتاب
دمر خوابیدهایم
کنار آب
باد میدود
میان زردآلوها, گیلاسها
- جناب شانه به سر
چطور ممکن است برگردم تهران
- سوار بشقاب پرنده میشوی
بالای اتوبان همت لباس فضاییات را درمیآوری
بعد
همه چیز دود میشود
چقدر اجاره خانه میدهی
چقدر پول درمیآوری
چرا موبایلت خاموش است
چرا دوشنبه نیامدی
باید
خودم را جیرجیرکی جا بزنم
که تنها برای تعمیر تارش
آمده شهر
اول خرداد ۱۳۹۰، خوروین
سارا محمدی اردهالی
بقیه پول را
از راننده تاکسی گرفتم
کف دستش میخ کوبیده شده بود
سکههای خونی را
ته جیبم ریختم
مردم از سر کار برمیگشتند
کف خیابان خونی
دکههای روزنامه فروشی خونی
سر چهارراه
رهگذری خواهش کرد
صلیبش را بردوشش جابهجا کنم
۲۶ اردی بهشت ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی
در چشمهای تو
مردانی بیتوجه
تابوتی را
در شبی مه گرفته
از تپهای بالا میبرند
تنی که به چپ و راست میغلتد
در چشمهای تو
گورکنانی که
مزدشان را قبلن گرفتهاند
پنهانی گوری عمیق میکنند
در چشمهای تو
رهگذران
بر سینهی زنی ناشناس سکه میاندازند
چشمهایت را ببند
میخواهم به سمت خودم
بازگردم
۱۵ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
به آینهی آسانسور نگاه میکنم
انگشتهایم کشیده میشود
میان کیسههای میوه
نان و شیر و ماست
اگر تو بودی
پشتبام هم پیاده نمیشدیم
با این دستها که
بند است
۲۸ فروردین ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی
نه به دنیا میآیم
نه از دنیا میروم
سوت میکشد در سرم یک الله
به اکبر نمیرسد
میخواستم چهار نعل از روی شب بپرم
اسبی پهلو گرفتهام به افق تهران
میبینی که
پایم شکسته
به پیشانی سفیدم
شلیک کن
سارا محمدی اردهالی
۱۴ فروردین ۱۳۹۰
هیچ مردی نمیخواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار میکند
از آن زنها که باید روی طناب راه بروند
عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است سقوط کند
و اگر سقوط نکند
هزارها نفر برایش
کف میزنند
۲۳ اسفند ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
از دستگاه پرس نمیترسم
آخرش این که
دست آدم له شود
از دستگاه برش اما
بدجور میترسم
این که
انگشتهایم آن سو بمانند
من
این سو
۱۶ اسفند ۸۹
سارا محمدی اردهالی, کارگاه
داریم دسته جمعی
آن سوی خاک
پانتومیم بازی میکنیم
راهت نمیدهیم
گمان هم نمیکنم
میان مردگان قدیم کسی را پیدا کنی
این خاک
تو را بالا میآورد
بس که عادت کرده
به جسدهای من و زهرا و سعید و لیلا
که از ته دل میخندیم
چرا داری گور خودت را میکنی
۹ اسفند ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
خاطرهای درونم نفس میکشد
تو میشنوی
دوباره همهی ظرفها شکسته میشوند
عصر
برای خرید ظرفهای جدید
بیرون میزنیم
تو فنجانهای قرمز را بیشتر دوست داری
من فنجانهای قهوهای را
کنار فروشگاههای رنگارنگ
سرم را بر سینهات میفشاری
در خاطرهای دیگر
ناپدید میشوم
۲۰ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی
پیاده میشوی
برمیگردم
تو از پشت زنی را میبینی
که شبیه من است
سوار میشوی
قطار میرود
من
قطاری را میبینم
عین قطاری که تو را میبرد
۲۲ بهمن ۱۳۸۹
سارا محمدی اردهالی

