

خیابان
مال آنها
خانه
مال تو
خوابهایم را
نمیگویم

عکس: شادی قدیریان
زاینده رود پر آب است
قایقها را،
که شکل قوهای خواباند
انداختهاند به آب
اسبهای بیبال را بستهاند به درشکه
مردم صف کشیدهاند،
سوار میشوند
دور میدان نقش جهان میچرخند،
درشکهچی میگوید:
"اینها یابو اند،
اسب خیلی گران است"
شاه عباس مرده است
بر در عمارت او، عالیقاپو
دو عکس جدید چسباندهاند
راستهی قلم زنها پر سر و صدا است
دستانی پیر و تنها
بر سر مسها میکوبند
دنگ دنگ
دنگ ددنگ دنگ
دنگ دنگ
پانزده خرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار
و
فراخوان جمعيت نسوان وطن خواه و انجمن مخدرات وطن و ...

عکس:Rob Romero
رو بروی نامتناهی عبورها
لب به لب میشوم
چشم در چشمت میگذارم
تمام مراتب خود
با
تمام مراتب وجود
من امشب هم مرکزترینم
دزد این گوشوارهها خواب رفته
به صداها این گوشها دیگر
دل نمیدهند
سکوت رفتهاند
به صدای خوابهای دزدشان
- پونه خوابت نمیبرد امشب ؟
چرا زل زدی به من
من که تمام لالاییها را برایت خواندم!
دلتنگی مگر تو ؟
- چشم هایم را تو باید ببندی
یادت رفته من عروسکم سارا ؟
یه زن بود، بچه بغل و خسته
بچه رُ داد یه رهگذر
رهگذر رفت ُرفت
بچه رُ داد به نانوا
بچه نان خوردُ خوابید
یه دختر گلفروش
بچه رُ با خودش برد
صب که شدش
یه زن اومد، گل بخره
بچه رُ دید
خوشش اومد
بچه رُ بغل کردُ رفت
آخرشب
یه زن بود، بچه بغل

عکس: محمد خيرخواه
پشت کوه
وقت عشقبازی باران و آفتاب
میگیرم رنگین کمان را
میروم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
نردبان را هل میدهم
روی ابری میخوابم
فراموش میکنم
بنفش
نیلی
آبی
سبز
زرد
نارنجی
قرمز
و باران را
باران را که میخواستم...
کاش بار گرفته بودم از تو
تا دو پای ترد و جوان
به پیشوازت بیایند
وقتی سرانجام میآیی
نه دو چشم خسته و منزوی
که تمام انحناهای مست و زیبای تنم
در آنها فرو ریختهاند
تو چشمک میزنی
من لبخند میزنم
مینشینیم
خیلی خستهایم
بند ماسکت را باز میکنی
کمی گرهاش سفت است
ولی باز میشود
من هم برش میدارم
میگذارم روی میز
کنار مال تو
این جا خیلی دور است
یک قهوهخانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش میدهم
تو
جان آدمیزاد
زنی با بلوط گیسوی بلندش
عسل نوچ چشمانش
سرخ رسیدهی لبهایش
میخندد
بیانتهای شانههای مردی
او را در بر میگیرد
همیشه همین را نشان میدهد این کانال
مبل را میچرخانم
پشت به تلویزیون
رو به تو
موهایم
چشمهایم
رویاهایم
سیاه است
تصویر مرا داری؟

زانوانم را میگیرد
ذوق زده و بیقرار
از مچ پایم
بالا میآید
نرسیده به قلبم
از دور
برج و باروی امپراطوریات میایستاند او را
به زمین باز میگردد
دمق و گریان
پاهایم سست میشوند
کند میشوند
سنگ میشوند
میایستم
نگاه میکنم
جفت چشمان توست
پیچیده به زانوانم
سلام
ـ لبخندی گوشهی لبت ـ
سلامت باشند بانوی ثانیههای ترد!
شمشیر را فرود آوردهای،
ـ تعظیمی دل انگیز ـ
خوبم
دون ژوان تمام اعصار!
شمشیر در زرهی سینهام گیر افتاده
عصر بخیر بانو،
خدا نگهدار!

خواهر تو نیستم
دوست تو نیستم
عشق تو نیستم
در خوابهایت بیدار میشوم
در رویاهایت به خواب میروم

دستت را میگیرم
تمام تپشهای تنم را سرریز میکنم
دستت را میگیرم
مردانگیات را در تاریکیها جشن میگیرم
دستت را میگیرم
خیانتهای هزارگانهی روحت را شماره میکنم
میگذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
میبویمت
مییابمت
در فاصلهای که هیچ فلسفه یا فرشتهای پرنمیزند
در فاصلهای شکننده
تاج بر سر میگذارم
به میدان میفرستمت
اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد
میدزدمت از تاریخ
از نوشتههای سرد و خشن
میبویمت
مییابمت
به پیشانیام سوگند!
عکس از سایت:Scarlet