صفحه‌ی 16 از 29
October 24, 2007 | چهارشنبه، 2 آبانماه 1386

بی قراری

لباست را
جا گذاشتی
با چند خرده ریز
در جیب هایش

قلبم را
بردی
با تمام دریچه های پیچ در پیچش

.
.
.
.
.


..."زندگی در پیش رو" به زبان فرانسه
از تمام دوستان مهربانی که با بردباری تغییرات لحظه به لحظه مرا تحمل کردند
و زندگی در پیش رو را ساختند سپاس گزارم.


October 17, 2007 | چهارشنبه، 25 مهرماه 1386

کتاب فروشی

رمانت را
از میز کتاب‌های پر فروش
بر می‌دارم
نام کوچک توست
در فونتی بزرگ
جلد کتاب
رنگ پیراهن من است

ورق می‌زنم
ریز به ریز اولین دیدارمان
در پنج هزار نسخه
با اندکی تغییر
در جزئیاتی که
زندگی‌ی من بود

لابد نقدم می‌کنند
زن داستان سرخوش و ابله است
به دیروز، به پری روز
به فردا، به پس فردا
به زهر مار فکر نمی‌کند

کتاب را سرجایش می‌گذارم
روی میز پر فروش‌ها
فروشنده می‌پرسد
چه کتابی می‌خواهید
می‌گویم
داستان کوتاه جذاب

October 08, 2007 | دوشنبه، 16 مهرماه 1386

یاد تو

دیشب آن قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر می‌کند

آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر می‌کند

آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک می‌گوید

*

برای دوستان خوب پاگرد،
فکر می‌کنم در قلب ما روشن است که چرا در کنار هم هستیم، همیشه سپاس گزار این همنشینی هستم.
شما با یادداشت‌های شفاف‌ تان مثبت یا منفی مرا بسیار کمک کرده‌اید، همین طور آن چند نفری که نمی‌نویسند هیچ وقت،
با نگاهشان که روشن است مرا یاری داده‌اند...دردها و شادی‌های ما ساده است و ساده شعر را دوست داریم.
مهر شماست که به دست‌های من دل گرمی داده، بی نهایت سپاس گزارم و خواهش می کنم دیگرانی که در این وادی نیستند
و این جملات برایشان غریب است جمع کوچک و آرام پاگرد را تنها بگذارند.

October 04, 2007 | پنجشنبه، 12 مهرماه 1386

دل تو

حواسم نبود
هنگام چای ریختن
دستم سوخت

در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود

September 27, 2007 | پنجشنبه، 5 مهرماه 1386

با همه‌ی دست‌ها

رفتیم و آمدیم
رفتیم و آمدیم
او قهر کرده بود با زبان‌ها و مردمک‌ها
با من، با تو، با همه‌ی دست‌ها

وسط میدان ونک
در آغوش گرفتمش
گفتم
دوستت دارم
روبروی گشت ارشاد
گفتم
نگران هیچ چیز نباش
پلیس سوت می‌زد
روی خط عابر پیاده

از دهانش گدازه‌های آتشفشانی بیرون می‌آمد
دست‌هایش پر از تاول بود

پس از روزها و شب‌هایی کشنده
رفتن‌ها و آمدن‌هایی در سکوت مطلق
با من حرف زد
از ترس‌ها و دروغ‌ها و آلودگی‌ی هوا
او سردش است
با او
هر جا که می‌بینیدش
با الماس‌های عمق چشم‌هایش
با دست‌هایش
عاشق باشید
او
تازه ترک کرده مواد مخدر را

September 23, 2007 | یکشنبه، 1 مهرماه 1386

خیال نکن

Imagine.jpg


خیال نکن
بارانی یا شال‌های پشمی
تو را گرم خواهند کرد
خیال کن
نارنجی، زرد، قرمز
چقدر به من می‌آیند

خیال نکن
موهایم را ببافم
با روبان‌های مودب
خیال کن
موهایم چگونه
سرتاسر شهر می‌وزند

خیال نکن
زیر باران پاییزی
راهت را پیدا خواهی کرد
خیال کن
من چطور
دیوانه‌وار
چهار فصل
می‌خندم


September 21, 2007 | جمعه، 30 شهریورماه 1386

میخ‌ها

سلام آقا
شما درست شبیه میخ سمت راستی‌ی کف دست من هستید
فرسنگ‌ها آن سو تر
او هم اصلا حرف نمی‌زند
از جایش هم تکان نمی‌خورد
شرمنده‌ام
استخوان‌هایم دارند از هم باز می‌شوند
من دیگر تحمل ندارم
می‌خواهم بروم پایین
بستنی وانیلی بخورم
خودتان می‌دانید
اما دو تا میخ تنها
در آسمان خالی
هیچ چیز باحالی نیستند

September 20, 2007 | پنجشنبه، 29 شهریورماه 1386

قرار


مدارک مهم نیست
به من اعتماد کن
من قاچاقچی‌ی معتبری هستم
برایت یک کارت شناسایی‌ی جدید گرفته‌ام
اسم قبلی‌ات تقلبی بود
فراموشش کن
من با تمام مرزها رابطه دارم
همه‌ی پروازها با من هماهنگند
حواست
تنها به چشم‌های من باشد
در یک چشم به هم زدن
ردت می‌کنم

September 12, 2007 | چهارشنبه، 21 شهریورماه 1386

خواب آرام

باید سه چهار تا بچه داشتم
شیطان و تخم جن
از خون‌های پریشان و دیوانه
خانه را که چیده بودی
به هم می‌ریختند
یادها و عکس‌هایت را
پخش و پلا می‌کردند
نامه‌هایت را پاره می‌کردند
می‌گذاشتم
روی دیوارها آدم‌های لخت بکشند
پنجره‌ها را بشکنند
به بزرگترهای عصا قورت داده بخندند
به پلیس‌ها اردنگی بزنند و فرار کنند


یکی دستم را بکشد
یکی موهایم را
یکی از سینه‌‌ی داغم آویزان شود
شوریدگی‌هایم را
وحشیانه مک بزنند
سلول‌های سرطانی‌ی عشق تو را
که مدام تکثیر می‌شوند
که جانم را به لب رسانده‌اند
آن چه از جد و آبادشان دریغ شده بود
از دست‌های من بیرون بکشند و
رها ‌کنند در جهان تهی

تو خوب می‌دانی
من می‌توانستم
من هرگز کم نمی‌آوردم

شاید سرانجام
من
این بچه‌های بی پدر
سرِشب
آرام خوابمان می‌برد
حتی تو
آن دورها
بی هیچ فکر و غلت زدن بیهوده


*
سعی کردم نامه‌ها را با دقت بخوانم و پاسخ دهم.
اگر نامه‌ای بی پاسخ مانده آن را ندیده‌ام، مرا ببخشید.
از مهربانی‌تان (مدل‌های نرمال و همین طور آنرمال) بسیار سپاس گزارم .


August 12, 2007 | یکشنبه، 21 مردادماه 1386

پرینتر بیچاره

پرینترم دیوانه شده
هر چه پرینت می‌فرستم
تنها شعر پرینت می‌کند
فرمان شعر را
هزار بار پاک کرده‌ام
کنسل کرده‌ام
ولی
باز
شعر پرینت می‌کند
بیچاره پرینتر
سیمش را می‌کشم از برق
می‌زنم به شانه‌اش
کمی بخواب
من هم جای تو بودم
می‌مردم و
اخبار روز را
پرینت نمی‌گرفتم


* اردهال
اردهال منطقه‏اى در 45 كيلومترى شمال غربى كاشان و ميان كوههاى كركس است و از يك طرف به قم و طرف ديگر به دليجان مربوط مى‏شود. اردهال دو منطقه كنارى هم دارد، يكى منطقه مشهد اردهال و ديگرى بارِ كَرَس. كلمه اردهال از دو كلمه «اَژدَ» و «هال» به معناى سرزمين مقدس تشكيل شده است.
بخارا، آرش شهنواز
پدر بزرگ اردهال به دنیا آمد. تاجر بود، پس از فتنه ی نایب حسین کاشی (به جان و مال مردم تجاوز می‌کرد) به اراک مهاجرت می‌کند. در سال 1317برای کار در چاپ خانه ی تابان به تهران می‌آید. روزنامه ی ستاره صبح و جمعه و...

August 07, 2007 | سه شنبه، 16 مردادماه 1386

دونده


روز و شب
به سمتی
غیر از چهار جهت اصلی
با تمام قدرت
چیزی درونم
می‌دود
نفس نفس می‌زنم
عرق می‌کنم
گلویم خشک می‌شود
سرگیجه دارم
دیوانه‌وار می‌دود
پایانی ندارد
تا ابد خواهد دوید
او را بد زده‌اند

August 01, 2007 | چهارشنبه، 10 مردادماه 1386

مراقبه

آخرهای شب
از آینه بیرون می‌آید
شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند
دست‌هایم را می‌بوسد
دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند
باندهایم را عوض می‌کند
می‌گوید
قوی باش
و من
پیش از آن که
به صورتش نگاه کنم
به خواب می‌روم
آرام

July 22, 2007 | یکشنبه، 31 تیرماه 1386

شلاق در اتاق تاریک

zambia.figure.jpg


"چرا گریه کردی؟"
دلم می‌خواست کسی می‌پرسید

نیل باز می‌شد
از میان آتش
کورها را شفا می‌دادم
بدون ده فرمان
آخر هفته
دسته جمعی
می‌رفتیم ماداگاسکار
برنزه می‌شدیم

July 15, 2007 | یکشنبه، 24 تیرماه 1386

یوز پلنگ نادر ایرانی

یوز پلنگی
می‌دود در من
فلج می‌کند
قطب شمال و جنوب مرا

بیدار که می‌شوم
بوی جنگل می‌دهم
جنگلی که خط استوا از میانه‌ی آن گذشته

پرندگان عجیبی
از دهانم
پر می‌کشند به آسمان
حیواناتی وحشی
از چشمانم
پا به فرار می‌گذارند

نه کمین می‌کند
نه می‌ایستد از دویدن
بی‌خیال شکار است
یوز پلنگ نادر ایرانی

July 13, 2007 | جمعه، 22 تیرماه 1386

بسته‌ی پستی

یک بسته‌ی پستی‌ام
آدرس فرستنده و گیرنده‌ام پاک شده‌است
از این سو به آن سو
مردم کمی نگاهم می‌کنند
شانه بالا می‌اندازند
سپاس گزاری می‌کنم
آهسته برمی‌گردم

مادر همیشه می‌گوید
هنگام تولد
روی پیشانی‌ی من نوشته بود :
با احتیاط !
شکستنی‌ست

* . . .

* یک عشق دیرپای، روان بخش صادقی