

از چشمهایش
میافتم درون تو
از درون تو
بیرون میآیم
روی یک میز
در چشمهای عسلی یک دختر ناشناس
اکتاویو
چشم هایت را باز کن
من گم شدهام
اکتاویو
بیدار شو
وقتی مردم خوابیده اند
وقت خواب نیست
باید زندگی را بدزدیم
اکتاویو
گیتارت را بیاور
دلم یک رقص دیوانه می خواهد
وقتی نیست
من که اندازه ی زاغ سیاه ها عمر نمی کنم
زود باش مرد
پس از سپیده باید خواهر روحانی شوم
به مردم بگویم
سلام سلام
روزتان پر برکت باد
پرده را کنار میزنم
رنگش پریده
میداند
من مثل او عادت نمیکنم
که در شهر من
پرده با پنجره
پنجره با دیوار
دیوار با هیچ
فرقی نمیکند
این پیراهنِ بنفش مردانه را
یک روز خریدم
شاد شدم کمی
هر از چندی چرک میشود
در انزوای کمد
میشویم آن را
پهن میکنم
زیرِ آفتاب خیرهی جمعه
من یک قو هستم
با پاهای بلند و کشیده
بر دانوپ آبی
قرار است جفتم بیاید
برقصیم پریوار
با ملودی امواج
با ریتم نتها
دستهایم را باز میکنم
بر نوک انگشتانم میایستم
آرام نفسم را بیرون میدهم
سرم را بالا میآورم
به افق میفرستم نگاه بیتابم را
سینهام سنگین میشود
خم میشوم
مثل یک رز بیآب
چیزی پیش پایم میشکند
ردیف سوم نشستهای
دستمالی سوسنی در دست

Bedroom at Arles,Vincent Van Gogh, 1888
نمیتوانم تکان بخورم
باید روی این تخت خوابم بردهباشد
صبح زیر اتاق را امضا کرد و
رفت مزرعهی آفتابگردان
پنجره باز نمیشود
خیلی تنها هستم
سلام
سلام
توریستهای موزهی لوور

قلبم جایی میایستد
صدای کودکم را می شناسم
درون مردی میگرید
چشم میچرخانم
انتهای کدام جادهای آیا؟
یک اتاق میخواهم
بی تخت
با هزار پنجره رو به آسمان
طبقهی آخر یک هتل بیستاره
سهم من رویاست
برای صبحانه بیدارم نکنید
رزروش میکنم
با ده ترانه
به یاد کسی که هرگز نیامد
گفتی محکم باش
عاشقت بودم
فولاد شدم
خرد شدی
شکستی
رفتی
نه به خاطر من
* خنده یا گریه مهم نیست یاد بامداد انداختی مرا.
از عموهایات
برای سياوش کوچک
ا. بامداد
نه بهخاطر آفتاب نه بهخاطر حماسه
بهخاطر سايهی بام کوچکاش
بهخاطر ترانهيی
کوچکتر از دستهای تو
نه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دريا
بهخاطر يک برگ
بهخاطر يک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه بهخاطر ديوارها ــ بهخاطر يک چپر
نه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شايد
نه بهخاطر دنيا ــ بهخاطر خانهی تو
بهخاطر يقين کوچکات
که انسان دنيايی است
بهخاطر آرزوی يک لحظهی من که پيش تو باشم
بهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو
بهخاطر پرستويی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنی
بهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
بهخاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی
بهخاطر يک سرود
بهخاطر يک قصه در سردترين شبها تاريکترين شبها
بهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگ
بهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دوردست
بهخاطر ناودان، هنگامی که میبارد
بهخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بهخاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
بهخاطر تو
بهخاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاکافتادند
بهيادآر
عموهایات را میگويم
از مرتضا سخنمیگويم.
۱۳۳۴

Photographer: Stefan Cruysberghs
با بچهها حرف زدن
مثل با ستاره ها حرف زدن است
با ستارهها حرف زدن
مثل با تو حرف زدن است
با تو حرف زدن
مثل با هیچکس حرف نزدن است
- حزلون درست تر بود راست میگفتی.
و
من در این کاروان به دنیا آمدم.(متن، ویدئو کلیپ)
مرا ببخش! ترجمه به زودی.

یک هفتهی تمام با تو لجبازی کردم
میخواستم دعوتم کنی به خانهات
مرا ببخش!
امروز همهی چیزهایی را که این مدت گم کردهبودم
در اتاقت پیدا کردم
گل سرنقرهایام
روبان آبی موهایم
عکس هفت سالگیام
و
قلب مهربان تو را
واقعا مرا میبخشی!
و
نیم نگاه
این یک ماه عجیب بود،
تلفنها
برگهی احضار
کابوسها
طرز حرف زدن مرد همسایه
نه این یک ماه
این یک سال آخر شاید
نه
این دو سال
نمیدانم حواسم پرت است
یا دارم دروغ میگویم!
این یک عمر
خیلی عجیب بود
و
تئاتر بهرام بیضایی
رهایم کن
تو میترسی
تو از نتهای بازیگوش
تو از فاصلهی گیج سطرها
تو از فاصلهی خالی
تو از هیچ
از پریدن بیهوا
تو میترسی
تو از شعر میترسی
تو نثری
یک نثر
با نقطهها و ویرگولهای محکوم و بهموقع
ویرایش شده
رهایم کن
برو زیر چاپ
با تیراژ بالا
داور به نفع میگیرد
حریف دوپینگ کرده
دروغ هم که حناق نیست
زمین اما مال ماست
وطن را میشود فروخت
اما
نمیتوان خرید
خیابان
مال آنها
خانه
مال تو
خوابهایم را
نمیگویم