juin 17, 2010 | پنجشنبه، 27 خردادماه 1389

شب‌ها، ساعت‌ها

.

.

.


عشق برید کیسه‌ام
گفتم
هی چه می‌کنی

گفت تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من گفت تو را نه بس بود نعمت بی‌کران من گفت سِرِ هزار ساله را مستم و فاش می‌کنم گفت مطرب دل‌ربای من گفت مده ز من نشان گفت مده ز من نشان گفت همین همین

فروریخت
فروریخت
شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا


.

.

.


بیست و شش خرداد هشتاد و نه بود


avril 24, 2010 | شنبه، 4 اردیبهشتماه 1389

قرار

هر چه بینی
بگذر
چون و چرا هیچ مگو

دی خیال تو بیامد به در خانه‌ی دل
در بزد
گفت
بیا در بگشا هیچ مگو

تو چو سرنای منی
بی لب من ناله مکن

تا چو چنگت ننوازم
ز نوا هیچ مگو

گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی ؟
گفت هر جا که کشم
زود بیا
هیچ مگو

گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو ؟

همچو گل خنده زد و گفت
درآ
تا بینی همه آتش
سمن و برگ و گیا
هیچ مگو

همه آنش گل گویا شد و با ما می‌گفت

جز
ز لطف و کرم دل‌بر ما هیچ مگو

جلال الدین محمد بلخی


یادم نرود : از مرد عزیز و بزرگ محمدرضا شفیعی کدکنی هزارها بار سپاس‌گزارم
با این کتاب که قلب من شده است، غزلیات شمس تبریز با آن نوشته‌های گوشه گوشه‌اش

janvier 30, 2010 | شنبه، 10 بهمنماه 1388

بهمن

شکایت‌ها همی‌کردی
که بهمن برگ‌ریز آمد

کنون برخیز و
گلشن بین
که بهمن
بر گُریز آمد

ز رعدِ آسمان بشنو تو آواز دُهُل
یعنی:
عروسی دارد این عالم
که بُستان پُر جَهیز آمد

که یاغی رفت و
از نصرت
نسیم مشکبیز آمد

به گوش غنچه
نیلوفر
همی‌گوید
که یا عبهر
به استیز عدو
می خور
که هنگام ستیز آمد

که نبوَد خواب را لذت چو بانگِ خیز خیز آمد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

janvier 16, 2010 | شنبه، 26 دیماه 1388

چون

سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم

گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟

گفتم
چو چرخ گردان
والله که بی‌قرارم

گفت
ار چه بی‌قراری
نی بی‌قرار مایی ؟

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این‌جا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته‌ی تو جانی

مسپار جان به هر کس

چون جان‌سپار مایی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

décembre 24, 2009 | پنجشنبه، 3 دیماه 1388

گفتا که چند جوشی گفتم که

تا قیامت

گفتا کجاست آفت
گفتم به کوی عشقت

گفتا که چونی آن جا

گفتم

در استقامت


.
.
.

مولانا جلال الدین محمد بلخی

décembre 16, 2009 | چهارشنبه، 25 آذرماه 1388

صد بار

دامی‌ست در ضمیرم
تا باز ِ عشق گیرم
آن باز ِ بازگونه چون مرغ در ربودم

ای شعله‌های گردان
در سینه‌های مردان
گردان به گرد ِ ماهت
چون گنبد کبودم

عقلم ببرد از ره
ک "ز من رسی تو در شه"
چون سوی عقل رفتم
عقلم نداشت سودم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

novembre 05, 2009 | پنجشنبه، 14 آبانماه 1388

چو دیدی روز روشن را

...
چو دیدی روز روشن را
چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین
که در شب‌ها نهان باشد
دلا !
بگریز از این خانه
که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
بجو آن صبح صادق را
که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
یکی خوبی
شکرریزی
چو باده رقص انگیزی
یکی مستی
خوش‌آمیزی
که وصلش جاودان باشد
...
کسی کاو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
...
کسی کاو خواب می‌بیند که با ماه است
بر گردون
چه غم
گر این تن خفته میان کاهدان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو
که او هم جاودان باشد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

septembre 20, 2009 | یکشنبه، 29 شهریورماه 1388

بیمار

گه از آن سوی کشندم
گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم

قدر از بام در افتد
چو در خانه ببندم

مگر استاره‌ی چرخم
که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم
به سعودیش بخندم

نفسی آتش سوزان
نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ؟
ز چه فصلم ؟
به چه بازار خرندم ؟

نفسی همره ماهم
نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم
نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم
نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب، قانون
هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم
وتد هوش بکندم
.
.
.
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم؟
هله ای اول و آخِر
بده آن باده‌ی فاخِر

جلال‌الدین محمد بلخی





نه آن باشد

نه این باشد





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.