امروز که من این قصه آغاز میکنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زندهاند، در گوشهای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شدهاست و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر ِ وی میبباید رفت. و در تاریخی که میکنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
" شرم باد این پیر را "
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.
تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر
نظرها
وبلاگ ناقوس بروز شد
از رنجی که می بریم...[گل]
ضمنن مطلبتان را خواندم پاینده باشید
... اما صبح حتمی الوقوع است
عاشق بخشهایی از تاریخ بیهقی ام بس که زیبا نگاشته شده و عبرت آموز...
هميشه به نظرم زيباترين متن جهان تاريخ بيهقي بوده است و همواره اين چند سطر زمزمه ام : سگ ندانم که بوده است خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند
شباهت های سخت
غمگینم می کنند!
آیا مورخی بزرگ و صادق چون بیهقی پیدا خواهد شد که از پس سالها بعد،حکایت این قوم را چنان روایت کند که جفایِ رفته بر ایشان به روشنی پیدا باشد؟
دیگر کسی به عشق نیاندیشید. دیگر کسی به فتح نیاندیشید. و هیچکس. دیگر به هیچ چیز نیاندیشید...
وبلاگ ناقوس بروز شد
از رنجی که می بریم...[گل]
ضمنن مطلبتان را خواندم پاینده باشید
... اما صبح حتمی الوقوع است
عاشق بخشهایی از تاریخ بیهقی ام بس که زیبا نگاشته شده و عبرت آموز...
هميشه به نظرم زيباترين متن جهان تاريخ بيهقي بوده است و همواره اين چند سطر زمزمه ام : سگ ندانم که بوده است خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند
شباهت های سخت
غمگینم می کنند!
آیا مورخی بزرگ و صادق چون بیهقی پیدا خواهد شد که از پس سالها بعد،حکایت این قوم را چنان روایت کند که جفایِ رفته بر ایشان به روشنی پیدا باشد؟
دیگر کسی به عشق نیاندیشید. دیگر کسی به فتح نیاندیشید. و هیچکس. دیگر به هیچ چیز نیاندیشید...
فروغ