December 07, 2009 | دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸

۱۳ + ۳

باید
برگردم
از هر خیابانی که می‌روم
برگردم حسن یوسف را آب بدهم
برگردم چای دم کنم
بنویسم

نظرها

سلام بر شما
آنها كه مثل من عاشق گل و گياه هستند خوب مي دانند كه حسن يوسف از گونه گیاهان همیشه سبز است و شايد همين مهمترين نكته اي باشد كه در خوانش اين شعر بايد در نظر گرفت / البته فكر كنم !!


بايدي نيست
برخواهم گشت
دم خواهم كرد
آب خواهم داد
اين زندگي من است


راه رهایی کجاست؟
من از تو می پرسم
در کدام راهنما
در کدام .........


آخیش چقدر خوب است که تو شاعری
..........................

;)
قربان تو
سارا


همین چند خط کافی ست که سرشارم کند از امید
و حسن یوسف گیاهی ست که زیبایی و لطافتش آن برگهای مخملی اش شادم می کند...
.......................
و آب دادنش

سارا


سلام
جالب بود
از هر خیابانی که برمیگشتم پشتم می لرزید برای آنها که زیر باران به رژه می رفتند
هراس خودشان خودشان را خواهد گرفت



سلام.وبلاگ قشنگی داری!من لینکت کردم خوش حال می شم مهمان وبلاگم باشی.bye


حسن یوسف را می شود پشت پنجره نگه داری.... چایی هم دم کردم.


خود ِ زندگی بود و جقدر ارام ...
چه یاداوری لذت بخشی ست بخار چای کاغذ های سفید و طراوت گلدان های حسن یوسف/
سلام سارا عزیز همیشه کارهایتان را می خوانم و لذت می برم.
........
خوش حالم و سپاس گزار
سارا


سلام
شاید اولش فکر کنی این دغدغه های کوچیک مثل آب دادن به حسن یوسف یا دم کردن چای نوعی بند و زنجیره که دست و پاتو بسته و همیشه مانع از گم شدن و بر نگشتنت میشه! اما چیزی که هست اینه که با آب دادن به حسن یوسف تنها اون نیست که رشد می کنه بلکه در وجود تو هم چیزی رشد می کنه که رشد اون چیز برای اینکه بتونی روزی بری و بر نگردی خیلی لازمه. و چای دم کردن و نوشتن هم همین کا را انجام می دن! اینها مثل بستن یک چمدانند. تو هر بار برمی گردی و چیزی توی این چمدون می گذاری تا روزی که کار بستن چمدونت تموم بشه و بتونی سفرت را آغاز کنی...
اینها چیزهایی بود که من بعد از خوندن شعر بهشون فکر کردم. لحظه های گران قیمتی توی زندگیت هست...
....................................
خیلی مهربانید که فکرهایتان را نوشتید
خیلی هم زیبا بود نوشته ی شما
تا روزی که کار بستن چمدان تمام شود
خیلی خوب است
سپاس گزارم
سارا


برگشتن راه مي خواهد
رو مي خواهد
دل مي خواهد

از منرد شده بود كه تصميم به برنگشتن گرفتم

و وقتي سايه خود را روي ديوار همسايه ديدم
تازه فهميدم
كودكي هستم كه فقط قد دراز كرده ام

مهدي ابراهيمي مرا با پاگردهاي شعر شما آشنا كرد .
و من به جاي پيوند ريشه هاي حسن يوسف با دلم
توانايي شما را به دفتر شعر خط خطي ام پيوند كردم .

.....................
سپاس گزارم
خوش امدید
سارا


توی این روزا نوشتن برام سخته .توی این حس و حال دیدم نامردیه اگه اعتراف نکنم چقدر به دلم نشست شعرهای قشنگت ....... خیلی وقته دیگه وبگردی نمیکنم و کسی سراغی نمیگیره
..........................
سلام
چه خوبه که توی این حس و حال این را می گویید
سپاس گزارم
سارا


همیشه برگشتن بهتر از رفتن بوده؛رفتن به نرسیدن می رسه! حتی خود خدا هم وقتی می خواد به ماها آب بده و واسمون چای دم کنه از برگشتن استفاده می کنه. (ارجعی الی ربک)


دلم می خواد دستت را بگیرم٬ انگشتانت را یواشكی لمس كنم٬ به گوشم نزدیك كنم و به زمزمه هایشان نرمك نرمك گوش كنم۔

اندك تبسمی كشیده بر درد٬ بر دلم می نشیند۔

گویا می شناسمت٬ گویا از هزاران سال قبل٬ از ابتدا می شناختمت۔ همیشه خالی از جرات گفتن خواندم٬ اما این بار سلام می كنم۔
............................
شکوفه جان
با این اسم زیبایت
و نوشته ی مثل شر شر آبت
مهربانی
مهربان
سارا


نمیدونم چرا حال و هوای سایتت اینقد دلتنگم کرد؟! دلم چقد گرفته. دلم یه آرامش بخش میخواد که نیست...


بازگشت یا رفتن ؟
گاه باهم اشتباه می شوند !!!


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: