juillet 19, 2009 | یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸

حق نداشتیم در خیابان بدویم

اشک‌آور خوب است
مثل سوت مسابقه‌ی دو
می‌دوی
چشم‌ها می‌سوزد
بار اول می‌ترسی
ـ مثل باتوم و کابل ـ
بارهای بعد سیگار در می‌آوری
دود می‌کنی
همسایه‌ها از پنجره خبر می‌دهند: آمدند
باز می‌دوی
چه هوایی دارد دویدن
میان چنارهای ولی‌عصر
ـ از گشت ارشاد خبری نیست ـ
میان کتاب‌فروشی‌های انقلاب
ـ چقدر این جا کتاب ممنوعه پیدا کردیم ـ
می‌دویم
جای همه خالی
دوستان تبعیدی
برادرهای بزرگتر که برای یک اعلامیه زندگی‌تان را ‌دادید
یا در جبهه
یا پشت دیوارهای اوین
از ما جدا شدید
می‌دویم
جایتان سبز
مشعل المپ دست ماست

زنده‌باد دویدن
با چشم‌های اشک‌آلود
به سمت آزادی

۲۷ تیر ۸۸

نظرها

سلام
من اومدم ازتون معذرت بخوام
نوشتتون رو يكي از دوستان من با ادغام با اثر يكي ديگه به نام خودش تو نوشته هاش گذاشته
ببخشيد كه اسم خودم رو نمي نويسم
فقط خواستم معذرت بخوام، چون به روي اونكه نميتونم بيارم
اما ميتونم ازتون معذرت بخوام
موفق باشين
نوشته هاتون عاليه.
...................
سلام سپاس گزارم
نگران نباشید
لطف کردید
سارا


احسنت بر شما و تفکر زیبایتان و جسارت و امیدتان . به امید پیروزی V


روزی که درس میخواندیم در کنار کودکی همکلاسی هایمان
ندانستیم کدام دوست ستودنی مان خواهد شد و کدام دشمن عاقبت.. حال از کنار این کودکان از گذر این خیابان میروم میترسم مبادا روزی یا شبی سنگ های بی گناه همین خیابان با دست بی رحم همین کودکان پیشانی دوستان ستودنی من را خواهد شکافت.


به یاد همه روزهای سبزی که می دویم . می دویم . می دویم تا پیروزی



مشعل المپ دست ماست

زنده‌باد دویدن
با چشم‌های اشک‌آلود
به سمت آزادی

حقیقتی بود دست نیافتنی
مبارکمان باد


اشک آور اول شعرت , آخر شعر اشکم را درآورد.


خانه ام آتش گرفته است ...

دلم هواي اون روزها رو كرده
صداي قدم هاي هراسان
دست هاي سبز ِ رو به آسمان
و بوق هاي ممتدي كه همصدا شدن باهات


سلام...
چه خوب شعر می گویی!
چه خوب درد را به تصویر میکشی!
چقدر تو خوبی!


خیلی رفتم و برگشتم و دوباره و دوباره خوندم ...
....
دلم که تنگ می شه برمیگردم و لای این خطوط دویدن هراسناک و اشک پاک اون روزها رو تکرار می کنم ..


مگه پرنده ای باقی مونده اونجا تا چناری باشه ؟ مگه گذاشتن پرنده ای بمونه ؟
به قول نویسنده ی کو :ما که اشکمون دم مشکمونه ...


kam kam yad gereftim dige


دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه‌بند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج‌وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست، نازنین

ابلیس پیروزْمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

برای رسیدن به آزادی که حقمان است هنوز نفس باقیست




سلام ساراخانم
شعرت بی نهایت زیبا بود . میگن کائنات بدستور انسانها هستند اما چرا این همه ظالمان وجنایتکاران تا حالا پیروزند ؟؟؟؟
اندکی صبر سحر نزدیک است ......
باز هم تشکر وستایش اینهمه حس زیبا تقدیم به شما.



سالام سارای پاگرد
علیرغم اینکه مدتهاست خواننده وبلاگت هستم هیچوقت کامنتی نگذاشته ام.
شاید بخاطر اینکه همه چیز این صفحه سفید ، از ترکیب بندی و موسیقی زمینه اش گرفته تا سحر واژه های نویسنده واکنشی بجز سکوت را ایجاب نمی کند.

(صفحه ات خلسه ایست که ای کاش می توانستم همیشه در آن غوطه ور باشم).
اما این بار در میان این همه هیاهو این پست گس ویران کنندهات عجیب منقلبم کرد.

تنها سپاس و هرآنچه آرزوی سپید است...
..................................
سلام و سپاس از این مهربانی
سارا


همت همه را میستایم.
دستهایت را از راه دور میفشارم. امیدوارم روزی گل آزادی را با دستانت هدیه کنی


شعری بینهایت زیباست .
به سادگی و زیبایی یک دختر روستایی. همین!

آخرین شعرم را به شما تقدیم میکنم

قلب امید،
یخ را شکافت،
درقلب سرد دیو زمستان نهال شد.
سرسبز، میوه داد!
طوفان سرد،
از برگ و ساقه وتن تا به ریشه ها،
برکند و برد!
لبخند میزنم!
یخ زوب میشود،
از خودنمایی طوفان کور، باز...!
این میوه ها همه،
با قلبی از امید،
تا روز واقعه در خاک خفته اند.
من در خیال خویش،
آغوش جنگل سبز امید را،
لبخند میزنم...!
کبک/مانسو/88/4/18


چند واژه ای مرا درد دل باش.........لطفاْ


پیش این مردم که می دوند، پیش برادران و خواهرانی که جان دادند/ پیش خودم احساس شرم می کنم/ پاهایم بسته است/ دستم به جایی نمی رسد/ فریادم در گلویم خشکیده است/ تنها مانده ام در اینهمه آشنا
............................
هرکس به کاری که می تواند مشغول است
سارا


خانم سارا محمدی عزیز اینجا پاگرد خستگی های خیلی هاست، الهی خستگی نبینید.


سنتشان بود زنده به گورمان کنند
کشتنتمان
فتوای تازه شان است


من این پستتون رو با ذکر منبع برای همکارا و دوستام فرستادم ....عکس العملشون خیلی دیدنی بود...سبز باشید خانوم.....عالی بود


سرباز به خانه آمد،
مادر گفت : جامه دیگر کن، برادرت تیر خورده است،
بیا او را در باغچه در خاک کنیم،
سرباز گفت : من دانم مادر،
خودم او را زده ام.
و دگر باره سلام بر درخت،
که تا زنده است قنداق تفنگی ازو نمی توان ساخت.....
من اولین بار که میام تو وبلاگ شما..منم مثل شما عاشق اون دویدنام،ولی نه به روی آزادی، برای من بیشتر نفس دویدن مهمه، برای این که حس کنم هنوزم پا دارم...انقدر عاشق این دویدنم که هیچ وقت از نفس نمیفتم حتی اگه گاز اشک آور نفسمو بند بیاره...


آزادی
روی خون شما
رنگ می شود
انقلاب
به نام شما
جاوید...

(زنده باد)


saray asis jay khharan tabidi.at ra ham khali mi-kardi..


bazi az karhatuno dus daram.ketabetun vali giram nayumad harchi gashtam


سارا جون
خیلی وقته میام اینجا
مطالبتو خیلی دوست دارم
این مطلبت هم خیلی قشنگ بود
کاش اینه پا برجا بود
شاد باشی


تا به حال حس کرده ای؟! وقتی که میدوی مرگ حقیر می شود، دور میشود ؟!
راستی با نرگس محمدی اردهالی نسبت نداری؟
....................................
سلان
نه نسبت خانوداگی ندارم
سارا


بار اول خیلی می ترسی/تقریبا مثل سگ می دوی/نفست می سوزد/بالا نمی آید هرچه می کشی/تازه/سیگار کشیدن هم بلد نیستی ...


من
چه بگویم
جز هیچ


سلام.زیبا بود.

قبل از به چشمهایت برسم
حکایتی کنم از آفتابی که هنوز می تابید
از یک انحنای دلخواه
از یک زخم
ساقها به سمت تخت
نه به سمت گلوله می رفتند
خیابان جای تو نیست
جمهوری مال تو نیست
بایست
نرو
بنشین
پیانو بزن
حیف این موها
این انگشتهای بلند
لبخند قشنگی تحویل آینه دادی
دکمه های پیراهنت را بستی
آزادی
یک نفر



زیبا/ زیبا/ زیبا/ مثل روزهای 57/


سلام خانم اردهالی
شعرهای زیباتون رو همیشه می خونم
این شعرتون رو خیلی پسندیدم.آفرین
موفق باشید


سارای عزیز
ازخوندن شعرهات واقعا لذت می برم
هر وقت صحبت از آدمهای فرهیخته میشه شما بیادم میایید


خیلی زیبا بود....اشکمو در آورد


Besyar ziba bood. mamnoon.

Delam ro hesabi bara Iranam tang kardi.

zendeh o sabz bashi hamisheh


پرنده که پرواز را یاد گرفت دیگر به لانه ماندنی نیست،
حتی اگر صد‌ها شکاری در آسمان باشد.
این مرغ خانگیست که از دست جلاد خویش دانه بر میچیند،
روزی نه چندان دور
خواهد رسید
که کرکسان را
از آسمانمان برانیم



khaste nabashi, ozv balatarin hasty?
...........
نیستم
سارا


ساراي دوستت دارم.....به خاطر كلماتت....دست و روي اين كلمات را مي‌بوسم
..........................
سپاس گزارم لطف داری مهربان
سارا


I love your poems. Thanks


زییا و فوق العاده ...
موفق باشی ...


فوق العاده
عالی
محشر

اجازه هست شعر رو با نام و آدرس وبلاگتون جای دیگه بذارم، افراد بیشتری حظ کنند؟
.................
خواهش می‌کنم
سارا


خوب نوشتی سارا. خوب می‌نویسی همیشه


اينجا هواش پر از دروغ و ريا و بعد ... / خيلي بد


زنده و پاینده و پیروز باشید همتون!


زنده‌باد دویدن
با چشم‌های اشک‌آلود
به سمت آزادی


چه هوایی دارد دویدن
زنده‌باد دویدن
با چشم‌های اشک‌آلود
به سمت آزادی

به اضطراب درون نگاهم نگاه كن.
ز من فقط مانده به چشمهايم اثر.
به تل خاكستر.
در او چه ميبيني!؟
تمام دار و ندارم براي روز دگر.
يك چشم به آزادي،يك چشم به راه وطن.
فرياد



سارای عزیز
نامه و کتابت دریافت شد . خیلی ممنون .
نامه ای نیز در پاسخ ارسال کردم که پس از دو ماه بازگشت داده شد . شاید آدرست تعغیر کرده باشد . به هر صورت شادکام و موفق باشی
......................
آقای صفاری خیلی خوب
چه بد شانسم که نامه تان نرسیده دستم
در تهران پلاک ها عوض شدند
برایتان می نویسم
سارا


سلام
چه زیبا این همه خشونت را به شعر میکشی.پایدار باشی


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:



Bey881019s.jpg

این مجتمع هشت‌ تا زنگ داشت





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.