juillet 18, 2008 | جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷

آرامم

آرامم
شکل تورهای کتان لباس‌های خواب
شکل یک آباژور کم نور
در سالنی متروک

آرامم
شکل چمدان لباس‌های زمستانی
شکل یک رومیزی که هزاربار
در ماشین لباس‌‌شویی شسته شده
روی بند خشک شده
روی میز پهن شده

آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

آرامم
و به اشک‌هایم کاری ندارم

نظرها

آرام باشيم و اشک در تاريکی
بريزيم


آرامش به اندازه تور کتان لباس خوابو دوست دارم مهربونه و صبور


آرامش
برای يک مداد رنگی سفيد
يا يک آباژور خفته
يک قافيه است
می تواند زيبا باشد يا ريتم بدهد... .


... و من هم آرامم .. وقتی می بینم که تند تند ... می نویسی ... شکل آرامش
/ همان / تورهای کتان لباس‌های خواب
.
.
.


اشکها را نباید هیچ کارشان داشت هیچ وقت.


وبا اشک های هيچکس
وبا هيچکس نيز.


اشکم يه جور آرامش مياره وقتی که گونه رو نوازش ميکنه!


مدادسفيد مدادرنگي همون بادكنك سوال كودكي منه ،حسي دور...........

ممنون كه مي سرايي


hame chie injA aroomam mikone. sherAto doos daram.kheyliii


اولين بارها تو خزه ميخوندم شعرهاتو..
تازگيا دوزاريم افتاده که سارا محمدی اينجاست.. تو همين پاگرد


درود به شما

غم خسرو واسه من که خیلی غم بزرگی بود ، پس به همه ی هنر دوستان تسلیت می گم.

دنبال چندتا وبلاگ ادبی خوب می گشتم که با وبلاگ شما روبرو شدم ،مفید واقع شدید.
شعرتون رو خوندم ، شعر زیبایی بود.
توصیف ها به شکلی کم نظر نو بودند و قابل لمس ، همچنین فضاهای ایجاد شده به خوبی توی ذهن نقش می بستند.
یکی دیگر از چیزایی که این زیبایی رو واسه من بوجود آورده هماهنگی عناصر شعر بود ، آرام بودنی که به خوبی تا انتها کشیده می شد دلیلش استفاده از زبان مناسب و هماهنگ با مفاهیم پشت کار هست.
منتظر خواندنی های بعدی شما هستم
شاد باشید و پیروز


سلام، امروز مطلب ابراهیم نبوی در مورد هامون رو خوندم، ناخودآگاه به یاد شما افتادم، به یاد روزهایی که همه در جستجوی هویت بودیم، این مطلب نبوی خیلی به دلم نشست، یادش بخیر حمید هامونی که بودیم


سلام، امروز مطلب ابراهیم نبوی در مورد هامون رو خوندم، ناخودآگاه به یاد شما افتادم، به یاد روزهایی که همه در جستجوی هویت بودیم، این مطلب نبوی خیلی به دلم نشست، یادش بخیر حمید هامونی که بودیم


سلام، امروز مطلب ابراهیم نبوی در مورد هامون رو خوندم، ناخودآگاه به یاد شما افتادم، به یاد روزهایی که همه در جستجوی هویت بودیم، این مطلب نبوی خیلی به دلم نشست، یادش بخیر حمید هامونی که بودیم


آرامم
آرام تر از نبض يک مرده...


چقدر چشم براهت بودم ...چقدر کسل کننده بود روزهای وب گردی وقتی تو و نوشته هایت در میان نبودی ...!خوشحال ـ خوشحال شدم وقتی حسین خبر آمدنت را داد ...


اشک،، گناه شمع نیست.
بگذار ببارد


چند ساليست ديگر صدای سوت شبگرد پير...
از کوچه های شر....
هنگام خواب ما و هر...
به گوش نمی رسد...
اين يعنی...
شهر در امن و امان نيست...
آرام نيست...
...چه خوب بود شبهايی که...
با صدای سوت آرامش می يافتيم...
...
زيبا بود آرامشتان...
يک دوست قديمی.


آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

من دفتر سیاهی دارم، می شه مداد سفیدتون رو به من قرض بدین تا باهاش نقاشی کنم.
سعی می‌کنم آرامشتون رو ازتون نگیرم.


سلام دوست عزیز
همانطور که توقع داشتم مطالب قوی و تاثیر گذاری را می نویسید . از شما دعوت می کنم که در بزرگترین جایزه ی ادبی ایران شرکت کنید . لطفا حتما وب لاگ من را مطالعه کنید تا در مورد جایزه ی ادبی ایران بیشتر بدانید . این یک دعوتنامه ی خصوصی برای شما از طرف دبیر اولین جایزه ی ادبی ایران است . لینک سایت جایزه ی ادبی ایران هم در قسمت پیوندهای روزانه ام است


نام : محسن سراجی
آدرس سایت : www.saraji.blogfa.com
آدرس پست الکترونیک : saraji.ir@gmail.com


ممنون از این شعرهای یا دل گفته های زیبایت... وقتی می خوانم حالم بهتر می شود


سلام/از دل بر آمد به دل بی آمد، شیک بود، شیک کرد، وزین بود به رقص داشت، بزرگ بود، بزرگ کرد

سپاس گذار برای هدر ندادن کلمات


سراپا خیس
از عشق و باران ،
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند آستین ات را
کدام یک تر کرده است ؟

" ایزومی شی کی یو "


JAJA, UPYACHKA! UG NE PROIDET, BLYA!


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.