juillet 16, 2008 | چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷

مربی

" تنت را بالا بکش"

عضله‌هایم کشیده می‌شوند
خون حرکت می‌کند
روی یک پا معلقم

نباید به چراها فکر ‌کنم
داستان‌ها با هم فرق دارند
مانند تو ندیده بودم
داستانی سخت و باور نکردنی

می‌لرزم
مربی اخم می‌کند
"به تنت فرمان بده
یک پا داری
وزنت رام "

باد در صفحه‌های ننوشته می‌وزد

"تنفس آرام و منظم
درختی کهنسال
با هزاران حلقه"

به داستانم باز می‌گردم
به مداد و کاغذ خودم
پرندگان بسیار
برگ‌های تازه
و
هزاران تخم سفید منتظر

نظرها

.... و ایضا هزاران دوست منتظـــــــــــــر
:)


سلام.جالب بود.به من سری ميزنی؟


سلام.
قبلا شما را خوانده بودم وفرشته ی نازکی که نازل می کند.


و هزاران تخم سفيد منتظر...


دلشادم و دلتنگ


امروز روز توست،
تنت را بالا بکش..


ببخشيد که دير پيدايت کردم
در آينه می ديدمت
سارا سارا
سارا
سارا
سارا
گردگيري اش که نمی کردي.
کدر شده بودم
خوشحال ام که يافتم ات
حالا باز از تو می نوشم
جرعه جرعه
شعر


سلام
مرسی زيبا بود


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.