avril 22, 2008 | سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

سرود ِ آن کس که از کوچه به خانه بازمی‌گردد

نه در خيال، که روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره‌ام که آبستن ِ عشقي سرشار است

کيف ِ مادر شدن را
در خميازه‌هاي ِ انتظاري طولاني
مکرر مي‌کند.

*

خانه‌ئي آرام و
اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ تازه باشي
چنان چون پدري که چشم به راه ِ ميلاد ِ نخستين فرزند ِ خويش است;
چرا که هر ترانه
فرزندي‌ست که از نوازش ِ دست‌هاي ِ گرم ِ تو
نطفه بسته است...
ميزي و چراغي،
کاغذهاي ِ سپيد و مدادهاي ِ تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي
صله‌ي ِ هر سروده‌ي ِ نو.

و تو اي جاذبه‌ي ِ لطيف ِ عطش که دشت ِ خشک را دريا مي‌کني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائي‌ات ــ باکره‌تر از فريب ــ که انديشه‌ي ِ مرا
از تمامي‌ي ِ آفرينش‌ها بارور مي‌کند!
در کنار ِ تو خود را

من

کودکانه در جامه‌ي ِ نودوز ِ نوروزي‌ي ِ خويش مي‌يابم
در آن ساليان ِ گم، که زشت‌اند
چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به ياد ندارند!

*

خانه‌ئي آرام و
انتظار ِ پُراشتياق ِ تو تا نخستين خواننده‌ي ِ هر سرود ِ نو باشي.

خانه‌ئي که در آن

سعادت

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسيم

در آن مي‌رويند.

بام‌اش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمي‌گشايد
و عينک‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.

*

بگذار از ما

نشانه‌ي ِ زنده‌گي

هم زباله‌ئي باد که به کوچه مي‌افکنيم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب‌خوار
ــ که مادربزرگان ِ نرينه‌نماي ِ خويش‌اند ــ امان ِمان باد.

تو را و مرا

بي‌من و تو

بن‌بست ِ خلوتي بس!

که حکايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي ِ دردي مکرر است:
که چون با خون ِ خويش پروردم ِشان
باري چه کنند

گر از نوشيدن ِ خون ِ من ِشان

گزير نيست؟

*

تو و اشتياق ِ پُرصداقت ِ تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي...

آري
در مرگ‌آورترين لحظه‌ي ِ انتظار
زنده‌گي را در روياهاي ِ خويش دنبال مي‌گيرم.
در روياها و
در اميدهاي‌ام!


احمد شاملو، آیدا در آینه
۲۴ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲


.
.
.
منصوره اشرافی: نقدی بر یکی از عاشقانه های احمد شاملو
محسن عمادی: یادداشتی پیرامون نقد بالا

برای من آوردن این شعر اکنون بهانه‌ای دیگر داشت(شخصی)، اما وقتی نگاه‌هایی متفاوت را دیدم، بهانه‌ام بهانه‌تر شد و شیرین‌تر.
حالا دوست دارم با بهانه‌ام مدتی شکیبایی کنم.

نظرها

مرحبا بر اين بهانه و آفرين بر آن شکيبايی


شعر، مقاله‌ نیست. رمان نیست.

به قول ریلکه: در این جهان تعبیر شده، نمی‌توانیم خود را خیلی امن در خانه احساس کنیم. این جهان شاید دیگر خانه‌ی امن ما نیست و ریلکه، تعبیر را خالق این ناامنی می‌داند. کار ویژه‌ی شاعر شاید، آوردن امنیت به این جهان است. امنیتی که زاده‌ی تعبیر جهان با این و آن مفهوم نیست، که فرزند تجربه‌ی رازی‌ست که در آن تعبیر معلق می‌ماند و به قول ریوکان در آن روشن‌شدگی و وهم دو روی یک سکه‌می شوند، عام و خاص یکی می‌گردند و دل هم‌دلی را می‌جوید. امنیتی که شاید با نگاهی منصفانه‌تر در «سرود آن‌کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد» بتوان دید.

موافقم.


کارهای تو قابل پيش بينی نيست. سورپرايز است. هزار بار متشکرم.


شناخت بدون کمک های احمقانه زبان
یا درکِ بدون طعم نوشتن و خواندن
تمام حاشیه های ناامنی را پاک میکند.
و دیگر کاری در این دنیا نداری جز عاشقی


خواندن اینجا بسیار آرامش بخش است !برایم. گاهی احساس می کنم گویی دیگری از نهاد من سخن می گوید که حرفهای دلم پوششی زیبا بر تن خود را نمایان کرده اند.


خواندن اینجا بسیار آرامش بخش است برایم. گاهی احساس می کنم گویی دیگری از نهاد من سخن می گوید که حرفهای دلم پوششی زیبا بر تن خود را نمایان کرده اند.


خواندن اینجا بسیار آرامش بخش است برایم. گاهی احساس می کنم گویی دیگری از نهاد من سخن می گوید که حرفهای دلم پوششی زیبا بر تن خود را نمایان کرده اند.


نميدانم ..اغلب عاجز می شوم از درک آنچه برای ديگران شادی بخش است و اغلب شاد ميشوم از چيزهايی که ديگران نمی بينند و در آغازين روزهای شناخت اين چنين حسی ..سعی می کردم توجيه کنم آنرا...اما روزهاست که سرخوشم ..زيرا اين در من هست...چيزی از نوع جذبه تاريکی... هرگز شرم نکردم اعتراف کنم که شاملو را دوست ندارم ..وحتی اغلب شعرهايش را..جنس من از درک او عاجز است وکلامش را نمی فهمد ...سعی کردم ..اما سعی پيشين به من آموخته بود که بی حاصل است... پس رفتم نزد رفيق پيشين ... اخوان ثالث ... سارا محمدی اردهالی عزيز ...دمت گرم و سرت خوش باد


چقدر این جمله ی آخر بی بهانه جذب میکند...
"حالا دوست دارم با بهانه ام مدتی شکیبایی کنم."
تو این دلگرفتگی چقدر خوندن اینگونه نوشته ها می تونه آرامش بخش باشه...
کل متن وبلاگتون رو خوندم...و ...


من به باز خوانی اين کار نياز داشتم راست می گويم



«کارهای تو قابل پيش بينی نيست. سورپرايز است. هزار بار متشکرم.»


ارديبهشت شده...پس چرا اينجا خبری نيست؟!


و من در تک تک لحظاتم
تو را مرور می کنم و می دانم
که هیچ گاه نخواهی دانست این را
اما من...........


نه در خیال، که رویاروی می بینم
خانه ای که در آن
سعادت
پاداش اعتماد است


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.