septembre 21, 2007 | جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۸۶

میخ‌ها

سلام آقا
شما درست شبیه میخ سمت راستی‌ی کف دست من هستید
فرسنگ‌ها آن سو تر
او هم اصلا حرف نمی‌زند
از جایش هم تکان نمی‌خورد
شرمنده‌ام
استخوان‌هایم دارند از هم باز می‌شوند
من دیگر تحمل ندارم
می‌خواهم بروم پایین
بستنی وانیلی بخورم
خودتان می‌دانید
اما دو تا میخ تنها
در آسمان خالی
هیچ چیز باحالی نیستند

نظرها

به دار جلجتا اينک ببينيد
تن پيچنده ی عيسائيم را


قشنگ می نويسی دختر جانم...


خيلی وقتها اينجا می آيم برای اين موسيقی خوب و ديدن اين فيروزه ها و خواندن چند شعر ساده که زيبايم می کند.اما هميشه از خودم می پرسيدم سارا چه شکلی است ؟ تا اينکه در وازنا ديدمت و خيلی شاد شدم.شبيه تصوير شعرهايت بودی.


انقلاب بزرگ ..
این کارت خیلی با بقیه فرق داشت یه دنیای دیگه ایی داره از 5 شنبه تا جمعه اینهمه فرق ... !
اینم قشنگ می نویسه ببین :

http://www.azarestaan.blogspot.com


برای زيستن دو قلب لازم است:
قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند.
قلبي که هديه کند قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد قلبي که جواب بگيرد
قلبي براي من قلبي براي انساني که مي خواهم
تا انسان را در کنار خود حل کنم"
به نظر من
براي زيستن عقل لازم است
عقلي که منطقي دوست بدارد عقلي که طوري فکر کند که باعث شود دوستش بدارند.
عقلي که محبت هديه کند عقلي که محبت را معني کند.
عقلي که سوال ايجاد کند عقلي که پاسخ دهد.
عقلي که به زندگي جهت دهد و آن را
هدف دار سازد.
عقلي که بداند دنيا براي چيست
و آخرت براي کيست.


مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
آی
دمت گرم و سرت خوش باد


چرا به مسیح فکر کردیم
چرا شعرت را با سلام شروع کردی


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.