juillet 15, 2007 | یکشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۶

یوز پلنگ نادر ایرانی

یوز پلنگی
می‌دود در من
فلج می‌کند
قطب شمال و جنوب مرا

بیدار که می‌شوم
بوی جنگل می‌دهم
جنگلی که خط استوا از میانه‌ی آن گذشته

پرندگان عجیبی
از دهانم
پر می‌کشند به آسمان
حیواناتی وحشی
از چشمانم
پا به فرار می‌گذارند

نه کمین می‌کند
نه می‌ایستد از دویدن
بی‌خیال شکار است
یوز پلنگ نادر ایرانی

نظرها

همين ديروز بود كه اولين شعرش شنيدم .......اما باورم نميشد كه يه روزي بهش بگن خيام،خيام،خيام......................................
آره اولين نگاه استوارترين هدف را ميسازد.

وبلاگ زيبايي داري كه واسه اهل دلهاي اما جاي 2تا شعر سنتي ناب خاليه...............
هستيم اگه اومدي خوشحال ميشيم.........


من خواننده ی همیشگی این وبلاگم و از خواندن نوشته هاتون لذت میبرم.


آرزوی سلامتی و شادی براتون دارم



بايد رو شعرات فكر كنم.


با درود
خانم محمدي با تمام احتراماتي كه براي شما و پاگرد قايلم، نه به عنوان يك منتقد - كه اين چهارچوب نظر خواهي براي نقد اشعارتان كوچك مي نمايد. - و صرفا به عنوان خواننده‌ي هميشگي اشعار شما، مي بايد بگويم از نظر من، اشعار پاگرد چند ماهي‌ست كه با شعر و آنچه پاگرد شعر را تعريف مي كند سخت بيگانه مي نمايد. سرودن در اين سبك راه رفتن بر طنابي را مي ماند كه اگر مسيرش بي احتياط طي شود، به نثر خيال انگيزي مي انجامد كه با شعر غريب است و شايد پاگرد مي بايد شعر را باري برجسته تر كند. در حقيقت در اين مجال تنگ فقط مي توانم بگويم، پاگرد در اين اواخر مجموعه ايست از تصاوير خيال انگيز و شاعرانه كه با سرعتي نا متعادل، فراي آنچه در خور شعر است مي گذرند.
الفاظ تند مرا ببخشاييد. از صميم قلب در انتظار شنيدن اشعار ديرياب تر و پرياب تر شما هستم.

سارا : بابت مهربانی تان سپاس گزارم.
درست است شلخته و بی توجه هستم. تذکر به جایی بود بی هیچ تندی .
بسیار سپاس گزارم.


تو اين دنيا
دو کس برنده اند:
غزال تيزپای
يوز پلنگ ايرانی..

شعر زيبايی بود/...


من هميشه شعرهاتو می خونم و متحير می شم.


يوزپلنگ جان، حتي اگه آخرين قلاده هستي، مواظب باش اين فرهنگ اصيل از سر ترس با بيل تو سرت نكوبد!


سلام سارا جان

وبلاگتون خیلی زیباست

منتظرتون


حس يوزپلنگي را دارم كه دندانش را خورد كرده باشند

بي خيالش
وللش
** ماري **


حس يوزپلنگي را دارم كه دندانش را خورد كرده باشند

بي خيالش
وللش
** ماري **


چی بگم
قطب شمال اين شعر منو ياد بيژن نجدی عزيز انداخت
استوای شعر داغ و حاره است بوی مارکز ميدهد
هر چه پايين تر ميآيم خودت را بيشتر مي بينم همان نامه بی مقصد دوندگی بی طعمه
کماکان عالی مينويسی.
مرسي


کاش منم یه کم عقل و شعور داشتم از این یوزپلنگ نادر ایرانی یاد میگرفتم.بی خیالی رو.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





سلاخی می‌گریست

دیر شده بود





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.