juin 24, 2007 | یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

شب طولانی

oublier1.jpg

دیر است
می‌نویسم
صدای پایش آرام از پله‌ها بالا می‌آید
مکث می‌کند کمی
در می‌زند
با احتیاط می‌پرسد
- شام خورده‌ای ؟

داستان می‌نویسم؟
شعر
یا خاطره؟
نمی‌دانم
نه صدای پایش می‌آید
نه کسی در می‌زند
و نه من شام خورده‌ام

نظرها

همتون مس همین
گاهی خوبه خوب
گاهی خیلی بد
من از 13 دی 1355 دارم نفس میکشم
یعنی قریب به 31 سال!
به تعداد نفس هام قسم که نشناختمتون
و به تعداد نفس های باقی موندم قسم که هیچ وقت و هیچ وقت نخواهم شناخدتون.

بازم این حروف بوی دل تنگی های من رو میده.
من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم (( ناگهان خاموش)) احمد شاملو


حالا و با این نوشته... گریه دارم، زیااااد...


آدرس NAرو ميبينم اون كنار؟ آشنائي مگه با انجمن؟؟؟


آنقدر دست پختت عاليست که به اندازه تمام گرسنگان اینجا غذا خورده ام !

... از ياداشتهای يک عکاس مرده ...


بگذار سکوت سکوت عهده دار رسالت حرف هايی باشد که هرگز گفته نشد .وبگذار منيت های ما غنيمت هايی باشند که از ميادين خوف وخطر بيرون کشيده ايم.


صدايه پاش از همه جاده ها مياد


سلام سارا
خيلی خوب بود
شعرای تو رو به خاطر زبان ساده و نازش واقعا دوست دارم


من هم مدام صدای گامهايی را ميشنوم. فقط تکرار ميشوند. من اينطرف پشت دری که باز نمی شود نشسته ام و انتظار گامهايی را که نزديک نمی شوند ميکشم. گامهای سايه ام و من که اينجا به دور از اين سايه ی تاريک که جدا از خودم راه ميرود برای من مبهم ترين ابهامات دنيا هستند...

خوب بود...موفق باشيد و پايدار...


ببين. خيلی خوب بود


چند ماهی می شود ، دیگر به اینجا نمی آمدم
این یکی مثل اون قدیما بود . . .


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.