mai 28, 2007 | دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶

این حال

یک چاقوست
تا دسته فرو رفته در پهلو
نام کوچک دوست بر آن

درد هم یبداد کند
که می‌کند

یک ناروست
باور نکن
باور نمی‌کنم

نظرها


پناه بر فراموشی !

وقتی سرانجام به لطف دست زمان

نقاب فرو می افتد

از صورتک مهربان نمای

دلٍ دوستان !



اینجا - در این شب ممتد -

کوری چشم به ستاره میدوزد !

دل به نور میبندد !

اینجا یک نفر آزادی را - عشق را

با گلوی بریده

فریاد میزند !


درود بر تو. آفرین. براوو


پست خشنی است، درست مثل...

خواستم بنویسم مثل عشق، که دیدم این واژه دیگر خیلی کهنه است و زمانه اش به سر آمده
دنیای امروز همان هان خنجر و پشت است


سلام و احترام... هميشه از سروده ها و انتخاب های هنرمندانه تان لذت برده ام...


ماهم باور نمی کنیم .
قادری بر هرچه فرمایی به جز آزار من
زان که گر شمشیر برفرقم نهی آزار نیست


فضای فیلم‌های مسعود کیمیایی را تداعی می کند. چاقو، رفیق، پهلو، زخم، درد، نارو، نامرد، نارفیق... . تنها گوزن زخمی است که می داند حرف سرب از کدام سینه می‌آید.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: