janvier 12, 2007 | جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵

کارول

کارول در ورشو زندگی می‌کند
همسایه‌ها نمی‌دانند چه کاره است
برای یک مجله‌ی کم تیراژ ادبی
داستان‌های مصور می‌فرستد
قهوه‌اش را که هم می‌زند
قاشق‌ چای‌خوری‌اش را در می‌آورد
صورت کش‌آمده‌اش را در آن نگاه می‌کند
لبخندی احمقانه می‌زند

خوشش می‌آید
ته فنجانش روی کاغذها جا بی‌اندازد

گاهی رادیو را روشن می‌کند
کمی گوش می‌دهد
می‌گوید آشغال‌های لعنتی
دوباره خاموش می‌کند

میگرن که سراغم می‌آید
آن جا پرسه می‌زنم
بی آن که روحش خبر داشته باشد

از پنجره‌ی او
یک مسافرخانه‌ی قدیمی پیداست
آدم‌هایی که همیشه با چمدان در رفت و آمدند

نمی‌دانم
کارول هم میگرن دارد یا نه
شاید اکنون روی کاناپه‌ی من لم داده
بی آن که روحم خبر داشته باشد
پرده را کنار می‌زنم

از پنجره‌ی من چه چیزی پیداست ؟

نظرها

اگه من ستاره نيستم اگه اسمونی نيستم اگه با زمين غريبم

ميتونم اواز باشم واسه خنياگر خسته
ميتونم يه واژه باشم واسه خواب يه شاعر
می تونم يه چتر باشم واسه بارونی چشمات
می تونم یه مرهم باشم واسه زخم این تکیده
می تونم یه خورجین باشم واسه کوله بار شعرا


سلام
شعرت سادگی تکاندهنده ای داره
اين سادگی خيلی خوبه
با يک شعر منتظر نظرتم
موفق تر باشي


سلام .من يه خواهش دارم.ميشه يه تماس با من بگيری.منون.



شاعر خواست شعري بگويد. ديد تنها كلمه اي كه با عشق هم قافيه مي شود دمشق است. اين شعر معنا های خوبی داشت. ميدانی؟ در اين روزگار بر خلاف قانون کپی رايت معنا ندارد. تيراژ ها اگرچه بالا ولی صفرند. حتی تيراژ برای خودمان هم صفر رقم می خورد. من از تاريکی خيلی می ترسم ليلا. همه مان خسته ايم. همه مان از تاريکی می ترسيم. همه مان می خواهيم مدت های طولانی سکوت کنيم. همه مان می خواهيم از اسممان خبری نباشد. اينجوری روراست تريم. همه مان وقتی يکی نگاهمان می کند گريه مان از رنگ و لعاب می افتد. گاهی که جايی اسمم را می نويسم بعد چند لحظه از خودم خوشم نمی آيد. ما ها همه دوست داريم بدانيم کافر و مسلمان هيچ فرقی با هم ندارند. ما ها می خواهیم بدانیم که همه مان مخلوقیم. اما در جامعه من جواب سلام ها درست داده نمی شود. سلام[با آه نزدیک به ناله]. ليلا نمیخواهی مدت های مديد سکوت کنی؟


گذرم بر اين كوي افتاد. بي انتخاب قبلي . دنبال برادرم كه بعضا اينجا مي آد، شعر سارا سراسر احساس است.


این آهنگ پس زمینه چیه بانو؟


سلام/ خيلی وقت بود اينجا نيامده بودم/ آخرين بار فصلی از يک داستان را اينجا خواندم و کامنت گذاشتم و رفتم/ ولی امشب احساس کردم به يه مهمونی اعيونی رفتم/ يه مهمونی که با آدماش غريبه ام و هيچ چيز من مثل اونا نيست/ مثل اولين مهمونی که توی اين خراب شده رفتم و فکر کردم هيچوقت داخل آدمها نخواهم شد


جواب نداديد؟!!!!!!!!!


دنبال اينم كه كتابام رو به دست خواننده و علاقمند واقعي شعر برسونم تا خونده بشم،

نقد بشم و براي كاراي بعديم از خواننده ها چيز ياد بگيرم .

هر كي اومد تو وبلاگم و اين نوشته رو خوند همونجا يه كامنت بزاره و بگه كه چه

راهي به ذهنش ميرسه كه چجوري كتاب رو به كسايي كه ميخوان برسونم.

هر كي هم كتاب رو خواست ، بگه...


باز هم حيرت باز هم زيبايی.



سلام براين نوستالزی زيبا.
آه از اين قصه ها که در
همه زمان ها و مکان ها
برای همه آدم ها
اتفاق می افتد


پرده را کنار مي زنم
حالا ديگر از پنجره ی خودم نيز
مسافرخانه ی قديمی پيداست ..
آدمهايی که
هميشه با چمدان در رفت و آمدند ..
راستی
چمدانهايم مدتهاست که خاک خورده اند ..
فنجان قهوه را بر مي دارم
جای آن را روی کاغذ برای کارول پست ميکنم
به همين سادگی !!


از پنجره ی تو زخمه های روح کارول پيداست نازنين
همان ها که می درند و هيچ مرحمی را بر آن سازگار نيست جز ماندگاری روحی که مهر ورزی را از شعرهای من و تو و ما هرگز
نمی دزدد


سلام خانم محمدی...
وبلاگ بی نهايت زيبايی دارين!

قشنگترين نوشته ها هميشه همون بازسازس عادی ترين و کسل کننده ترين لحظات عمرمونه!درسته؟


خانم محمدی آيا اين شعر ترجمه است يا سروده ی خودتان ؟؟؟


سلام خانم سارامحمدی عزيز

با يک شعر تازه به روز هستم....


سلام خانم سارامحمدی عزيز

با يک شعر تازه به روز هستم....


زيبا مينويسی دوست خوبم..........موفق باشی


خیلی وقت بود شعر به این زیبایی توی وبلاگ ها نخوانده بودم. آذین شبم شد این شعرت...


سلام
در مقابل موج فیلترما هم نباید بيکار بنشينیم به انواع مختلف به خصوص ساخت بلاگ های متفاوت و رواج فیلتر شکن ها بتوانیم چندرغازی از حقوق اولیه امان دفاع کنیم.


اول گريه ام گرفت و بعد...
شديدا آرزو كردم كاش شاعر اين شعر من بودم...
ممنون


راديو را روشن مي‌كند " به گزارش خبرنگاري فاكس نيوز، اين خانم نويسنده، چهار شنبه شب گذشته به علت نامعلومي "
- آشغال‌هاي لعنتي، هيچ برنامه‌ي دل‌نشيني ندارند.
راديو را خاموش مي‌كند. دستمال سرش را محكم‌تر مي‌بندد تا شايد كمي درد، وا گذارد.


چرا این‌جا همه‌ چیز انقدر زیبای زیبای زیبا است؟


سلام.سارا محمدی! به خاطر دو تا چيز از دستت عصبانيم.اول اينکه چطور اسم کتاب من به ذهن تو رسيد که بذاريش روی وبلاگت.دلم می خواد توی يه فرصت سر اين عنوان باهات بحث کنم ببينم واسه تو هم همون معنی رو می ده که واسه من؟ مگه ممکنه؟
دوم اينکه مگه نمی دونی نبايد اين قدر فوق العاده نوشت؟


اين کارول خيلی برام آشنا بود. شايد منم يه روز با يه چمدون از اون مسافرخونه اومده ام بيرون٬ شايدم يه گوشه ای نشسته بودم و به اون کاناپه نگاه می کردم...


ببخشيد! يادم رفت بگويم: ميدانم فاصله‌ي آشغالهاي كثيف با آشغالهاي لعنتي فاصله‌ي زمين تا آسمان است.


آشغالهاي كثيف خيلي شاعرانه بود...
من از اين لطافت مسحورم:
آشغالهاي كثيف!
راديو؟!
خبر بين نگاه و دمپايي مرده است...


سلام
به خدا تويه اين چهار ماهی که از آشنايی من با سايت شما ميگزره اين چندمين باريه که خواستم براتون کامنت بزارم اما نشده .چرا ؟نمی دونم .
هفته پيش رفتم سراغ يکی از دوستانتون که از طريق ايشون از شما بخوام به من سر بزنيد و روش کامنت گزاشتن تو اين سايت رو يادم بديد .اما نيومديد .اگه اين کامنت ارسال شد دوست دارم يه سر به وبلاگ من هم بزنيد و درباره شعر هام و قصه های کوتاهم نظر بديد . ممنون می شم .


سلام سارا !
همیشه پاگرد را میخوانم و همیشه با خواندن شعرهای پاگرد از قساوتم تعجب می کنم که نشده یکبار بنویسم دست مریزاد دختر !
باز هم از خودت شعر بنویس ...
پایدار باشی و برقرار


ساده، پر مغز و با استخوان. یاد "زندگی دوگانه ورونیکا" افتادم


من عاشق اين جور از ادبياتم که اين جا با کارول بود.


دوست داشتم اين شعر رو.


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت: