octobre 23, 2006 | دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵

ويسواوا شيمبورسکا

خواهرم شعر نمی‌‌گه
خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن
به مادرش رفته، که شعر ننوشت
و به پدرش که اونم شعر ننوشت.
تو خونه‌ی خواهرم احساس امنيت می‌کنم:
هيچی باعث نمی‌شه شوهرش شعر بگه.
چه‌برسه عين يه شعر از آدام ماکدونسکی دربياد.
هيچ‌کی از فاميلام دربند شعر‌گفتن نيس.

رو ميز خواهرم شعر کهنه پيدا نمی‌شه
شعر نو هم اصلا تو کيف دستیش نيس.
وقتی منو واسه شام دعوت می‌کنه
می دونم که خيال شعر خوندن نداره
سوپای ناب بار می ذاره و هيچ‌وقت خدا کار نيم‌بند نمی‌کنه
قهوه‌ هم رو دست‌نوشته‌هاش نمی‌ريزه

تو خيلی از فاميلا هيچکی شعر نمی‌گه
اگه هم بگن گاس فقط يه نفره
يه وقتايی شعر راه می افته تو آبشار نسلا
که گرداب وحشتو تو روابط خونواده‌ها بپا می کنه
خواهرم مروج يه نثر گفتنی محجوبه
همه‌ی ماحصل ادبيش رو کارت‌پستالای سفره
که هرسال قول همون يه‌چيزو می ده:
که وقتی بر‌گشت
بهمون ‌میگه: همه‌چيزو
همه‌چيزو
همه‌چيز.

شعر از ويسواوا شيمبورسکا- ترجمه‌ی محسن عمادی

نظرها

سلام! ترجمه زيبايی بود! شاد باشی


قشنگ بود...بعضيا که حرف عاديشونم شعر شده.ادم اصلا احساس امنيت نميکنه


اينجا خوبه...قشنگم هست خيلی...


فرستادن نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌، نمايش داده خواهد شد.)

نام:
ایمیل:
وب‌سایت:





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.