صدایی در سپیدیِ محض میخواند مرا به نامِ شبم از ته چاهِ نور
بپر نترس بپر در سپیدی نمیافتی
لباسِ شبم تو را میپوشم کنار پرتگاه میروم
تهی باز میشود هیچ نیست هیچ هست