mars 17, 2006 | جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴

سپیدی

Blanche.jpg

صدایی
در سپیدیِ محض
می‌خواند مرا به نامِ شبم
از ته چاهِ نور

بپر
نترس بپر
در سپیدی نمی‌افتی

لباسِ شبم
تو را می‌پوشم
کنار پرتگاه می‌روم

تهی باز می‌شود
هیچ نیست
هیچ هست


نظرها

سلام...سلام...سلام

او گفت: به لبه ي پرتگاه بياييد
آنها گفتند:ما مي ترسيم
او اصرار كرد
و آنها به لبه ي پرتگاه آمدند
او هلشان داد
آنها پرواز كردند...

دلت بهاری


بعد از سپيدی چه دیدی؟موقع پريدن دست من را هم بگير چون هر چه نيست هست


ای برادر موضع ناکشته باش
دفتر اسپید نابنوشته باش
مولانا

سپیدی، خالی بودن، هیچ چیز بودن، و در عین حال همه چیز بودن، مثل ظرفی که می توانیم با هر چیزی بخواهیم پرش کنیم، و بعد خالی اش کنیم، معنایی ندارد، و معنایی ندارد که معنایی ندارد! تجربه خلاء، تجربه سکون، سکونی که سخن می گوید، از همه چیز، از همه جا، ناوابسته به گذشته، به منی که از خود ساخته ایم، مثلِ موضعی ناکشتهف مثل دفتری سپید... نابنوشته...


ببخشید.. بی ارتباط به شعرت: آزادی گنجی مبارک...


سلام ..
واما ..
پشت هيچستان چيزي انتظارت را ميكشد ..
نبايد از دستش داد ...
( همه چيز بودن و شدن در هيچ نبودن و نداشتن هست )


در تمام این سالها رنگ سفید رنگ مظلوم مداد رنگی هایم بوده یعنی در تمام این سالها کسی یا چیزی سفید نبوده که سفید نقاشی اش کنم؟





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.