March 08, 2006 | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

سیمین خانم

رییس دکمه را فشار می‌دهد
مردان جوان سبزپوش حرکت می‌کنند

باتوم برقی در یک آن آدم را به جنبش‌های زنان در تمام جهان وصل می‌کند
زنان رسانا هستند

عایق‌ها هجوم می‌آورند
سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام

نعره می‌کشد:
" تا سه می‌شمارم، متفرق شوید"

وقت کمی است برای آتشی که گرفته‌است سال‌ها


یک
آیا پدرش مادرش را کتک می‌زده؟
دو
آیا پدرش او را مجبور به کاری می‌کرده؟
سه

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید، آرام
جوان سبزپوش با سرشانه‌های مقدس به سیمین خانم لگد می‌زند، دختری که کنار او است
خونش به جوش می‌‌آید، فریاد می‌کشد، فریاد عجیب و نامفهومی است
تلخ و تاریخی،
انگار صدای یکی از مادربزرگ‌هایش است از دالون‌هایی تو در تو بیرون می‌ریزد
شاید زنی در دوره‌ی شاه عباس، نادرشاه، ...

سیمین خانم می‌گویند آرام باشید بچه‌ها‌جان، آرام
لبخند از لبشان دور نمی‌شود

آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند

و

دیگر خاموش نمی‌شود


نظرها

حرف تازه ... حرف تازه ای نيست ... نفرت ... درد ... اشک ... عقيده ... حق ! کدامشان تازه است ؟


اين روايت حرف تازه ای نيست.بوی نا می دهد اين بازی .....با اجازه به مطلبتون لين دادم


متاسفم. چرا نباشم؟


آره ... فعلا زير خاکستره ...


سارا جان عالی بود من نمی تونم باور کنم کسی احترام.... لینکی دادم به سپاس


آرام بودن يک معجزه است سارای عزيز.
آرام بودن يک معجزه است در گير ودار تشنج...
معجزه!


كساني كه به سركار خانم سيمين بهبهاني عزيز رحم نمي كنند به شما رحم كنند؟


هميشه خود را درگير اين بحث ها می کنم که آيا زن جنس دوم است يا نه . البته در اين مشاجره ها چون طرف هايم مردان ايرانی هستند آن ها برنده می شوند چون آن ها می توانند عمل کنند و ما فقط حرف می زنيم . . .


آينده چه می شود ؟ وقتی الان آينده ی سال های پيش است . . .


سلام

فقط تاسف....

که برای چنین موردی خیلی کم است

مهرورزی به بندگان خدا با باتوم!


استعاراتت محشر و ختم کلام بود. سپاس


اين زنانگی های نا آرام شعر نمی شوند!

من سفید را فقط روی سیاه می خوانم
حالا تو هرچقدر که دلت می خواهد سرخ شو
و فریاد بزن «من زنم!»

---

روی پلاکارتهاشان نوشته اند: «خدا هم زن است!»
یکی می گوید: «به خاطر همین مغز اش کار نمی کند؟»
می خندم!

صدایی می گوید: «هر کس خوشش نمی آید راهش را بگیرد و برود. این برنامه برای حامیان حقوق زنان ست وُ بس!»
می خندم
می خندم وُ هیچ خوشم نمی آید
می خندم وُ هیچ خوشم نمی آید وُ باز هم می مانم...

زن موهای کوتاه سیاهی داشت
با پیراهن ِ آبی
صدای گرفته اش بوی حشیش ِ خیس می داد
و جیغ های زنانه ی ناهنجارش
بشریت را از وسط دو نیم می کرد
و می خواست جنین شش ماهه را، به نام قانون، از شکم طبیعت بیرون بکشد

یادم رفت بپرسم چرا «زن» برایش «نیمی از بشریت» بود فقط؟!

یادم رفت بگویم که خواهرش نیستم حتی اگر «خواهر» صدایم کند،
روز‌ ِ هشتم ِ‌ مارس!


«جوانان سبزپوش» همه جا هستند
اما...

همیشه سبز نمی پوشند
همیشه لگد نمی زنند
همیشه هم مرد نیستند!


از اين به دير مغان عزيزم ميدارند ...که آتشی که نميرد همیشه در دل ماست :-) پيروز باشی


دوباره می‌بويم از تو گل به ميل نسل جوان تو
دوباره ميشويم از تو خون به سيل اشك روان خويش

كسی از حال خانم بهبهانی خبر داره؟ مريض احواله!


لورکا می گويد: اگر نمی گريند به خاطر اين است که به جای مغز سرب در جمجمه دارند.
تشبيه سبز پوشان به ربوت ها زيباست.
دید شاعرانه ی شما گاه بیداد می کند .ارجاع نعره ی نامفهوم دختری جوان به دالان های دوره ی شاه عباس.
این شعر بیانیه ای سراسر معترض است.روشن بینی زنی است که جهان را از خود عبور می دهد.روانکاوی گزمکانی است که غلامان جان برکف استبدادند.
شعر به معصومیت پوست نازک زنی است که کبود می شود و ورم می کند ٬ و دختران می گریزند در باد ٬ و آزادی از پشت یک درخت سرک می کشد ٬ دهانش زخمی است.
هشت مارس...خواهر من است و مادر من است و همسر من است و عشق من است ٬ هشت مارس شعر هم زن است ٬ خیابان هم زن است ٬ خورشید هم زن است٬.



کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس


شرم اور است ..
مينويسيم سيمين خانم ...
اما ميخوانند سيمين غانم
موفق باشين


به عنوان يه مرد شرمنده ام ... نه نه به عنوان يه انسان شرمنده ام ..


"دیگر خاموش نمی‌شود"
سارای خوبم برای همدلی کلامی شیواتر و فریادی رساتر از بیان خودت نداشتم.
دوست و دوستدارت کوشا



مرسی عزیزم،چه خوب نشست!


سلام عالی بود اگه وقت داشتی سری به ما بزن.
سبز و آفتابی باشی


بابت اتفاقات پارک دانشجو واقعاْ متاسفم.


اين نوشته من رو آتش زد. داغ داغم . داغ


در اينجا همه هيچ اند.
چه زن و چه مرد.
اما زن هيچ تر است.
می دانی چرا؟!
چون نامش از دو حرف ز و ن ساخته است.
زن يعنی
حرام!
نيستی!
سستی!
...
اين جا زن يعنی هيچ!

اما هرچه باشد زن زن است و همه چيز.
اين را در گوش کناری ات هم بگو.
هيس
می شنوند!
دمکراسی حقيقی!


چه ميشه کرد.عميقا تاسف خوردم.


همه چی از ياد ادم ميره مگه يادش که هميشه يادشه


خيلی قشنگ بود يعنی عالی بود اگه اجازه بديد به نقل از شما در وبلاگم بنويسمش!


کسی از سيمين خبر داره؟ حالش خوبه؟


چرا اين کبودی ها بايد در حصار زن بودنمان نمايان شود؟!
فرقی نمی کند
نخواهد کرد ...
فرقی مگذار!


ياد چهارشنبه سوری افتادم


چقدر گاهی پيش از آن که باتوم فرود بيايد درد را حس می کنی . . .