mars 03, 2006 | جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۸۴

شب و روز

این واژه‌ها که جز تو نیستند

شب و روز
تمام زندگی من نیز همین است

که بتراشم واژه‌ها را
چون آنجلو
که داوود را

و بیرون بکشم تو را
از دل سنگشان

نظرها

delam be andazeye 1 asmane abry gerefte ast asmani ke khiyale baridan nadarad............



شعر بی هيچ چرخشی ان است که بر سکو ی زبا ن خيالو حال جهان را بر سا ند واين تويی ايستا ده بر ان


حرف نويی بعد از زيبايی ها ندارم!


فوق العاده است.


چون آنجلو که داوود را - تعبير زيبايی بود!


دکانی بيش نيست که واژه ها را از آن خريد

زندگی
و تمام شب و روز من و ديگران اين است

گر خود را می ديدم
می شناختم که
لیلی و مجنون

منم
و من به گرد خود می گردم


دکانی بيش نيست که واژه ها را از آن خريد

زندگی
و تمام شب و روز من و ديگران اين است

گر خود را می ديدم
می شناختم که
لیلی و مجنون

منم
و من به گرد خود می گردم


سنگ ...
و اما نه از جنس سنگ
كه از جنس بلور
از جنس نور
از جنس همان واژه كه تو اني


سارا جان خیلی قشنگ شعر می‌گی. آدم اولش احساس می‌کنه شعر تمام می‌شه ولی وقتی که بقیرو می‌خونه می‌بینه هنوز ادامه داره..


خیلی تحسین برانگیزه شعراتون. لذت می برم.


اميدوارم اگر خدا روزی بخواد همه چيزايی رو که به انسان داده ازش بگيره... قدرت نوشتن آخرين چيزی باشه که پس بگيره...


تو نمی توانی
تو هيچ چيز نمی توانی بيرون بکشی
از اين سطح سفيد
که نگاه می کند ترا
زل!
چاره ای نداری
بجز سياه کردنش.
تخفيف زهرخند سفيدی
بر چهره ی مستاصل.


سلام
فکر کنم اين دلزدگی من به خاطر زياد شعر خواندن در اين روزها باشد ولی باز هم فضاهای تکراری و يک دست ولی زيبای شعرهای شما هم موثر بوده است.
واژه هايی که به کار می گيری به تنهايی و يا در بافت ديگری شايد زيبا هم به نظر نرسند ولی اينجا به درهمی از حس و واژه تبديل می شوند که لطيفند ولی باز هم اعتقاد دارم که داری راهی را می روی که رفته ای.
يه بار هم بزن به خاکی.
راستی نظرت را درباره شعر آخرم نديدم. گفته بودی می خونم می گم. کو؟
بای


که هميشه هستی ... اينجا کنار دست واژه های غرازه ام ... هی!



روز زن را شاد باش مي گويم .به اميد روز هاي آزاد و شاد براي همه انسانها.
هر روز با کارهايت عاشقتر و زيبا تر مي شويم.


خیلی آرکاییک بود . مسموم شدم . معذرت.





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.