décembre 31, 2005 | شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴

وحشت

کم پیش می‌آید
ترسیده بودم
می‌لرزیدم
گفتم بیا
نیامدی

خیلی ترسیده بودم
خواهش کردم
عجیب بود
نیامدی

ثانیه‌های سختی گذشت
از این پس
کم حرف خواهم زد
کم‌تر هم خواهم ترسید
چیزی نپرس

ثانیه‌هایی در جهان هستند
در کمین سال‌های عمر ما

نظرها

سلام سارا جان
بلاگت فوق العاده قشنگ خانومی
موفق باشی عزیزم
فعلا؛


به آسمان نگاه كرد و از خود پرسيد
من كه اينجا نيستم
آنجا هم نيستم
كجا هستم؟!

زمان روي خط جاده
به خواب مي‌رفت اي كاش!


اگر منظورت رو اشتباه برداشت نکرده باشم ، باید بگم اون لحظه ها رو بدجوری درک کردم ...


سلام
کار قشنگی بود
زبانی شسته رفته و رشک برانگيز...
نمی دانم چرا بند اخر ننشست به دلم
به زعم من شعر بايد از همان چيزی نپرس تمام می شد.
مسئله ئی نيست.من فقط تا اونجا رو می رقصم.
گاهی شعر ادم را گرم می کند.گرمم شد.
موفق باشی.
برمی گردم.


وقتی تنم می لرزد به خود غر می زنم که ترسو نباش.
وقتی اشک می ريزم از ترسيدن به خود می لرزم...
آن جا تو نيستی.



خودم هم بند آخرش را دوست نداشتم

سپاس گزارم
گاهی حرف بیهوده است


عجيب بود؟!
.
.
پس حتما ثانيه ای جابه جا شده است
راهی بی راهه!


ديگر کمتر خواهم ترسيد...... خيلی زيبا بود . زنده باشی نازنين !


ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ای هریک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.


وحشت را در فراسوی زمان جستجو نکنید
ثانیه هائی بیش نترسیدیم ترسیدیم از تعقیب عقربه های ساعت در فراسوی شخصیت خود بخود بنگریم چه قدر ساعتها را به جای دقایق نقاشی کردیم باختیم زمانها را ولی همچنان ساعت مچی در دست به انتظار نشستیم .
تا لرزش شنلی دیگر......


سلام/ خوشبختی ملاطفه با ثانيه هاست/ شايد هم هيچ ربطی به ثانيه هايی که تو گفتی نداشته باشه/ مهم نيست/ راستی رمان پاگردو خوندی؟؟؟ من به خاطر اون پاگرد اومدم سراغت


ســلام ..
پس به همین دلیل یک ثانیه به ۲۰۰۵ اضافه شد.


salam vaghean ghashang minevisid
tabrik migam
man avalin bare ke be in blog oomadam
amma shoma yeki az oon 2 nafari hastin ke site ayene ro edare mikardan
mishe beporsam chera ayene ro dige gard giri nemikonin
chon man az aval mididamesh va oonam vaghean ali bood
va rasti ye soal
ye clip too ayene bood raje be ye nafar be esme vatan
mishe begin too kodoom ayene ast
movazebe ghalametoon bashin


سلام دوباره
دوستانی دارم از فصلهای پرباران که زمين را به جستجوی شعرهای باران خورده شيار می دهند.خیلی وقت بود منتظر بودند...حالا دیگر برای مدت ها گرم شده اند.نیرو گرفته اند و دنیا را در منظری دیگر به معنا نشسته اند.آنها نام تو را فراموش نخواهند کرد..
همچنانکه نام ماندلشتام...آخماتوا و بسیاری دیگر را..
دو شعر ؛کارمند رسمی؛و ؛صورت جلسه؛ شعرهائی هستند برای بارها خواندن و زمزمه کردن
برای زندگی با کلمات و باور قدرت آنها.
برای نگاهی دیگر به فرم
که همه توان و دقت شما را می رساند
وقتی دیگر بیشتر از شما خواهم گفت.



راستی چرا وحشت؟


سلام
شعر روان ساده صميمي و در عين حال عميق...كمتر شعر مي خونم كمي با شعر قهرم .خيلي قشنگ بود.
موفق باشيد.


وبلاگت دوست داشتنيست خانم محمدي ... هرچه زير و رويش ميكنم سير نميشوم ...


سلام

تنت بلزره اشکال نداره .. دلت نلرزه

دست نوشته هاتو خوندم .. خوندنيه

به دريای آبی آرام هم سری بزن


"من می ترسم پس هستم"

من ميخوام بر گردم به کودکي / ـ نمي شه پل برگشتن تحمل وزن مارو نداره
من ميخوام برگردم به کودکي / ـ که چي بشه؟! / آخه فقط من ميدونم شونه چوبي خواهرم کجاست . ...من ميخوام برگردم به کودکي
يادی از دوستم حسين پناهی


ولی من می ترسم! می ترسم دیگه نیاد!
رفته!!خیلی سخته اگه دیگه نیاد چی کار کنم؟بیشتر می ترسم!!


وحشت از اینکه این ثانیه ها بیان سراغ سالهای عمر
خیلی بده
اما یکی شون اومد سراغ دوستم که رفیقم بود و همبازی بچگیهام و همراه شیطنت های نوجوونیم ...


چه وحشت آشنايی
ديگر سکوت می‌کنم و اشک نمی‌ريزم
تنها چشمان شيدای‌ام گاه به گاهی تر می‌شوند...


عالی بود





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.