novembre 08, 2005 | سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۴

اسیر

santé.jpg

سر از این دنیا در نمی‌آورم
این ساختمان خیلی بلند است
به خاطر نمی‌سپارم اتاق‌ها را
پله‌ها تمام نمی‌شوند

هیچ کاری ندارم اینجا
هیچ،
جز
باقی گذاشتنِ
طعم یک بوسه‌

در پاگردی

نظرها

این آخرین پاگرد
پله هائی بی انجام
...
تا چند توقف
به آسمان می رسیم؟


آن گاه که در انحنای هر پاگرد
بوسه ای به يادگار می گذاری
به آسمان رسيدن را
چه حاجت است؟
.
.
می دانی دختر
با هر شعر
در اين پاگرد آرام ات
خاطره ای را هم زنده می کنی!



طعم جوهر آبی
...
وقتی از نوشتن دست بر ميدارم
به خستگی کاغذ می نگرم
آرام نوازشش ميکنم
...
جوهر آبی روی کاغذ ژخش می شود

بوی گس آبی می آيد



سلام
زيبا بود . هيچ کاری ندارم . جز جای گذاشتن يه جای پا . تا شايد بچه ام گم نشود . افسوس خود گم شدم


بلندي اين ساختمون درست !
پاگردهاي خلوتي كه جاي بوسه گرفتن بودند ؛ درست !

ياد همه اون بوسه ها ، ته و توي ذهن ما ، درست !

ولي ما كه نمي خواستيم به پشت بام برسيم !‌

نكند سارا مي خواهد !؟!


خاطره هايی دور ٬ با طعمی گس


! اين اسير در گردی پاگرد چه می‌خرامد


یاد این شعر قدیمی افتادم:
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها ، چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

سرکار خانم محمدی بدون ذره ای اغراق می گویم که با هر بار آممدن و خواندن وبلاگتان انرژی تازه ای می گیرم.
به من هم سری بزنید


خوب بود...خيلی خوب بود





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.