octobre 27, 2005 | پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴

Santé

می‌نشینم کنار دورترین آدم‌ها
با بلندترین قهقه‌ها
می می‌نوشم

در آغوش سرد پاییز
در آغوش‌های تمام شده
می‌رقصم

نام تو از یادم رفته‌است

سلیمان بزرگ
دیگر بی قصه هم خوابم می‌برد
زبان حیوانات را آموخته‌ام

و
سپاس‌گزار ابدی موریانه‌هایم


نظرها

آرامش جالبی بود! اگه درست فهمیده باشم



يکی که غريبه غريبه باشه...
هيچی از آدم ندونه...
ميتونم راحت حرفم رو بهش بزنم...
بخندم... بدون هيچی ترسی...
بنوشم بدون هيچ دردی...
پاييز رو بغل کنم...
دستامو باز کنم...
توهم بازی کنم...
که الان تو‌ آسمونم...
فکر همه بودم ... ولی تو رو يادم رفت ...که اسمتو صدا بزنم...
واقعا بزرگ...بزرگه...
سکوت ...کمی صدای جير جيرک ها...
بس است برای خوابيدن...
رو به روی باغچه ...
و يک پنجره که بادی سرد به صورت آدم بخوره...
من به تنهايی خورد شده ام ...


انگار از همه آن شب بيداريها هم سالها گذشته..اين شبهاي بلند را مي خوابم...


سلام و عرض ادب / نوشته جالبی يود/ خرس


sante a toi chere Sara.comme toujour .magnifique.


اول از همه طراحی و شکل وبلاگت آدمو می گیره. و نشون میده یه خبرای خاصیه اینجا. آهنگشم تایید می کنه که اینجا یه جای عادی نیست. و وقتی چندتا از نوشته هاش رو می خونی، می فهمی حدست درست بوده!... سپیدی اینجا و صداقت خطهای آبی آدم رو دیوانه می کنه... Afterlife رو اووردم: پاییزش قشنگ بود و زمستانش تکان دهنده... راستی یه سوال! من این قسمتی از این موسیقی (همون چیزی که بی زبانان می گن تو بی زمانی) رو جای دیگه ای هم شنیده بودم و مدتهای زیادی رو با همون قطعه کوتاه سرکرده بودم. اینجا کاملتره... میشه معرفیش کنید؟... منتظرم...


نام تو از يادم رفته است .....
زيبا بود و دلنشين


آقای حامد متاسفانه در این مورد چیزی نمی دانم.





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.