مینشینم کنار دورترین آدمها با بلندترین قهقهها می مینوشم در آغوش سرد پاییز در آغوشهای تمام شده میرقصم
نام تو از یادم رفتهاست سلیمان بزرگ دیگر بی قصه هم خوابم میبرد زبان حیوانات را آموختهام و سپاسگزار ابدی موریانههایم