mars 25, 2005 | جمعه ۵ فروردین ۱۳۸۴

ماه واره

زنی با بلوط گیسوی بلندش
عسل نوچ چشمانش
سرخ رسیده‌ی لب‌هایش
می‌خندد

بی‌انتهای شانه‌های مردی
او را در بر می‌گیرد

همیشه همین را نشان می‌دهد این کانال

مبل را می‌چرخانم
پشت به تلویزیون
رو به تو

موهایم
چشم‌هایم
رویاهایم
سیاه است

تصویر مرا داری؟

نظرها

سناریو ی روياهايم را
زیر نور سياهی ِ براق ِ چشمانت
قلم زده اند!

دل نمی برد از من قصه ی شهر‌ ِ فرنگ!


من در هر نوروز از نو كودك مي شوم، در مشت هاي كوچكم براي جوجه ها شعر و دانه مي برم، در هر نوروز لبم كودك مي شود و مثل بوسه اي روي دست پدر مي نشيند.



و اما پشت تصوير اين کانال
به راستی سارا
می انديشی عشق را می شود لمس کرد؟
دروغ است زيبايم
تمامشان فريبی بيش نيست
می اندیشی
می توان نه حتی در عصر ما
در عصر نیاکانمان
لیلی و مجنونی یافت؟
به عشق دل مبند مهربانم
هرچند انکار نخواهم کرد محبت را
اما
زندگیت را به جستجوی عشق به ویرانه مکشان
آسمانی باشی!




salAm Sarah jAn,

I enjoyed this writing specially that it has what the late Akhavan used to call, 'rendi' :)

It was clever, funny, sort of deep :)

Best of wishes for this new year and looking forward to reading exceptional works of yours.


آنجا که عکاسان فيشين tv کليک می زنند
منتظر تو خواهم بود .
تو زیباترین ۶۵ دنیائی !!!



( برای او که دوستش دارم )


زیبا بود سارا" زیبا بود
سلام
و
یا حق


نه. برفکيه. اشکال از آنتنه صدا و سيماست. با اين آنتنای مسخره.





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.