décembre 13, 2004 | دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۳

مرغ‌آبی‌ها

rain.jpg
خانه‌ی هنرمندان، آبان هشتاد و سه

هوا سرد است
برگ‌ها اندکی در آغوش باد می‌رقصند
سرانگشتان باد را می‌بوسند
و بی‌تاب بر خاک می‌افتند
یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان

کنار استخر مرغ‌آبی‌ها سر و صدا راه انداخته‌اند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست می‌گذرد:
- آه چطور در این سرما غذا گیرتان می‌آید!

دختر بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود
سر بر می‌گرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغ‌آبی‌های کوچولو چطور خوابتان می‌برد!

از روی نیم‌کت چوبی بلند می‌شوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له می‌شوند
بغض می‌کنی:
-آه مرغ‌آبی‌ها!
مرغ‌آبی‌های تنها،
کسی را که گم کرده‌اید
کسی را که رفته‌است بی‌صدا
چطور دوباره پیدا می‌کنید
چطور دوباره در این دیر‌وقت او را صدا می‌زنید!

(قصه-شعر)


نظرها

خيلي بايد بگذرد تا بشود فهميد كه چه مي گذرد در اعماق افكارت...


يادمه يه زمانی عاشق يه بچه گربه شده بودم! فکر می کردم عشقم خيلی مقدسه


نيست
کسی نيست
صدايش می زنم
فرياد می کشم
دستانم می لرزد
سرما
تاريکی
گرسنگی
همه را به جان می خرم
ولی نگاه سردشان را تحمل نمی توان کرد
وای بر شما
که چه باطل پيروز می شويد!


قرار نبود اينقدر قشنگ باشه


به قول ويکتور هوگو: C'est une triste chose de savoir que la nature parle et que le genre humain n'écoute pas!
تو می شنوی صدای طبيعت را سارا!
و چه خوب!!


یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان

تعبير نو و جالبی بود


مرغ آبی ها پر می کشند
تا دوردست ها به جستجو
شغال ها تا خود صبح زوزه می کشند
برای گم شده ها
جغد ها غمگنانه ناله می کنند
بر گور های تازه
وزغ ها همسرای هم- زیر نور ماه
صدایش می کنند
حالا بقول شاملو تنها این مائیم که آستینمان خیس است !