mars 08, 2004 | دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۲

آه

تلخ تلخ تلخم
بی شکر
بی شیر

فنجانی لب پر
بر میز کافه ای که

در تقویم تو
نشانی اش
بس که بلند می گرید
تمام روز ها را گذاشته روی سرش

نظرها

اول سلام
پاگرد جايی برای نفس تازه کردن از عادت بالا رفتن ايستادن به پله های پيش رو نگاه گردن.
من از همان اول مشتری آينه شما بودم ولی پاگردتان را امروز شانسی با کليک روی آن شکلک عجيب پيدا کردم.لااقل از آينه زوتر به روز ميشود.
موفق باشيد


با خودم فکر می کردم ! مگر می شود يک شعر را این همه گوش داد و با يک آهنگ این همه گريست ؟ تا کی تا چند ؟
شعر عاشق الدوم بی نهايت زيباست !
از يک شاعر چگونه می شود تشکر کرد ؟

سارا عزیز ........ ممنون

يادش به خير دیروز که :

صدای زندگی گوش قبرستان را کر کرده بود !




باز هم زيبا و خواندنی مثل هميشه....


خيلی زيبا بود، مرسي!


سارا همچنان غمگين. سارا همچنان آرام. سارا همچنان ترسان => فنجان لب پر بی شير و شکر در کافه ی اين همه تقويم که قيل و قال می کند!


مثل هميشه زيبا بود .بهت تبريک می گم.اگه با تبادل لينک موافقی بهم حتما بگو


سارا عزيز نوشته هايت را دوست دارم


سارا جونم هر روز ميام اينجا . . . ممنون


نميشه! ... زيبا بود.


سلام! همیشه می‌خوانمت. اما ردپایی اگر نمی‌گذارم دلیل کمرویی بگذار و بس. بای بای.





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.