janvier 19, 2004 | دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۲
چشم بندي
چشم هايم را باز مي كنم
يك خرس پنبه اي خم شده
ــ عروسك هايش را سارا ريخته روي تخت باز ـ
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه
چشم هايم را مي بندم
من هم نمي دانم
چشم هايم را باز مي كنم
رفته است انگار
سر شب شايد
و روز شده دوباره
چشم هايم را مي بندم
پس انگار ديشب بود
بهترين روز زندگي ام گويا
چشم هايم را باز مي كنم
پنجره صليب مي كشد و چشم مي بندد
ماه انگشتان خورشيد را مي بوسد
آهسته مي گويد
شب بخير سارا
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
همه از خاک بر آفریده شده ایم و به آغوش گرم خاک باز خواهیم گشت
دوستتون دارم امیر.
سلام ، من اولين باره اينجا مي آم اينجا خيلي لطيفه ... موفق باشي ... دوست داشتي به ما هم سر بزن..... ممنون
خوبه
آقا اينجا همه شاعرند...من چی بگم آخه
انجمن رفت
.
تنها مانده ايم
.
به کجا بايد رفت
.
ما جا مانده ايم
:) نمی تونم بگم ...
روز و شبت خوش سارا
:) ...مشارکت در چشم بندی های ممکن !
سپاس گزارم
يه بازی خيلی قشنگ:
www.freshsensation.com/samorost.swf
در ضمن .. اگر هر کی اینجا بگه دلت خوشه!باید عرض کنم ... منکه از خدامه اینطور باشه !!
انگار از بهترين روز زندگيم سالها گذشته...
سارا!
اگر ممکن است این پیام و پیام چهارم را پاک کن.
خرس میگوید
تردید
نزیستن لحظهیِ سرنوشت است
زیستن
دل به دریا افکندن است
ماه شدن
بوسه بر دست خورشید زدن
او ماه
سارا خورشید
چشمهایم را میبندم
روز زیبایی آغاز میشود
با بوسهیِ ماه بر انگشتان خورشید
خرس میگوید
روشن است
تردید
نزیستن لحظهیِ سرنوشت است
زیستن
دل به دریا افکندن است
ماه شدن
و بوسه بر دست خورشید زدن
او ماه
سارا خورشید
من میگذرم
خرس انگار نمي داند
ببوسد مرا يا نه
************
چشم هايم را مي بندم
دلم را میزنم به دریا
هر چه بادا باد
من ماه
سارا خورشيد
من هم نمیدانم
در تردید
به این بسنده میکنم که بگویم
شب به خیر سارا
چشمهایم را میبندم
روز زیبایی آغاز میشود
با بوسهیِ ماه بر انگشتان خورشید