novembre 28, 2002 | پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۱

شهر ما، مدرسه ما


ناظم ها با خط کش های سی سانتی فلزی
دانش آموزان نگران نمره انضباط، نگران اخراج از مدرسه، تنبیه
خبرچین هایی که مدیردوستشان دارد
و خود شیرینی های شاگرد اول ها که میز جلو می نشینند...
ناظم چرخی می زند در حیاط، زنگ تفریح هم در اضطراب طی می شود...
تکیه داده ای به پنجره، ردیف آخر
مریم کنار سطل اشغال یک لنگه پا ایستاده،
کتاب داستانش زیر میز باز است
همانجا که تینا دارد ناخن هایش را لاک می زند...
درس می دهد معلم
به دیوارها ونیمکت ها و روسری ها

گوشه نیمکت یادگاری می نویسی:
زنگ آخر!



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.