” از قدیم “

وسط فیلمی سیاه و سفید
دستم را گرفته بودم روی قلبم
فیلمی صامت
صفحه سیاه شد:
_ زن نمی‌خواهد بمیرد _
دوربین آمد نزدیک
با تیتراژ پایانی
کلی حرف داشتم
اما فیلم خیلی قدیمی بود
۲۰ آذر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

دیدگاه ها . «” از قدیم “»

  1. همین امروز شعری را که در مورد تهران نوشته بودید زیر پست یکی از دوستان که از دلگیر بودن تهران شکایت کرده بود گذاشتم و بعد این شعرتان را از اشتراک گذاری محسن آزرم خواندم…. قلمتان مانا بانو
    ……………
    معصومه جان سلام
    سپاس گزارم
    خوش آمدی
    سارا

  2. ۱-هستند کسانی که برای این شعرت هم به به و چهچهی بکنند که ظاهرا راضیت هم میکند وگرنه کمی تغییر کرده بودی لاجرم!
    ۲- پیش بینی میکنم در آینده (در بهترین حالت )از تو با عنوان شاعر ناتمام یاد کنند که ایده هایش را به دلایل زیر هدر داد:
    الف- گول ساده نویسیش را خورد و فکر کرد هرچه بنویسد نوشته است , ساده نویس است خوب !
    ب-شعر دیگران را نخواند و حتی داستان کوتاه و رمان . تئاتر ندید و حتی فیلم , و نقد ادبی را جیز میدانست.
    ۳- زیر نامی که دیگران برایت گذاشته اند شعر ننویس , تو ذهن خوبی داری و شاید لازم باشد گاهی ساده نویس نباشی .(بعضی وقتها یک چیزی با جور دیگری از نوشتن جورتر در می آید)
    ۴- در این شعر , تا قبل از پایان بندی , دو روایت موازی میتواند جریان داشته باشی که یکیش به شخصیت توی فیلم مربوط میشود و یکیش به تو که میبینی ! ولی آخر کار لو میدهی که هردو یکی هستید. ( وقتی میگویید دوربین آمد نزدیک , با ظرافت به این یکی بودن اشاره کرده اید )
    ۵- پایان کار , سوای نکته قبلی , قانع کننده هم نیست و شاید هم کمی سهل انگارانه است چون :
    الف-شخصیت اصلی فیلم , به دلیل صامت بودن فیلم , قادر به حرف زدن نیست , حتی اگر , صفحه سیاه نشودو فیلم قدیمی هم نباشد.
    ب- تو که فیلم را میبینی چرا حرف نمیزنی , چون زورکی خودت را توی فیلم فرو کرده ای ؟
    ۶- یک پایان بندی هوشیارانه و غیر توضیحی , میتواند در عین حال که دو شخصیت را بر هم منطبق میکند , ذهن مخاطب را به این چالش نیز بکشاند که اصلا چرا این دو تا یکی هستند و روایت نامرئی پس این شعر چیست.
    …………..
    ممنون که برایم نوشتید
    اما آن قدر عصبی است که من چیزی سر در نمی‌آورم
    کسانی که مرا نقد می‌کنند در آرامش این کار را می‌کنند
    زیاد هم نقد می‌شوم
    خیلی هم برایم خوب است
    سارا

  3. جیر
    جیربرف
    تورا …
    خبرمی دهد …
    چهارمین عصرشعر زمستانه ی انجمن ادبی شهید آوینی شهرک ولیعصر عج همدان .
    زمان:۱۹بهمن۹۱ ساعت ۱۵
    مکان:میدان آرامگاه بوعلی سینا تالار فجر .
    شماره تماس .۰۹۱۸۵۸۶۰۶۷۷

  4. چقدر دلم میخواهد بیاییم این گوشواره های کنار صفحه ات را بردارم و بیاویزم به گوشهایت…بعد هی صدایت بزنم و بعد تو هی برگردی و بعد این گوشواره ها و موهایت در هوا به رقص در بیاید… چقدر دلم میخواهد کنار تو یک لیوان چای بنوشم…
    ………..
    خیلی زیباست
    مهربانید
    می نویسم با دل گرمی
    سارا

  5. اشعارتو دوست دارم
    سالهاست می آم و اشعارتو می خونم
    اما چیزی برات نمی نوشتم
    امروز این خط قرمزو رد کردم و نوشتم
    نوشتم که اشعارتو دوس دارم
    ………………….
    :)
    شاد باشید
    با خط قرمزهای دیگر
    سپاس گزارم
    سارا

  6. خوب است که گاهی عینک می زنیم اگر بخواهیم بهتر ببینیم ،جناب امینی کسی که این شعر را می خواند نقد شما را هم می خواند(اگر بدون غرض نقد شده باشد)قضاوت با خوانندگان
    کلی حرف داشتم
    اما فیلم خیلی قدیمی بود
    ……………….
    :)
    سپاس
    سارا

  7. همان قدر که پیچیده نویسی, از تحمیق مخاطب , سود میبرد , ساده نویسی نیز!
    خانم اردهالی , ذات شاعری دارد ولی در روشی که برای نوشتن انتخاب کرده تعصب و تعمدی گران به خرج میدهد. نه نظر شما معیار داوریست نه من ! هر حرف تلخی , مغرضانه نیست . خوشبختانه من برخی شعرهای گذشته ایشان را پسندیده ام و بر خلاف بسیاری به یک آفرین و نازی عزیزم , بسنده نکرده ام و نوشته ام که چرا نازی عزیزم . به هر حال همانطور که هزار نکته باریکتر زمو اینجاست , نه هر که سر بتراشد قلندری داند. یعنی شاید هم دم شما گرم که خوبید و راست میگویید.
    ………………….
    ممنونم که به نوشته‌هایم توجه دارید.
    ولی کاش کمی مهربان تر می نوشتید تا بهتر بشود متوجه نظرتان شد.
    سارا

  8. نظرها بنا به صلاحدید صاحب وبلاگ گنجانده می شود،بنابراین به عهده ی خود ایشان می گذارم که پاسخ مرا درج کنند یا نه!
    جناب امینی:بند یک شما توهین به خواننده و نظرا تشان است!
    بند دوم توهین به شاعر است،هر چند خواسته یا نا خواسته خود ایشان را با همین ایده هایی که دارند در جملات به کار برده در همین بند تایید و تحسین کرده اید
    در الباقی بند ها من نقد منتقد شعرویا ادبیات را نمی بینم بلکه شاید ایده الیستی می بینم که کاش به عنوان نقاد (حداقل از طرف شاعر این وبلاگ) پذیرفته شود!
    توهین به هر گونه که بیان شود تلخ است و مغرضانه!
    عینک شما بیشتر رو شاعر و خوانندگان بود تا شعر!تکراریست اما،شاعر می گوید،خواننده می خواند، منتقد نقد می کند و در آخر باز این خوانندگانند که می مانند و قضاوت می کنند و همه ی این پروسه در فضایی توام با احترام!.
    ………………..
    سپاس گزارم از توجه شما
    دوست نداشتم به شما توهین شود
    سارا

  9. هنر وسعتی به اندازه ی دریاها دارد،هنرمند این دید را دارد که این وسعت را به تصویر بکشد، اثر خوب گاهی دریچه هایی را برای بیننده یا خواننده باز می گذارد تا بتواند تصویررا بنا به خواسته ی خویش ادامه دهد،این احساس همراهی و همدلی در نهایت ارزش اثر را موجب میشود،در این شعربه خاطر فضایی که شاعر در آن قرار دارد اشارات بهترین وسیله برای بیان احساسات است که بوسیله ی کلمات بیان می شود.کلماتی مانند سیاه و سفید که نشان از دید ما می تواند باشد که گاهاً عادت به دید خاکستری نداریم ،فیلم صامت است شنیدنی نیست،دیدنی است!واینکه زن نمی خواهد بمیرد!وآمدن تیراژ پایانی با وجود کلی حرف نگفته!…………
    برداشت های بسیاری از این شعر کوتاه می توان داشت که بیانش شاید به صفحات بسیاری نیاز داشته باشد و این زیبایی اثر خانم اردهالی را دو چندان می کند،اینکه خواننده را آزاد می گذارد که هم احساسات ایشان را بشناسد(دستم را گرفته بودم روی قلبم)و هم اینکه در تکاپوی شناخت احساس خویش آزادانه در فضای به تصویر در آمده بگردد.
    من قصد نقد ویا تفسیر این شعر را ندارم چرا که آنگاه نگاه(برداشت آزاد) را که خانم اردهالی در اثرش به خوانندگان بخشیده است در چهار چوبی اسیر خواهم کرد.تنها می توانم بگویم هر بار با دیدنش انگار شعرتازه ای از ایشان می خوانم.
    …………………..
    سپاس گزارم از توجه و یادداشت پرمهرتان
    سارا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *