داستان

CAFUU8GF.jpg
.
.
.
یک روز یک نفر شبیه دختری که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد از خانه بیرون آمد، شبیه مردی که بخواهد ماست بخرد از خیابان‌ها گذشت، شبیه زنی که به دیدن معشوقش رفته باشد کلیدی را در قفل دری پیچاند، کسی را دید که شبیه پسری بود که منتظر دختری است که صندل پوشیده باشد و عطر زده باشد، آن‌ها هفت دقیقه سال‌ها‌ی سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.
سارا محمدی اردهالی

دیدگاه ها . «داستان»

  1. «میان ما و شما عهد در ازل رفته است/ هزار سال برآید همان نخستینی»
    فوق العاده است سارا جان، درخشان است. . . حسی دارد از آن دست که مولوی می گوید« در دیدۀ من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا/ زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام»
    نوشته ات مرا تا ژرفای نگاه تو و آن منی که در من است برد- برون از هر چه دیده که دیدن نمی دانند.
    مراقب واژه های نابت باش و بنویس
    با احترام
    ماندانا
    ….
    سپاس گزارم که می‌خوانی مرا
    بسیار مهربانی
    سارا

  2. برای ما که به مقیاس قرن ها زندگی کرده ایم لابد ۷ دقیقه، بی شمار و دم دستی است اما این طور نیست. یا این ۷ دقیقه ها به ندرت به ساعت هایمان راه پیدا می کنند یا ما ۷ دقیقه ها را راه نمی دهیم به ساعت هایمان اصلا.

  3. هنوز طعم پست قشنگت که عکس بیروت بی نظر پاش افتاده بود زیر زبونمه…
    از اون خواننده خاموشام با این تفاوت که حتی به فکرم نرسیده بود لذت خوندنت رو با خودت شریک شم. گاهی انقدر لبالبم که خودخواه می شم برای شریک شدن!!!
    ……….
    سپاس گزارم که این همه مهربان نوشته‌ای
    سارا

  4. سلام
    خیلی اتفاقی به سایتت اومدم
    هفت دقیقه رو هفت بار خوندم
    فهمیدم که دیگرانی هم هستند هم احساس من
    عالی بود
    همواره به سایتت سر خواهم کشید
    …………..
    خوش‌حالم
    سپاس

  5. اتفاقی به وبلاگ شما برخوردم.
    متنی که نوشته بودین خیلی نزدیک بود.خیلی صمیمت داشت.(با خواننده)
    موسیقی خوبی هم انتخاب کردین.(برم دوباره “قرمز” کیشلوفسکی رو ببینم.)
    موفق باشین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *