خاطره

ماه دخت
روبنده‌‌اش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش
گفت
می‌فهمم چه می‌گویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
می‌گرفت دستم را
چه خیال‌ها داشتم
ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها می‌گفت
خطر کن
خطر کن دخترجان
می‌فهمی چه می‌گویم؟
ماه دخت پرسید

دیدگاه ها . «خاطره»

  1. کاش .کاش….کاش
    غروب است و می خوانم
    حتی نمیدانم که می خوانم یا ..میدانم
    آنقدر دیر است که آسما قرمز شده
    و آنقدر شنیده ام که شنیدن سخت شده
    چشمانم سیاهی می رود.و یا ….آسمان سیاه است
    من کجایم
    کاش آسمان قرمز نبود

  2. در قفل بود
    دخترک دور اتاق می چرخید
    هستی را نا سزا می گفت
    تا پری اینهء تاقچهء گلی امد
    ایستاد
    تعصب کبود پای چشم معصومش تازگی نداشت
    و هنوز
    بدنش جای درد تازیانه های پدر بود
    و هنوز
    نفسش هق هق داشث
    و ضربانش تند میزد
    با این حال پری بازیگوش زیر لب میخندید
    او عاشق بود
    بعد از امروز ظهر
    عاشق تر شده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *