خوشبختی

خوشبختی
دوست ناباب من بود
معده‌ام هضمش نمی‌کرد
آن قدر بالا آوردمش
که میانه‌مان خراب شد
اکنون
مدت‌هاست
با رنج می‌پرم
یک لحظه با او بودن لا یتناهی‌ی بی‌منتهاست
مست خواب هم باشم
خودم را به زحمت بیدار نگه می‌دارم
تا کنارش بنشینم
چشم در چشمش
او حرف‌هایی می‌زند که هیچ کجا پیدا نمی‌شود

دیدگاه ها . «خوشبختی»

  1. با درود به شما . نمی دانم این گونه شعر گفتن هم دستاورد دهه هفتاد است آن گونه که آقای حافظ موسوی می گفت .. خانم محمدی بی تعارف منکه حالم بهم خورد امیدوارم دال بر بی ادبی نباشد. شاید هاضمه ام پیر شده و نمی تواند این نوع اشعار را هضم کند. شاید سوء هاضمه گرفته ام ،شاید من اشتباه میکنم . مرا از اشتباه درآورید .

  2. سلام سارا
    ۳ یا ۴ سال بیش بود …دوستی داشتم…اون تو را به من معرفی کرد منظورم آیینه است.آیینه را معرفی کرد …
    اما اونا از دست دادم نمی دونم چی شد که تو را هم یادم رفت و امروز بعد از سالها تو یه جای خیلی دور از سرزمین مادریم شبهی ازش دیدم …….دوباره تورا هم یادم اومد .منم باگرد را دوست دارم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *