فروغ فرخ‌زاد

چیزهایی درباره‌ی فروغ آزارم می‌دهد. این جامعه چندان عوض نشده است. باز به همان راه می‌رود. باز همان حرف‌های چرند را می‌زند. مردسالاری چنان در روح و روان نویسندگان و مردم نفوذ کرده که بی‌‌آن‌که فکر کنند و تصمیم بگیرند باز قدم در همان راه می‌گذارند.
مادر بودن فروغ
رفتار فروغ و شاپور در همان دوره معنی دارد. شاپور که مرد مهربانی هم بود می‌خواست فروغ برگردد، روش بی‌رحمانه‌‌ی آن دوره برای رسیدن به این هدف فشار آوردن به زن و حس مادری‌ش بود که هنوز هم این روش وجود دارد. اطرافیان شاپور، نویسندگانی مطرح، که ب هم بین‌شان بود او را تشویق می‌کردند که به فروغ اجازه‌ی دیدن کامیار را ندهد تا او مجبور شود برگردد. این کار آن دوره معمول بود. از سویی فروغ دیوانه‌ی شعرش بود. این‌که حالا بیاییم بگوییم درست یا غلط بود هیچ معنایی ندارد.
وضعیت شاپور
شاپور آرام آرام متوجه شده بود که فروغ یک هنرمند واقعی است و اصلا در توان خودش نمی‌دید کنار او باشد. دوستان آن دوره این وضعیت را این‌گونه بیان می‌کردند: «شاپور فهمیده بود فروغ درجه یک است و خودش درجه دو.» پس دیگر پذیرفت و پافشاری را رها کرد.

هیچ‌کدام از نزدیکان مرد فروغ از او حمایت جدی نکردند. در آن دوره چندان عجیب نبود. می‌خواستند حافظ قوانین احمقانه‌ی سنت و عرف باشند و عمیقا می‌ترسیدند.

وقتی زندگی نویسندگان مرد موفق را می‌خوانیم نمی‌بینیم این همه تاکید کنند که او عاشق کدام زن بود. در زندگی هر مردی زنانی بوده‌اند که به پیشرفت او کمک کرده‌اند. داستایفسکی دیوانه‌وار عاشق آنا بود، کافکا عاشق ملینا و … طبیعی‌ است اما داستایفسکی داستایفسکی‌ست و کافکا هم کافکا. زنی مثل فروغ هم با مردان بسیاری در ارتباط بود. خیلی از مردان هنوز تلاش می‌کنند نامشان در این لیست بیاید. خب که چه؟ این طبیعت یک زندگی پر فراز و نشیب است. فروغ شیفته‌ی پیش رفتن و درخشیدن بود. درونش این‌گونه بود. او آن‌چه درونش بود را آشکار می‌کرد. برایش آن بیرون اهمیتی نداشت.

حالا مدام باید از گلستان بپرسند تو چه نقشی در شاعر شدن او داشتی، سطحی‌ترین پرسش ممکن. کسی که اندکی با روند خلاقیت و هنر آشنا باشد می‌داند این سوال چقدر بی‌ربط است. همان‌طور که شاپور و اطرافیانش می‌گفتند فروغ درجه‌ یک بود و این وضعیتی روشن بود. آدم‌ها و کتاب‌های بسیاری کم یا زیاد بر او اثر گذاشتند، مثل هر شاعر دیگری.

گلستان مرد باتجربه و خوش‌فکر و مهمی بود و هست اما هر آدمی خودش است و در سرنوشت دیگری تاثیری عجیب و غریب نمی‌گذارد. چرا این همه زنی که بعد از فروغ با گلستان رابطه داشتند شاعر نشدند؟ حتی یک خط شعر نوشتند؟
و
فروغ فروتن نبود. باقدرت پیش می‌رفت و اگر کسی حرفی می‌زد که او قبول نداشت بسیار تند و از موضع بالا برخورد می‌کرد. دوستان بسیاری را همین‌طوری آزرده کرد. او اهل کوتاه آمدن در برابر هیچ‌کس نبود، دقیقا هیچ‌کس.

نزدیکان فروغ و گلستان می‌دانند و می‌گویند فروغ پیش از تصادف و مرگش از گلستان رد شده بود. در شعرهایش هم می‌توان این را دید. گلستان می‌گوید او تا ته رفته بود، دیگر چه کار می‌خواست بکند. فروغ دوره‌ای عاشق گلستان بود و بعد مردان دیگری وارد زندگی او شدند. گلستان در آن‌ سال‌های آخر حسادت می‌کرد و می‌خواست او را برای خودش نگه دارد و برگرداند ولی امکان نداشت.
برای گلستان پذیرش این وضعیت سخت بود و شاید هست: فروغ درجه یک بود و کسی نمی‌توانست او را متوقف کند.
و اصلا چرا توقف کند؟

سارا محمدی اردهالی

ـ این یادداشت را سریع نوشتم. شاید بعدها مرتبش کنم. انگار تحملم تمام شده بود.

ـ طرح‌های بی‌مزه‌ای هم از فروغ کار شده، با مو و دامن بلند، هنوز هم تلاش می‌کنند او را ادب کنند. همان عکس‌های خودش بهتر است. به‌ویژه عکسی که گلستان گرفته است.
وقتی کسی را درک نکنی توانایی بازسازی تصویر او را هم نداری.

ـ آشنایان اندکی باقی مانده‌اند. کسانی هستند که بیش از این‌ها می‌دانند و گفته‌اند اما هنوز بسیاری حرف‌ها را نمی‌توان در این جامعه‌ی خودکامه و خودکامه‌پرور زد. روشن است این بخشی از یک تصویر بزرگ‌تر است.

ـ در این نوشته واقعا فرد خاصی در ذهنم نبود، همان حرف و حدیث‌هایی که شنیده می‌شود.