” آشوب “

دوستانی که
روحشان خبر ندارد
از این همه رخت کثیف
در دلت
آدم‌های غریبه
رد می‌شوند
لبخند می‌زنند
۲۶ مهر ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

شیرین

دور خودش می‌چرخید
می‌گفت می‌خواهد سرش گیج برود
سرش که گیج می‌رفت
رها می‌شد در آغوش من
می‌گفت سرم دارد گیج می‌رود
سرم دارد گیج می‌رود
۲۳ مهر ۱۳۹۱
سارا

و

چیزهایی بود
مثل
نوازش * یک گربه و رفتنش زیر چرخ اولین ماشین
خودم را گناه‌کار می‌دانستم
و
چیزهایی بدتر
۲۳ مهر ۱۳۹۱
سارا
* سپاس‌گزارم

” وضعیت “

دنیا پر از شیشه خرده شده
سوزن‌های ته‌گردی که از دست خیاطی ناشی زمین ریخته
هستی دلهره دارم
نیستی دلهره دارم
۹ مهر ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی, خلیج فارس

” نجات دهنده در گور خفته است* “

سپاس‌گزارم از تو
بابت اغمای اعتمادم
به زندگی
به عشق
به دوستی
سپاس‌گزارم از تو
بابت
ماهیِ بی‌تابی که
باله‌هایش را به تخنی آهنی بستند
می‌خواست
آبشش‌هایش را پاره کند
نمی‌دانست به کدام سو بپرد
سپاس‌گزارم از تو
به سادگی دنیا را تاب می‌آورم
می‌خندم به مرگ
شادم
۲۳ شهریور ۱۳۹۱
* از فروغ فرخ‌زاد
سارا محمدی اردهالی
* Don’t call us!

اول خرداد ۱۳۹۱

و بعد دخترم
ما در میدان آزادی جشن گرفتیم
چنان همدیگر را در آغوش کشیدیم که قفسه‌ی سینه‌مان می‌خواست بشکند
آن همه سال
پیر نشده بودیم
جوان بودیم
سارا محمدی اردهالی
اول خرداد ۱۳۹۱