تو مرده‌ای و
من
روی کاناپه
کانال عوض می‌کنم
تلویزیون گوشت چرخ می‌کند
تعریف کن از زندگی‌ات
هزار و یک شب پیش را یادت هست؟
یازده خرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی

” فقط “

می‌گذرم
از پهلوهایم
به گونه‌ات
نمی‌نویسم
سرگرم دست‌خط تو
از پشت گردنم
تا سر‌انگشتانم
مداد را
می‌چرخانم
فقط
هفت خرداد نود و دو
سارا محمدی اردهالی

” در ایستگاه “

مثل دخترانی که قرار دارند
ایستاده‌ام
جوانی با همراهش ویسکی سفارش می‌دهد
مثل دخترانی که هدف دارند
ایستاده‌ام
زنی فحش می‌دهد به بقال پیر
” بی‌شرف‌ها دروغ خوب بلدند ”
میوه گران شده
مثل دخترانی که مغز دارند
ایستاده‌ام
اتوبوس پر می‌شود می‌رود
مثل دخترانی که لال‌اند
ایستاده‌ام
پسری از نیمکت ساعت را می‌پرسد
می‌رود
خیابان حناق گرفته
من چه شکلی بوده‌ام؟
به چه زبانی
با چه لباسی
با چه ایده‌هایی
هر شکلی راه می‌روم
مسخره‌ام
و مردم
دیگرانِ من نیستند
اول اردی‌بهشت نود و دو
سارا محمدی اردهالی

” ساعت‌ها “

سفرم
مدت‌هاست
نمی‌دانستم
خیال می‌کردم کلید را می‌پیچانم وارد آن خانه می‌شوم
ولی سفرم
همین طور که چای را می‌گذاشتم روی میز
رفته بودم
خیلی دور
نمی‌فهمیدم
باز تلفن را بر می‌داشتم
کافه می‌رفتم
در ایستگاه مترو منتظر می‌نشستم
حتا جایم را می‌دادم به دیگران
خیال می‌کردم با دقت گوش می‌دهم به حرف‌ها و جواب‌های درستی می‌دهم
در لیست هیچ مسافرخانه‌ای نامم نبود
دیر فهمیدم
دیرتر از تو
در اتوبوسی ارزان قیمت
در جاده‌ای خاکی دور می‌شدم
دور و دورتر
شما خیال می‌کردید حال مرا می‌پرسید
می‌گفتم خیلی ممنون
راننده خیال می‌کرد کنار پنجره نشسته‌ام
می‌پرسید همه چیز خوب است
می‌گفتم
خیلی ممنون
۲۹ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

” این طوری “

به یک مهمانی دعوت شده‌ام
اگر کفش پاشنه‌بلند بپوشم
حرف‌های اغوا‌گرانه خواهند زد
ریشه‌های چند‌همسری بررسی خواهد شد
اگر کفش تخت بپوشم
سیاست‌های غلط دولت
فشار روی مطبوعات
گرانی نان و کاغذ و مسکن
وارد صورت جلسه می‌شود
اگر کتانی بپوشم
می‌روند سراغ حق طلاق و حضانت
این که شهادت زن امکان ندارد نصف مرد باشد
وارد مساله‌ی دامن و شلوار نمی‌شوم
پیچیده می‌شود
دلم می‌خواهد
پابرهنه بروم
پابرهنه برگردم
۵ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

” دیوانه در قفس “

خوابیده‌ام روی تخت
جری‌تر از سیلوستر استالونه
مادر پماد می‌مالد روی گرفتگی کمرم
چهل‌هزارتا دراز نشست زده‌ام
‌برای مبارزه با حریف خیالی‌ام
اشک‌هایم می‌ریزد روی بالش مادر
از دردی به دردی سفر می‌کنم
۴ اسفند ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

” کشش “

دست‌هایم می‌آیند می‌روند
مثل موج
چیزی را نمی‌گیرند
دست نخواهم داشت
در آب
در جوهر
در نوشته
قایق را
هل داده‌ام در آب
و
دست کشیده‌ام
۲ اسفند ۱۳۹۱

” دعا “

بچه که بودم
گوشه داشتم
کنار در کمدی که رویش آینه بود
در گوشه‌ام بازی می‌کردم
سنگ‌ها و برگ‌هایم را می‌چیدم
پنهانی لاک‎‌پشت را می‌آوردم
می‌ایستادم روبروی آینه
تند تند حرف می‌زدم
حرف می‌زدم
لاک‌پشت دست و پایش را جمع می‌کرد
می‌ترسید که دو تا می‌شوم
آن دو تا بزرگ شدند
لاک‌پشت گم شد
دلم می‌خواهد
روزی
گوشه‌ای دیگر
لاک پشت برگردد
دست و پایش را بی‌ترس بیرون آورد
و من
یکی شوم
۱۵ بهمن ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی