December 13, 2004 | دوشنبه، 23 آذرماه 1383

مرغ‌آبی‌ها

rain.jpg
خانه‌ی هنرمندان، آبان هشتاد و سه

هوا سرد است
برگ‌ها اندکی در آغوش باد می‌رقصند
سرانگشتان باد را می‌بوسند
و بی‌تاب بر خاک می‌افتند
یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان

کنار استخر مرغ‌آبی‌ها سر و صدا راه انداخته‌اند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست می‌گذرد:
- آه چطور در این سرما غذا گیرتان می‌آید!

دختر بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود
سر بر می‌گرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغ‌آبی‌های کوچولو چطور خوابتان می‌برد!

از روی نیم‌کت چوبی بلند می‌شوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له می‌شوند
بغض می‌کنی:
-آه مرغ‌آبی‌ها!
مرغ‌آبی‌های تنها،
کسی را که گم کرده‌اید
کسی را که رفته‌است بی‌صدا
چطور دوباره پیدا می‌کنید
چطور دوباره در این دیر‌وقت او را صدا می‌زنید!

(قصه-شعر)


November 10, 2004 | چهارشنبه، 20 آبانماه 1383

چقدر آن جا ایستادی یوسف؟

خواهش می‌کنم!
دکتر بخش را صدا بزنید

آرام حرف می‌زنم
همه چیز یادم آمده

اسم مادر کوکب بود
اسم من ترانه است
با یوسف
قرارمان ساعت پنج سه‌شنبه بود
سن؟
بیست و سه سال

خواهش می‌کنم خانم!
همین حالا دکتر را باید ببینم

دارم مثل آدم حرف می‌زنم
نگذارید سه‌شنبه شود

نه!
دستم را نکش!
از آن تخت متنفرم
مسکن نمی‌خواهم

نمی‌آیم!
دکتر لعنتی‌تان تنها سه‌شنبه ساعت پنج باید گیر بدهد!
نزن !
خودش نمی‌فهمد که می‌گوید
نمی‌شود اسم جد و آباد آدم یوسف باشد

مرا نبرید!

کاش بابا جای من سه‌شنبه ساعت پنج همه‌تان را حبس می‌کرد
نه! حبس خیلی بد است
دستم را نبندید
نبند
نبند من را

June 03, 2004 | پنجشنبه، 14 خردادماه 1383

زود تر

برای عزیز
و پدر بزرگ آزاده ت .

کلید پیجید
با یک دسته گل سرخ
آخر شب
دختر رسید

دختر شامش را گرم کرد
گلدان پر ار آب شد
گلها رفتند کنار تخت پیرزن
پیرزن خندید

دختر لباس خوابش را پوشید
پیرزن نگاهش کرد

دختر خوابش برد
پیرزن با ستاره ها حرف می زد

دختر غلتی زد
پیرزن با خود می گفت
آب گل ها را عوض باید کرد

دختر بیدار شد
نصفه شب بود
آب گل ها را عوض کرد
پیرزن خندید

دختر خوابید
پیرزن به گل ها نگاه می کرد

صبح شد
دختر چای را دم کرد

پیرزن گفت
باید آب گل ها را عوض کرد

دختر آب گلدان را عوض کرد
پیرزن خندید

دختر رفت حیاط
رخت ها را روی بند انداخت
گربه ای از سر دیوار رد شد

دختر آمد
روسری اش را سر کرد
در آینه مادر بزرگ را نگاه می کرد

پیرزن می خندید
گفت
زود بیا
زود به زود
آب گل ها را باید عوض کرد