صفحه‌ی 8 از 10
April 27, 2004 | سه شنبه، 8 اردیبهشتماه 1383

مساله این نیست!

گربه کوچولو
زباله‌ها را باز می‌کند
دنبال گوشت نه
جند تکه پلاستیک می‌خواهد

نه سقف
نه الفبا
نه لبخند
چشم‌هایش در شب می‌درخشد

اگر می‌توانی فراموشش کن!

April 20, 2004 | سه شنبه، 1 اردیبهشتماه 1383

زندگی

moonlight.jpg

"ماهتاب خانم مرده است"

این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.

شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.

آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.

از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.

ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت

و حرف و حدیث ها تمام می شود.

April 11, 2004 | یکشنبه، 23 فروردینماه 1383

کارگران مشغول کارند!

آبی کم رنگ می شود
کم رنگ تر می شود
کوه در مه فرو می رود
آرام آرام باران می گیرد
گونه هایم خیس است

به چهارراه نگاه می کنم
تو رفته ای
سگی آن طرف پیاده رو خود را می لیسد
زباله ای از طبقه دوم پرت شد
پیرمردی که از توالت عمومی آمده
با دکمه شلوارش کلنجار می رود

ساده است فهمیدن اینکه
آدمی می تواند
در چهارراهی تمام شود

همین حالا
پیرمرد دکمه اش را بست
باران تند شده

باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان
با سرنوشت یا بدی ها یا هر چه

آخر
آدم خیس که بشود
صدایش می گیرد
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان
دوست دارم بخوانمشان.


April 08, 2004 | پنجشنبه، 20 فروردینماه 1383

راه شیرین

هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:

پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟

گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند

و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه می کند:

راه را رعایت کن!
فرهاد را به دل بسپار!

March 31, 2004 | چهارشنبه، 12 فروردینماه 1383

مات

mhand.jpg

هر جا سر بزند
بر روی تمام خاک ها ، خشکی ها
دنبال می گردد فرزندت
... مرهمی، پمادی، روغنی

خوب می شود آیا
دست های خشکت ؟

چیز دیگری هست اما
که سال ها از ساحل این دست ها
کیش شده

عشق.

March 25, 2004 | پنجشنبه، 6 فروردینماه 1383

سلول های زنده ی ِ بدن ما

کاش می شد
حال محبوبه
یا کاوه و هستی را
پرسید از مورچه

افقی سبز را
با قدم های نمکینش
رد می کند
از عمودهای آهنی
بی وقت ملاقات

مورچه!
مورچه یِ زیبا
مورچه یِ آزاد
سال نو مبارک

March 08, 2004 | دوشنبه، 18 اسفندماه 1382

آه

تلخ تلخ تلخم
بی شکر
بی شیر

فنجانی لب پر
بر میز کافه ای که

در تقویم تو
نشانی اش
بس که بلند می گرید
تمام روز ها را گذاشته روی سرش

February 28, 2004 | شنبه، 9 اسفندماه 1382

می رویم این حوالی بدویم

کاهنان معبد اورشلیم

من زانو می زنم
به زاری التماس می کنم

به نام خدای شما
که بر زبان نرانم
چه کسی
از آن سوی محراب
اورادی از کتاب را خواند

صداهای موهوم نیمه شب های دیر را نیز
قسم می خورم
هرگز نشنوده ام!

اجازه اش را بدهید
سوگند می خورم
تا درخت خرما بیشتر نرویم

قبل از غروب
مریم به معبد باز خواهد گشت

February 25, 2004 | چهارشنبه، 6 اسفندماه 1382

مرد آخر، مرد گرم

شب بود
چهار مرد
گنگ و خمیده
گرد آتشی بی جان
جمع بودند

مرد اول گفت
شبی
میان موج ها، طوفان ها
نهنگی را دو نیمه کرده است

مرد دیگر گفت
در بیابانی دور
سه حرامی را
به یکی مشت پولادی
بی نفس کرده است

مرد سوم گفت
دراز گیسو ترین زن قبیله را
پشت کوه ها برده است

مرد آخر
ساکت بود

باد می آمد
سرد بود
ماه پشت ابر بود


February 19, 2004 | پنجشنبه، 30 بهمنماه 1382

و ناگهان همه چیز آشکار شد

نتوانستم سر انجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای

چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم ردیف شدند
و دستانت باز شد

باورش مرا هم شکست
که این همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال

زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چیز را فهمیدم
آنچه این سال ها
گفته بودم نمی دانم

February 17, 2004 | سه شنبه، 28 بهمنماه 1382

در و ديوار

مي هراسم
از خويش
از قلبت

كه شروع كند به زدن
سرشار و پر اميد

در اين خانه خراب را

February 06, 2004 | جمعه، 17 بهمنماه 1382

خواب‌گاه

ــ بیداری مریم؟
ــ بگو دختر!
ــ خیلی خسته‌ام
ــ کارت زیاد است می‌دانم
ــ امروز در کافه‌ای دیدم‌اش
گفت خسته‌کننده شده‌ام
ــ همین جمله را گفت؟
ــ نمی‌دانم درست نفهمیدم
حس‌اش این بود انگار
ــ متأسف‌ام دختر
پیش می‌آید گاهی
ــ کلافه‌ام اما
خستگی می‌کشد مرا
ــ شاید نظرش برگردد
ــ چه می‌گویی؟!
ــ آدم است دیگر
ــ جدی ممکن است؟
ــ خب شاید دوباره با تو بلرزد
ــ چه‌قدر ابله‌ام
خب حتماً ممکن است
ــ حالا دیگر بخواب

ــ راستی مریم!
ــ دیگر چه می‌گویی؟
ــ صبح موهای‌ام را می‌بافی؟
ــ اگر همین حالا بخوابی
ــ باشد


ــ مریم!
ــ جان‌ام کوچولو!
ــ با روبان آبی ها...
ــ باشد با روبان آبی
ــ حالا بخواب بلور خانم!

January 29, 2004 | پنجشنبه، 9 بهمنماه 1382

سیلی کهکشان راه شیری

این همه سنگینی وحشی
این همه رنج بی دلیل
چرا تحمل می کنی مرا
زمین خیره سر؟
گام هایم تو را از چرخش باز نمی دارند!
بی رحم ستم پیشه !

زمین حکیمانه زیر چشمی
بی آنکه از سرعتش بکاهد گفت:

مرا تنها بلعیدن مردگان رواست.

و در سیر خود فرو شد

January 07, 2004 | چهارشنبه، 17 دیماه 1382

سمن بویان

صورتم را با همان حوله
خشک می کنم

خیس می شود

غورت می دهد
هق هق شانه هایم را آینه

دوباره آنجا می وزند
مو هایت

December 29, 2003 | دوشنبه، 8 دیماه 1382

خرمای بم

حالا گيريم
صد کاميون پتو
پنجاه هواپیما کفش
ده ميليون بطری آب

تو که دیگر گرم نمی شوی
تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی
و ديگر کسی شب صدا نمی زند
مامان آب
مامان آب
مامان آب
.
.
.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10