صفحه‌ی 7 از 8
octobre 06, 2003 | دوشنبه، 14 مهرماه 1382

دانشگاه

داد مي زد
فکر کنم گلويش پاره شده بود

اگر می شناختی اش
منفجر می شدی از خنده

يک دانشجوی نمونه
بايد بی طرف باشد
به سياست و...
ارزش ها و...
....

داد مي زد
فکر کنم گلويش پاره شده بود


septembre 15, 2003 | دوشنبه، 24 شهریورماه 1382

به هر حال

وقتی به کودکی عقب‌مانده
غذا می‌دهی
گاهی ده بار روی‌ات بالا می‌آورد
هرگز به ذهن‌ات نمی‌رسد
به صورت معوج‌اش سيلی بزنی

گاهی در شهر هم
بدن‌هايی درست با روح‌هايی کج
شايد بيست بار روی‌ات بالا بياورند

فرقی می‌کند؟

septembre 08, 2003 | دوشنبه، 17 شهریورماه 1382

...اين پنجاه و نهی ها...مهرداد،علی، ساناز و...

زور که نداری

 منطقی می شی

بايد نقشه بکشی

گير بدی به قانون

زنده باد ،مرده باد می گی

 

اما٬ اين پنجاه و نهی ها

معلق بين شصت و پنجاه

بس که زيادند

همه اش برنده اند

 

بی ولخرجی

حال می کنند

برعکس پدرها شان

  

ای بابا

 روزمرگی، ساخت های سگ جان را 

دو دره کرده

  

juillet 04, 2003 | جمعه، 13 تیرماه 1382

جنبش بوسه


مگر توان بوسيدن داشته باشي
که بی تعلق گذر کنی
از بالا نشين حق ستان
و زير دست حق ستيز

دو بوسه جسورانه
بر دو جان
اول
آنکه هرگز دوست نمی داری اش
دیگر
او که به جان می خواهی اش

و گرنه
ناکام ماند
شوریدن و نشوریدن


juin 26, 2003 | پنجشنبه، 5 تیرماه 1382

زباله ای که بايد هر شب گذاشت پشت در وگر نه


باورت شد ؟
تو که نمی دانی اش!

می دانی ؟
پس دیگر چطور می توانی باورش کنی!

نياز داری به باور چيزی ؟
مگر آينه نداری يا برکه ای صاف !

چشم هایت...
این همه آواز....
دست هایت...
این همه رنگ ...

و

زبان !

juin 14, 2003 | شنبه، 24 خردادماه 1382

آه

صدا می آيد
تمام شب صدا می آيد

در بسته، بی معنا است
و خواب نیز !

میان هوشیاری و التهاب
و از پس خواب های سنگین

شکسته می شوند
دردناک، بر جسم و جان "دیگری"
چندان که گویا
هرگز نبوده اند.


در گرگ و میش
در چشمان همیشه اشک مادران
کسی می میرد
کسی می ماند .


juin 12, 2003 | پنجشنبه، 22 خردادماه 1382

روان نويس بی نوا

...
گريزی نيست
جان خواهی باخت در دستانم
۸ ساعت ديگر، دقيقا
همتایان تو ۱۲ ساعت کار می کنند!

بی هيج رحمی
جمله ای را بارها و بارها می نويسد
و او، آن نیست
و تو داری تمام می کنی

حاصل تمام زندگی اش را شاید
با سر تکان دادنی از نااميدي
روانه سطل اشغال کند..
....
نخواهدخوابيد
کمر بسته به قتلی
.....
آن جمله سحرآمیز کجاست؟!
مباشر قتل
مباشر قتل
...

mai 29, 2003 | پنجشنبه، 8 خردادماه 1382

عشق نا کام



سوسک هاي گوژ پشت
با لذتي روان پريش
از آن واژه تسخير کننده
بر سر در اتاق خويش

خش خش لباس پاپ ها
:سلام دکتر! سلام!
پياپي ضربدر زدن در خانه "موافقم"
از باران يکريز گزينش ها خيس

بي وقت آزاد
مشغول باز توليد جهل و تقيه

در سوگ روز بزرگداشت خود
با کندي تر مي کنند
لبه پاکتي را
از ته مانده قلب و مغز خويش

به مقصد
سمينار آسيب شناسي .

avril 17, 2003 | پنجشنبه، 28 فروردینماه 1382

مردم


دونای بارون ببارين آروم تر
بهارای نارنج داره می شه پرپر

اين همه تاريخ ...
خاطره استعمار
سفر از حقارتی به حقارت ديگر
تن دادن به ايدولوژی که می خواهد با ايدولوژی بستيزد.

مادر بزرگ می گويد : بيچاره رعيت!




mars 31, 2003 | دوشنبه، 11 فروردینماه 1382

پذيرا باش


گزش دندان کرم ها بر تنم،
می شمارم فصل ها را

زمين،
تاب آرد
طغيان رود را
به فصل ريزش بينهايت
...
دريا
بلعد طوفان ناگزير را
...
برگ برگم، سبز
سبز يشمی
سبز قانون
سبز تسليم
...
ريشه در طغيان و طوفان
سر بر آرم روزگاری

mars 28, 2003 | جمعه، 8 فروردینماه 1382

زاويه ها


...متولد می شود،

اما
ممکن است
به هلاکت برسد
يا
شهيد شود
يا
کشته شود...
يا
بالای چوبه ای

او جان سپارد...



février 04, 2003 | سه شنبه، 15 بهمنماه 1381

ستمگری


گوسفند
ستمگر نيست،

اما زيستن
گوسفندانه
انسان را

ستمی بزرگ است !

février 01, 2003 | شنبه، 12 بهمنماه 1381

خاکستر روحت

- ابراهيم گناهکار نبودی ؟
- چرا بودم !
- پس چگونه آتش سرد شد؟
- گناهم بسيار سنگين بود ،
آتش خجل شد.
janvier 27, 2003 | دوشنبه، 7 بهمنماه 1381

به قاتلان بالقوه

ديروز زنگ زدم حسنيه!
خيلی وفت بود زنگ نزده بودی...
ديروز همين طور که منتظر ماشين بودم
حس کردم از کسانی که تو را حتی دوست دارند هم
می ترسم...
سوز می آمد
تو بايد به که دل ببندی؟
زنگ زدم جواب ندادی...

و امروز روزنامه های پايتخت اسم عاشقت را تيتر کرده اند ...
...قتل در...

روزنامه نمی خرم
هيچ روزنامه ای

می ترسم
از زنگ تلفن !

و وقتی تلفن زنگ نمی زند !
باز می ترسم

می دانم چيزی نداری بگويی حسنيه!
ولی بايد اينها را به تو می گفتم ...
شب بخير حسنيه


janvier 14, 2003 | سه شنبه، 24 دیماه 1381

خان مشو ! مردم !خام !


مردم !
روزگار سخت است

کهنه پوشی ات دل را می فشارد
خستگی روزانه ات، درد آور

مردم !
وجدان سنگینت
شانه آرزوهامان کبود کرد

مردم !
اما از ما باج نگیر
ناکامی های چند هزار ساله ات را

بی دلیل خشم می گیری
بر هر که می گذرد
گذشتن جرم نیست !
بگزار بگذریم ...

مردم !
ما
جز برای شادی
سبزی
مهربانی
از قانون سر نمی پیچانیم

بالا را نگاه کن
چه سرد سرد
به حاکمیت محکوم ،
جز برای غم دل نمی سوزانند !

مردم !
هم وطن باش مارا !
خواهروار!
بهانه های کوچک تنفس و
تبسم را
از ما مگیر!

عرف همه چیز نیست
قانون مطلق نیست


به حاشیه مران
این همه نامراد دل آباد را
زاویه نشینی راحت نیست..

مردم !
روزگار سخت است...
خان مشو ! خام!




1 2 3 4 5 6 7 8



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.