صفحه‌ی 7 از 10
August 02, 2005 | سه شنبه، 11 مردادماه 1384

...

ندیدمت هیچ

و

همیشه دلتنگم

April 13, 2005 | چهارشنبه، 24 فروردینماه 1384

یک غزل از قرن هفتم

شیر دوش را باز می‌کنم
کف حمام آبی شده‌است
آبی روشن پلیکان
.
.
.

February 16, 2005 | چهارشنبه، 28 بهمنماه 1383

دوستت دارم

به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجره‌ات
در نگاه گربه‌ای که برایش شیر می‌گذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمی‌کشد می‌رود

دوباره پیدایت خواهم کرد

به تو خواهم گفت


دسته: ( نه چندان شاعرانه )

February 02, 2005 | چهارشنبه، 14 بهمنماه 1383

درونی نکردن

توی نی شیرش فوت می‌کرد
یک زن پنجاه‌ و دو ساله
هفت نوه داشت
موهای رنگ نکرده
یک خانه‌ی تمیز و مرتب
شام شب را آماده کرده‌بود
می‌گفت دوست دارم
همیشه خیلی دوست داشتم
حباب‌ها قشنگند

December 02, 2004 | پنجشنبه، 12 آذرماه 1383

مردان خیابانی

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)


همه جا هستند
در ادراره‌ها
دانشگاه‌ها
وزارت‌خانه‌ها
دادگاه‌ها

کارت که گیرمی‌افتد
پیدا می‌شوند
از چراغ جادو آرام و بی‌صدا بیرون می‌آیند

گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچه‌ات را می‌کشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت می‌گذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشته‌ها می‌کند

همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی


November 12, 2004 | جمعه، 22 آبانماه 1383

ابو عمار

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام خاکی...
خاکی که زنده‌گان را می‌بلعد.
مرده‌گان را زندگی می‌بخشد.

November 01, 2004 | دوشنبه، 11 آبانماه 1383

همه چیز رو به راه است

آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمی‌شود
یاد گرفتم شب‌ها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه

یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرف‌هایش بلند نمی‌شوم

یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراه‌ها بگذرم

نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته‌ام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع می‌کند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم

September 29, 2004 | چهارشنبه، 8 مهرماه 1383

وبا


شهر آرام است!

با قائم مقام هایی سرگردان

که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو

در دست دارند.

دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...

July 19, 2004 | دوشنبه، 29 تیرماه 1383

بله

پدر خودش را مشغول چراغانی کرده‌بود
مادر به آینه گیر داده‌بود
که موج دارد

لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمی‌داد

لبخند‌ها زیر پا
مثل نقل له می ‌شدند

عمه‌ خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت

آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت

سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت

خیره بودم
جیب‌هایم پر از دستمال شده‌بود

حواسم هیچ پرت نمی شد

انگشتانت!

July 02, 2004 | جمعه، 12 تیرماه 1383

پارک ممنوع

هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکه‌ای دارم
یه وانتی پیدا می‌شه و می‌پریم بالا و چی؟
بالا شهر!

یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو می‌بینیم
براش سوت می‌زنیم
دخترا بر می‌گردن
شایدم فحشمون دادن!

کی می‌دونه ما کی‌ایم
شام چی می‌خوریم
شب معرکه‌ایه

راستی!
بدبختی‌های ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!

چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.

June 11, 2004 | جمعه، 22 خردادماه 1383

دل صنوبر

لیوان به سادگی افتاد
به سادگی شکست
موزاییک ها گفتند
ای وای، دوباره حالش غریب شد!

کاسه بلور لبه آبی
از روی میز خم شد:
نوبت من همین روز هاست دوستان!

دستش را ناخودآگاه
کشید روی خرده شیشه ها باز
ساده نبود جمع کردنشان اما

پایه میز به تمسخر گفت:
دوباره می برد دستش را
بس که خام است این!

تنگ قدیمی فیروزه ای
سر چرخاند:
ای بابا!
ما که بیهوده سوختیم
بگذار گذر خود مزه کند!

گل سرخ خشکیده داخل تنگ
شانه بالا انداخت:
جسارت آنچه بر سرش می آورد
باید داشته باشد!

دختر زیر لب آواز می خواند:
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

May 27, 2004 | پنجشنبه، 7 خردادماه 1383

مژده

مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی

نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند

نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده

زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو

بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند

شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.

May 12, 2004 | چهارشنبه، 23 اردیبهشتماه 1383

زنده باد

giggle.gif
ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا

ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم

آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم

بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است

خیلی خوب است
ما آزادیم

May 09, 2004 | یکشنبه، 20 اردیبهشتماه 1383

ما را که برد خانه

مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه
آخر شب
آبی، سیاه
آبی، سیاه
آبی، سیاه
بی آنکه دزدی در کار باشد

کشیدن پرده
خاموش کردن چراغ
و
به راه افتادن یک سایه سرگردان
در آغوش نجیب شب

صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب

زندگی!
برداشتن چند تکه شیشه شکسته
از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی

ساده است زندگی
چون بله گفتن به کسی که
تو را به رقص دعوت می کند

زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
" تو مثل گلی ... "

به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ

May 07, 2004 | جمعه، 18 اردیبهشتماه 1383

پشت درها

آواره در راه پله ها
ممکن است گرسنه مانده باشی
بدتر از آن سردت هم باشد

اما

اگر فکر کنی
خیال کنی حتی
کسی آن سر دنیا
شاید که دوستت دارد
-گر چه اصلا هم به یادت نباشد-

روی یک پادری نازک
توی پاگرد خوابیدن
کار سختی نیست

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10