

شب بود
چهار مرد
گنگ و خمیده
گرد آتشی بی جان
جمع بودند
مرد اول گفت
شبی
میان موج ها، طوفان ها
نهنگی را دو نیمه کرده است
مرد دیگر گفت
در بیابانی دور
سه حرامی را
به یکی مشت پولادی
بی نفس کرده است
مرد سوم گفت
دراز گیسو ترین زن قبیله را
پشت کوه ها برده است
مرد آخر
ساکت بود
باد می آمد
سرد بود
ماه پشت ابر بود

نتوانستم سر انجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای
چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم ردیف شدند
و دستانت باز شد
باورش مرا هم شکست
که این همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال
زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چیز را فهمیدم
آنچه این سال ها
گفته بودم نمی دانم
مي هراسم
از خويش
از قلبت
كه شروع كند به زدن
سرشار و پر اميد
در اين خانه خراب را
ــ بیداری مریم؟
ــ بگو دختر!
ــ خیلی خستهام
ــ کارت زیاد است میدانم
ــ امروز در کافهای دیدماش
گفت خستهکننده شدهام
ــ همین جمله را گفت؟
ــ نمیدانم درست نفهمیدم
حساش این بود انگار
ــ متأسفام دختر
پیش میآید گاهی
ــ کلافهام اما
خستگی میکشد مرا
ــ شاید نظرش برگردد
ــ چه میگویی؟!
ــ آدم است دیگر
ــ جدی ممکن است؟
ــ خب شاید دوباره با تو بلرزد
ــ چهقدر ابلهام
خب حتماً ممکن است
ــ حالا دیگر بخواب
ــ راستی مریم!
ــ دیگر چه میگویی؟
ــ صبح موهایام را میبافی؟
ــ اگر همین حالا بخوابی
ــ باشد
ــ مریم!
ــ جانام کوچولو!
ــ با روبان آبی ها...
ــ باشد با روبان آبی
ــ حالا بخواب بلور خانم!
این همه سنگینی وحشی
این همه رنج بی دلیل
چرا تحمل می کنی مرا
زمین خیره سر؟
گام هایم تو را از چرخش باز نمی دارند!
بی رحم ستم پیشه !
زمین حکیمانه زیر چشمی
بی آنکه از سرعتش بکاهد گفت:
مرا تنها بلعیدن مردگان رواست.
و در سیر خود فرو شد
صورتم را با همان حوله
خشک می کنم
خیس می شود
غورت می دهد
هق هق شانه هایم را آینه
دوباره آنجا می وزند
مو هایت
حالا گيريم
صد کاميون پتو
پنجاه هواپیما کفش
ده ميليون بطری آب
تو که دیگر گرم نمی شوی
تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی
و ديگر کسی شب صدا نمی زند
مامان آب
مامان آب
مامان آب
.
.
.
صدای هق هق گريه
از دفترم بلند است
هيچکس نمی تواند
با خواندن شعر ها
جای موسيقی چشم تو را
پر کند
گاهی از صدای خنده ام
گريه ام می گيرد
و بر عکس
بی ربط: چرخ ها می چرخند آدم ها اگر نچرخند...
خوب له می شوند.

شب بود
ارتش ها
بر سينه ام رژه می رفتند
چکمه ها سنگين
مردی پيدا نبود
نان سنگک
نان تافتون
نان داغ
نان ما
نان آجر
نان داغ
داستان دود سرشب نوشته پاگرد
از مرحلهي نخست داوری
مسابقهي بهرام صادقی گذشت.
باران می آید
برخورد قطرات درشت باران
با درختان و زمین
باران می آید
بی واهمه و یک ریز
پنجره را باز می کنم
دستم خیس نمی شود
هوا صاف است
چراغ را خاموش می کنم
همسایگان می گویند
خوابیده ام
تمام شب باران می آید
.
.
بی ربط:
به نظرم از آنجا که نمی شود در مورد همه چیز فکر کرد و احساس
داشت در مورد همه چیز هم نمی توان نظر داشت اما رسانه های
شخصی جدید می توانند توهم دانایی و افتخار به حساب آمدن را
بی زحمتی تا حدی به آدم ببخشند.
.
قتلی را بر دوش می کشد
يا جنايتی بی بديل را
آنکه دوست نمی دارد
يا آنکه دوست نمی داريش
قتل هر کسی را
آن که دوست می داريم
يا آنکه دوست می دارد ما را...

