صفحه‌ی 5 از 8
juillet 19, 2004 | دوشنبه، 29 تیرماه 1383

بله

پدر خودش را مشغول چراغانی کرده‌بود
مادر به آینه گیر داده‌بود
که موج دارد

لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمی‌داد

لبخند‌ها زیر پا
مثل نقل له می ‌شدند

عمه‌ خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت

آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت

سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت

خیره بودم
جیب‌هایم پر از دستمال شده‌بود

حواسم هیچ پرت نمی شد

انگشتانت!

juillet 02, 2004 | جمعه، 12 تیرماه 1383

پارک ممنوع

هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکه‌ای دارم
یه وانتی پیدا می‌شه و می‌پریم بالا و چی؟
بالا شهر!

یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو می‌بینیم
براش سوت می‌زنیم
دخترا بر می‌گردن
شایدم فحشمون دادن!

کی می‌دونه ما کی‌ایم
شام چی می‌خوریم
شب معرکه‌ایه

راستی!
بدبختی‌های ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!

چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.

juin 11, 2004 | جمعه، 22 خردادماه 1383

دل صنوبر

لیوان به سادگی افتاد
به سادگی شکست
موزاییک ها گفتند
ای وای، دوباره حالش غریب شد!

کاسه بلور لبه آبی
از روی میز خم شد:
نوبت من همین روز هاست دوستان!

دستش را ناخودآگاه
کشید روی خرده شیشه ها باز
ساده نبود جمع کردنشان اما

پایه میز به تمسخر گفت:
دوباره می برد دستش را
بس که خام است این!

تنگ قدیمی فیروزه ای
سر چرخاند:
ای بابا!
ما که بیهوده سوختیم
بگذار گذر خود مزه کند!

گل سرخ خشکیده داخل تنگ
شانه بالا انداخت:
جسارت آنچه بر سرش می آورد
باید داشته باشد!

دختر زیر لب آواز می خواند:
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

mai 27, 2004 | پنجشنبه، 7 خردادماه 1383

مژده

مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی

نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند

نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده

زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو

بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند

شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.

mai 12, 2004 | چهارشنبه، 23 اردیبهشتماه 1383

زنده باد

giggle.gif
ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا

ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم

آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم

بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است

خیلی خوب است
ما آزادیم

mai 09, 2004 | یکشنبه، 20 اردیبهشتماه 1383

ما را که برد خانه

مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه
آخر شب
آبی، سیاه
آبی، سیاه
آبی، سیاه
بی آنکه دزدی در کار باشد

کشیدن پرده
خاموش کردن چراغ
و
به راه افتادن یک سایه سرگردان
در آغوش نجیب شب

صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب

زندگی!
برداشتن چند تکه شیشه شکسته
از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی

ساده است زندگی
چون بله گفتن به کسی که
تو را به رقص دعوت می کند

زندگی چیست!
خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند
تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال
ضبطی که روشن مانده
" تو مثل گلی ... "

به هم پیچیدن دو قصه
قصه کوتاه شدن
شعر شدن
و دیگر هیچ

mai 07, 2004 | جمعه، 18 اردیبهشتماه 1383

پشت درها

آواره در راه پله ها
ممکن است گرسنه مانده باشی
بدتر از آن سردت هم باشد

اما

اگر فکر کنی
خیال کنی حتی
کسی آن سر دنیا
شاید که دوستت دارد
-گر چه اصلا هم به یادت نباشد-

روی یک پادری نازک
توی پاگرد خوابیدن
کار سختی نیست

avril 27, 2004 | سه شنبه، 8 اردیبهشتماه 1383

مساله این نیست!

گربه کوچولو
زباله‌ها را باز می‌کند
دنبال گوشت نه
جند تکه پلاستیک می‌خواهد

نه سقف
نه الفبا
نه لبخند
چشم‌هایش در شب می‌درخشد

اگر می‌توانی فراموشش کن!

avril 20, 2004 | سه شنبه، 1 اردیبهشتماه 1383

زندگی

moonlight.jpg

"ماهتاب خانم مرده است"

این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.

شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.

آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.

از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.

ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت

و حرف و حدیث ها تمام می شود.

avril 11, 2004 | یکشنبه، 23 فروردینماه 1383

کارگران مشغول کارند!

آبی کم رنگ می شود
کم رنگ تر می شود
کوه در مه فرو می رود
آرام آرام باران می گیرد
گونه هایم خیس است

به چهارراه نگاه می کنم
تو رفته ای
سگی آن طرف پیاده رو خود را می لیسد
زباله ای از طبقه دوم پرت شد
پیرمردی که از توالت عمومی آمده
با دکمه شلوارش کلنجار می رود

ساده است فهمیدن اینکه
آدمی می تواند
در چهارراهی تمام شود

همین حالا
پیرمرد دکمه اش را بست
باران تند شده

باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان
با سرنوشت یا بدی ها یا هر چه

آخر
آدم خیس که بشود
صدایش می گیرد
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان
دوست دارم بخوانمشان.


avril 08, 2004 | پنجشنبه، 20 فروردینماه 1383

راه شیرین

هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:

پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟

گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند

و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه می کند:

راه را رعایت کن!
فرهاد را به دل بسپار!

mars 31, 2004 | چهارشنبه، 12 فروردینماه 1383

مات

mhand.jpg

هر جا سر بزند
بر روی تمام خاک ها ، خشکی ها
دنبال می گردد فرزندت
... مرهمی، پمادی، روغنی

خوب می شود آیا
دست های خشکت ؟

چیز دیگری هست اما
که سال ها از ساحل این دست ها
کیش شده

عشق.

mars 25, 2004 | پنجشنبه، 6 فروردینماه 1383

سلول های زنده ی ِ بدن ما

کاش می شد
حال محبوبه
یا کاوه و هستی را
پرسید از مورچه

افقی سبز را
با قدم های نمکینش
رد می کند
از عمودهای آهنی
بی وقت ملاقات

مورچه!
مورچه یِ زیبا
مورچه یِ آزاد
سال نو مبارک

mars 08, 2004 | دوشنبه، 18 اسفندماه 1382

آه

تلخ تلخ تلخم
بی شکر
بی شیر

فنجانی لب پر
بر میز کافه ای که

در تقویم تو
نشانی اش
بس که بلند می گرید
تمام روز ها را گذاشته روی سرش

février 28, 2004 | شنبه، 9 اسفندماه 1382

می رویم این حوالی بدویم

کاهنان معبد اورشلیم

من زانو می زنم
به زاری التماس می کنم

به نام خدای شما
که بر زبان نرانم
چه کسی
از آن سوی محراب
اورادی از کتاب را خواند

صداهای موهوم نیمه شب های دیر را نیز
قسم می خورم
هرگز نشنوده ام!

اجازه اش را بدهید
سوگند می خورم
تا درخت خرما بیشتر نرویم

قبل از غروب
مریم به معبد باز خواهد گشت

1 2 3 4 5 6 7 8



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.