صفحه‌ی 5 از 10
March 26, 2009 | پنجشنبه، 6 فروردینماه 1388

تعطیلات

تا سپیده بیدار
مست
می‌افتی روی کتاب
میان اسطوره‌ها و موسیقی

حوالی ظهر
تلفن زنگ می‌زند
کسی پیام می‌گذارد
چای دم کنی
برای عصر

December 19, 2008 | جمعه، 29 آذرماه 1387

لباس گرم بپوش

LaFroidure870930.jpg

هوا سرد شده
انگشت‌ها یخ می‌زنند
باید دستکش پشمی پوشید
پارسال همین موقع دی آمد و هوا سرد شد
ناباورانه گفتی
هیچ وقت این همه سرد نبوده
امسال هم خواهی گفت

همین روزها بود
گفنی خسته‌ای
درباره‌ی شیر‌گاز و انواع خودکشی‌های مطمئن حرف زدی
شاید وقتی دارم انار دانه می‌کنم
باز این‌ها را بگویی

شبیه زمستانی
سرد و به‌وقت
شبیه خستگی
دیوانه‌کننده و همیشگی
شبیه خودکشی
اما نه مدلی مطمئن

August 27, 2008 | چهارشنبه، 6 شهریورماه 1387

...

پروانه‌ها
در پیله می‌میرند


خیلی از پروانه‌ها

January 04, 2008 | جمعه، 14 دیماه 1386

Adult cold

برف می‌بارد
چرا لباس‌ها را پهن کرده‌ام؟
چرا برف را ندیدم؟
امروز تعطیل بوده انگار
بوی غذا می‌آید
غذای خوش بوی روز تعطیل همسایه ها
مبل مرا بغل کرده
خیلی وقت است
نمی‌دانم از کی
تلفن زنگ زد چند بار
نتوانستم بلند شوم
سرما خورده ام آیا ؟
نمی‌دانم
فردا باز سردم خواهد شد
لباس ها خشک نمی شوند
می دانم

December 09, 2007 | یکشنبه، 18 آذرماه 1386

در آینه

Miroir1385sib.jpg

وصیت من به تو
یک چشمک است
هر جا که رفتی
هر جا که بودی
هنگام پاشیدن آب به صورت
که زلال می شود دل آدم
برای من در آینه
چشمک بزن
آینه راز دار من است
بگذار تا آخر دنیا
خیال کنم
چشم چپت در آینه
دیوانه ی من است

November 25, 2007 | یکشنبه، 4 آذرماه 1386

کور پدر زاد

باز کنم روسری ام را
ببندم به دهانت
نه !
گوش به تو نمی دهم
که دل نداده ای به من

July 30, 2007 | دوشنبه، 8 مردادماه 1386

آرامش

tarquillité.jpg

این باد می‌وزد و می‌رود
این آب می‌ساید و می‌گذرد
این خاک در بر می‌گیرد و از خاطر می‌برد
این آتش می‌سوزاند و خاموش می‌شود

May 28, 2007 | دوشنبه، 7 خردادماه 1386

این حال

یک چاقوست
تا دسته فرو رفته در پهلو
نام کوچک دوست بر آن

درد هم یبداد کند
که می‌کند

یک ناروست
باور نکن
باور نمی‌کنم

May 14, 2007 | دوشنبه، 24 اردیبهشتماه 1386

لب‌هایش

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق

در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

February 24, 2007 | شنبه، 5 اسفندماه 1385

هیوا

درختان
در باد و برف و سرما
بی هیچ ‌سخن و گلایه
مطمئن
آمدن اتوبوس را انتظار می‌کشند

بهار می‌آید

February 02, 2007 | جمعه، 13 بهمنماه 1385

سفر

مسواک
مداد
لباس خواب
عطرش را جمع می‌کند
می‌ریزد در ساک دستی
می‌رود میان‌کاله

نه پشت سرش را نگاه می‌کند
نه پیش رویش را

هیچ‌کس در نبودش نمی‌پژمرد
جز یک گلدان
یک پیچ تنها

مسیر پرواز را چند بار در نقشه چک کرده
احتمال دارد

در آب‌های سرد
پی فلامینگوهای مهاجر خواهد دوید
احتمال دارد
یکی از آن‌ها از بالای سر اکتاویو پرواز کرده باشد

تنش سرد است
خسته است
دلش می‌خواهد یک فلامینگو بغل کند
فلامینگوهای سیبری هم خسته‌اند
اما
بی‌شک
گرم‌ است تن‌هاشان

December 21, 2006 | پنجشنبه، 30 آذرماه 1385

رقصنده‌ با مرگ

دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدم‌ها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را در‌آورم
نا آرام‌ترین کودک جهان را خواب کنم
خواب‌ترین کودک جهان را بی‌خواب

چیزهای بسیاری تجربه کرده‌ام
اکنون دلبسته‌ی یک چیزم
تنها
زن باشم
در سختی‌ها و شادی‌ها
بردبار و شکیبا
در برابر هر رنجی
حتا اگر دهانم را ببویند*
وفادار تا همیشه

شما که تن به شعر می‌دهید
شما که سنگی برای زدن ندارید
شاهد این پیوند زمینی باشید
در سختی‌ها و شادی‌ها
وفادار تا همیشه

سوگند می‌خورم
زن باشم
پلنگ و پرنده‌
مستانه هر جا
رقصنده‌ با مرگ

December 11, 2006 | دوشنبه، 20 آذرماه 1385

پرونده‌ی شماره‌ی 342

روی داستانش کار می‌کرد، برایش چای بردم. گفت با این یقه‌ی باز چرا خم می‌شوم روی دست‌نوشته‌های او ! حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانه‌ی آب دادن گل‌ها آمده‌بود بالکن روبرویی. سوگند می‌خورم نمی‌خواستم اتفاق بدی بی‌افتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرف‌ها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جمله‌ی کوتاه و به کمک یک قید ساده‌ی ناگهان مرد داستان را به دردناک‌ترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده‌است.
آقای دکتر! او نویسنده‌ی بی‌نظیریست، همین روزها عکس‌ها و نامه‌ها را پیدا خواهد کرد، فکر نمی‌کنید بهتر است وکیل بگیرم؟

December 08, 2006 | جمعه، 17 آذرماه 1385

خاطره

ماه دخت
روبنده‌‌اش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش

گفت
می‌فهمم چه می‌گویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
می‌گرفت دستم را
چه خیال‌ها داشتم

ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها می‌گفت
خطر کن
خطر کن دخترجان

می‌فهمی چه می‌گویم؟
ماه دخت پرسید

October 26, 2006 | پنجشنبه، 4 آبانماه 1385

تمرین زبان

در وضعیت قرارت می‌دهم
فرودگاه هستی
فرودگاه یک کشور خارجی
پرسشی به ذهنت می‌رسد؟

- نه!
شاید تنها بپرسم
کجا یک لیوان آب می‌توان پیدا کرد؟

دهانش خشک شده
چشم‌هایش را نگاه نمی‌کنم
- بیشتر فکر کن پسرجان!
در فرودگاه تنهایی

- باید بپرسم
در خروجی کجاست؟

بیهوده است
می‌زنم زیر چانه دستم را
روی کاغذ می‌نویسم:
- باجه‌ی فروش بلیط کجاست؟
- اولین بلیط برگشت به ایران چه روز و چه ساعتی ست؟
- نزدیک‌ترین هتل به فرودگاه چه نام دارد؟

جلسه‌ی بعد
جملات را از بر کن
شروع می‌کنیم به داستان خواندن
هیچ نگران نباش
با مادرت صحبت خواهم کرد

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10