صفحه‌ی 4 از 8
décembre 08, 2005 | پنجشنبه، 17 آذرماه 1384

کارمند رسمی

Crash.jpg

خیابان‌ها تمام نمی‌شوند

تشییع جنازه در این خیابان‌ها تمام نمی‌شود

نام برادرِ من می‌شود این خیابان،

برادرِ من گاهی ماموریت می‌رفت،

ماموریتِ برادرِ من تمام شده است


عکس: محمد خیرخواه

décembre 03, 2005 | شنبه، 12 آذرماه 1384

روز بی‌همتا

c'estunchapeau.jpg


خورشید مثل همیشه است
بد پول در می‌آورم
مثل همیشه

زن همسایه دارد جیغ می‌کشد
کمی زودتر از همیشه

چند دقیقه دیگر می‌دانم
شوهرش در را می‌کوبد می رود

مریم زنگ می‌زند
می‌خواهند اخراجش کنند

می‌رقصم
آواز می‌خوانم:
" دیگه اون دوس نداره باسه من گل بیاره..."

چند فن جادوگری یاد گرفته‌ام

رادیو می‌گوید آن‌ها به ما عدالت می‌دهند

صبحانه‌ام تمام شد

حالا

روز عجیب و بی‌همتایی را آغاز می‌کنم

یادداشت
دوازده آذر هشتاد و چهار، کوچه باران

octobre 06, 2005 | پنجشنبه، 14 مهرماه 1384

تلفن

زنگ می‌زند
صدایش نخ نما و چرک

حرف می‌زند
از گلف و جنبش زنان

نمی‌شناسمش
اشتباه گرفته‌

من از این جا رفته‌ام
کجا را می‌خواهید آقا!؟


octobre 04, 2005 | سه شنبه، 12 مهرماه 1384

بی دلیل

می‌ترسم
مانند یهودیان پیر
که صدای چکمه‌ها راه‌پله‌ها را پرکند
و با پستی به اردوگاه بکشانند مرا

می‌دانم
سرانجام یک نفر می‌فروشدم
پول خوبی می‌گیرد
بسیار هم خواهد گریست

ما هر دو
مانند کودکان یهودی‌زاده
یا هر آدمی
بی‌گناهیم

août 22, 2005 | دوشنبه، 31 مردادماه 1384

اخبار ساعت بیست و دو

مومیاییِ یک مرد
متعلق به قرن‌ها قبل
کشف شده‌است

مردان زمین نگرانند
کسی نمی‌خواهد
باستان شناسان فاش کنند

این مرد قلب داشته‌است

août 12, 2005 | جمعه، 21 مردادماه 1384

آبیِ خیسِ قهوه ای

بال‌هایم را بدهید
می‌خواهم بروم ساحل
با خیس مو‌هایم بر سنگی
تا ته شب منتظرش باشم

بال‌هایم را بدهید
دیسکویِ دریا قرار دارم
نمی‌رقصد با هیچ کس او
صبورِ یک پری دریایی است

بال‌هایم را بدهید
بال‌هایم را بدهید
می‌خواهم اسیر رویاهای کسی شوم
وقتِ وقت است

août 02, 2005 | سه شنبه، 11 مردادماه 1384

گنجشک کوچولوی تنهایم

شاید آن‌ها درست می‌گفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناه‌کار بودی
آن‌ها کشف کرده بودند

ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد می‌خندیدی
شاید درست می‌گفتند

چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای...

دیگر شک ندارم
آن ها درست می‌گویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال می‌کنند
خیلی خیلی بد

رنج کشیدی
کار ساده‌ای نبود
دوستت دارم همیشه

août 02, 2005 | سه شنبه، 11 مردادماه 1384

...

ندیدمت هیچ

و

همیشه دلتنگم

avril 13, 2005 | چهارشنبه، 24 فروردینماه 1384

یک غزل از قرن هفتم

شیر دوش را باز می‌کنم
کف حمام آبی شده‌است
آبی روشن پلیکان
.
.
.

février 16, 2005 | چهارشنبه، 28 بهمنماه 1383

دوستت دارم

به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجره‌ات
در نگاه گربه‌ای که برایش شیر می‌گذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمی‌کشد می‌رود

دوباره پیدایت خواهم کرد

به تو خواهم گفت


دسته: ( نه چندان شاعرانه )

février 02, 2005 | چهارشنبه، 14 بهمنماه 1383

درونی نکردن

توی نی شیرش فوت می‌کرد
یک زن پنجاه‌ و دو ساله
هفت نوه داشت
موهای رنگ نکرده
یک خانه‌ی تمیز و مرتب
شام شب را آماده کرده‌بود
می‌گفت دوست دارم
همیشه خیلی دوست داشتم
حباب‌ها قشنگند

décembre 02, 2004 | پنجشنبه، 12 آذرماه 1383

مردان خیابانی

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)


همه جا هستند
در ادراره‌ها
دانشگاه‌ها
وزارت‌خانه‌ها
دادگاه‌ها

کارت که گیرمی‌افتد
پیدا می‌شوند
از چراغ جادو آرام و بی‌صدا بیرون می‌آیند

گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچه‌ات را می‌کشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت می‌گذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشته‌ها می‌کند

همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی


novembre 12, 2004 | جمعه، 22 آبانماه 1383

ابو عمار

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!

فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!

نام خاکی...
خاکی که زنده‌گان را می‌بلعد.
مرده‌گان را زندگی می‌بخشد.

novembre 01, 2004 | دوشنبه، 11 آبانماه 1383

همه چیز رو به راه است

آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمی‌شود
یاد گرفتم شب‌ها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه

یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرف‌هایش بلند نمی‌شوم

یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراه‌ها بگذرم

نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته‌ام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع می‌کند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم

septembre 29, 2004 | چهارشنبه، 8 مهرماه 1383

وبا


شهر آرام است!

با قائم مقام هایی سرگردان

که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو

در دست دارند.

دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...

1 2 3 4 5 6 7 8



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.