


خیابانها تمام نمیشوند
تشییع جنازه در این خیابانها تمام نمیشود
نام برادرِ من میشود این خیابان،
برادرِ من گاهی ماموریت میرفت،
ماموریتِ برادرِ من تمام شده است
عکس: محمد خیرخواه

خورشید مثل همیشه است
بد پول در میآورم
مثل همیشه
زن همسایه دارد جیغ میکشد
کمی زودتر از همیشه
چند دقیقه دیگر میدانم
شوهرش در را میکوبد می رود
مریم زنگ میزند
میخواهند اخراجش کنند
میرقصم
آواز میخوانم:
" دیگه اون دوس نداره باسه من گل بیاره..."
چند فن جادوگری یاد گرفتهام
رادیو میگوید آنها به ما عدالت میدهند
صبحانهام تمام شد
حالا
روز عجیب و بیهمتایی را آغاز میکنم
یادداشت
دوازده آذر هشتاد و چهار، کوچه باران
زنگ میزند
صدایش نخ نما و چرک
حرف میزند
از گلف و جنبش زنان
نمیشناسمش
اشتباه گرفته
من از این جا رفتهام
کجا را میخواهید آقا!؟
میترسم
مانند یهودیان پیر
که صدای چکمهها راهپلهها را پرکند
و با پستی به اردوگاه بکشانند مرا
میدانم
سرانجام یک نفر میفروشدم
پول خوبی میگیرد
بسیار هم خواهد گریست
ما هر دو
مانند کودکان یهودیزاده
یا هر آدمی
بیگناهیم
مومیاییِ یک مرد
متعلق به قرنها قبل
کشف شدهاست
مردان زمین نگرانند
کسی نمیخواهد
باستان شناسان فاش کنند
این مرد قلب داشتهاست
بالهایم را بدهید
میخواهم بروم ساحل
با خیس موهایم بر سنگی
تا ته شب منتظرش باشم
بالهایم را بدهید
دیسکویِ دریا قرار دارم
نمیرقصد با هیچ کس او
صبورِ یک پری دریایی است
بالهایم را بدهید
بالهایم را بدهید
میخواهم اسیر رویاهای کسی شوم
وقتِ وقت است
شاید آنها درست میگفتند
تو بد بودی
بی آن که بفهمی
گناهکار بودی
آنها کشف کرده بودند
ماتیک و موسیقی و دویدن در باد را دوست داشتی
زیاد میخندیدی
شاید درست میگفتند
چقدر پچ پچ کردند
به زحمت و سختی افتادی
برای دروغ گفتن
برای به قشنگی فکر نکردن
برای...
دیگر شک ندارم
آن ها درست میگویند
تو بدی
خیلی بدتر از آن چه خیال میکنند
خیلی خیلی بد
رنج کشیدی
کار سادهای نبود
دوستت دارم همیشه
ندیدمت هیچ
و
همیشه دلتنگم
شیر دوش را باز میکنم
کف حمام آبی شدهاست
آبی روشن پلیکان
.
.
.
به تو خواهم گفت
در آواز گنجشکی کنار پنجرهات
در نگاه گربهای که برایش شیر میگذاری
یا پینه دوزی که از کاهویت پرمیکشد میرود
دوباره پیدایت خواهم کرد
به تو خواهم گفت
دسته: ( نه چندان شاعرانه )
توی نی شیرش فوت میکرد
یک زن پنجاه و دو ساله
هفت نوه داشت
موهای رنگ نکرده
یک خانهی تمیز و مرتب
شام شب را آماده کردهبود
میگفت دوست دارم
همیشه خیلی دوست داشتم
حبابها قشنگند
ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست
(سعدی)
همه جا هستند
در ادرارهها
دانشگاهها
وزارتخانهها
دادگاهها
کارت که گیرمیافتد
پیدا میشوند
از چراغ جادو آرام و بیصدا بیرون میآیند
گاهی یک شماره تلفن کنار چک پول
گاهی دست بچهات را میکشی
بروی پی کارت
کسی پایش را لای در رحمت میگذارد
و صدایش را شبیه
پرپر زدن فرشتهها میکند
همه جا هستند
خیلی هم نگران هستند
نگران زیاد شدن زنان خیابانی
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام کوچک توست؟!
نام فرزندت؟!
نام زنی که دوست داشتی؟!
نام کجا؟
جایی که خاک شدی!
فلسطین!
فلسطین!
فلسطین!
نام خاکی...
خاکی که زندهگان را میبلعد.
مردهگان را زندگی میبخشد.
آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمیشود
یاد گرفتم شبها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه
یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرفهایش بلند نمیشوم
یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراهها بگذرم
نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفتهام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع میکند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم
شهر آرام است!
با قائم مقام هایی سرگردان
که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو
در دست دارند.
دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...

