صفحه‌ی 3 از 10
October 17, 2012 | چهارشنبه، 26 مهرماه 1391

" آشوب "

دوستانی که
روحشان خبر ندارد
از این همه رخت کثیف
در دلت

آدم‌های غریبه
رد می‌شوند
لبخند می‌زنند

۲۶ مهر ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی

October 14, 2012 | یکشنبه، 23 مهرماه 1391

شیرین

دور خودش می‌چرخید
می‌گفت می‌خواهد سرش گیج برود
سرش که گیج می‌رفت
رها می‌شد در آغوش من
می‌گفت سرم دارد گیج می‌رود

سرم دارد گیج می‌رود


۲۳ مهر ۱۳۹۱
سارا

October 14, 2012 | یکشنبه، 23 مهرماه 1391

و

چیزهایی بود
مثل
نوازش * یک گربه و رفتنش زیر چرخ اولین ماشین
خودم را گناه‌کار می‌دانستم
و
چیزهایی بدتر

۲۳ مهر ۱۳۹۱
سارا
* سپاس‌گزارم

September 30, 2012 | یکشنبه، 9 مهرماه 1391

" وضعیت "

دنیا پر از شیشه خرده شده
سوزن‌های ته‌گردی که از دست خیاطی ناشی زمین ریخته

هستی دلهره دارم
نیستی دلهره دارم

۹ مهر ۱۳۹۱
سارا محمدی اردهالی, خلیج فارس

September 13, 2012 | پنجشنبه، 23 شهریورماه 1391

" نجات دهنده در گور خفته است* "

سپاس‌گزارم از تو
بابت اغمای اعتمادم
به زندگی
به عشق
به دوستی

سپاس‌گزارم از تو
بابت
ماهیِ بی‌تابی که
باله‌هایش را به تخنی آهنی بستند
می‌خواست
آبشش‌هایش را پاره کند
نمی‌دانست به کدام سو بپرد

سپاس‌گزارم از تو
به سادگی دنیا را تاب می‌آورم
می‌خندم به مرگ
شادم

۲۳ شهریور ۱۳۹۱
* از فروغ فرخ‌زاد
سارا محمدی اردهالی
* Don't call us!

August 26, 2012 | یکشنبه، 5 شهریورماه 1391

یک ربع به دوازده

به هر حال
با آن که فکر می‌کردم تویی
رقصیدم

May 21, 2012 | دوشنبه، 1 خردادماه 1391

اول خرداد ۱۳۹۱

و بعد دخترم
ما در میدان آزادی جشن گرفتیم
چنان همدیگر را در آغوش کشیدیم که قفسه‌ی سینه‌مان می‌خواست بشکند
آن همه سال
پیر نشده بودیم
جوان بودیم

سارا محمدی اردهالی
اول خرداد ۱۳۹۱

March 18, 2012 | یکشنبه، 28 اسفندماه 1390

" سال نود و یک باز هم تهران "

مهم‌ترین کار من در سال نو, پاک کردن آینه‌هاست و این کار یک قرن طول می‌کشد.

December 13, 2011 | سه شنبه، 22 آذرماه 1390

در قفس

هزار مرغ دریایی
در سینه‌ی من گرفتارند

اگر
این پنجره باز شود

۲۲ آذر ۹۰
سارا محمدی اردهالی

December 09, 2011 | جمعه، 18 آذرماه 1390

بی‌قراری

حال من
گذشته‌ی تو
آینده‌ی ما

هیچ کدام به پای هم نمی‌رسند

۱۷ آذر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

December 01, 2011 | پنجشنبه، 10 آذرماه 1390

چراغ من روشن است

شب است

روبرویی‌ها
چراغ را خاموش کرده‌اند
پرده را کشیده‌اند

ایستاده‌ام
با فنجان چای و بی‌خوابی‌ام

چراغ من روشن است

۱۰ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

August 20, 2011 | شنبه، 29 مردادماه 1390

خواب در مرداد

بی صدا
بی حرف
بی حدیث
زندگی میان ملافه‌های سپید و حوله‌های شسته شده

غلت زدن در
اسلوموشنی ابدی

بی هیچ خش خشی

کدام سایه
روی من
خواهد افتاد؟


.
.
.

۲۹ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

July 28, 2011 | پنجشنبه، 6 مردادماه 1390

ساعت مچیِ روی میز

همیشه می‌ترسیدم
از دیوانگی

حس می کنم حالا
سبک و آرام است
فکری ندارم
به کسی آزارم نمی‌رسد
یک پرنده‌ام
بی‌هدف پرواز می‌کنم

آسمان
پر از کنیاک است

۶ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

July 09, 2011 | شنبه، 18 تیرماه 1390

چیزی هست

به چه دل بسته بودم؟

آن روزها
حرف می‌زدم
از رویاهایم می‌گفتم
رویاهای من چه بود؟
چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف می‌کردم
می‌خندیدی

فکر کن
گمان می‌کنم
هست

چیزی هست
که اگر به خاطر بیاوری
حال من ‌خوب می‌شود

۱۸ تیر ۹۰
سارا محمدی اردهالی

June 17, 2011 | جمعه، 27 خردادماه 1390

فصل گل‌ها

Golha.jpg


- می‌بینی چطور دستشان انداختیم
عینک آفتابی‌ام را برداشتم

تابوت تو خندید :

- این همه جسد دیده بودی
به خودشان تفنگ و سپر ببندند


۲۷ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10