صفحه‌ی 3 از 8
mai 14, 2007 | دوشنبه، 24 اردیبهشتماه 1386

لب‌هایش

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق

در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

février 24, 2007 | شنبه، 5 اسفندماه 1385

هیوا

درختان
در باد و برف و سرما
بی هیچ ‌سخن و گلایه
مطمئن
آمدن اتوبوس را انتظار می‌کشند

بهار می‌آید

février 02, 2007 | جمعه، 13 بهمنماه 1385

سفر

مسواک
مداد
لباس خواب
عطرش را جمع می‌کند
می‌ریزد در ساک دستی
می‌رود میان‌کاله

نه پشت سرش را نگاه می‌کند
نه پیش رویش را

هیچ‌کس در نبودش نمی‌پژمرد
جز یک گلدان
یک پیچ تنها

مسیر پرواز را چند بار در نقشه چک کرده
احتمال دارد

در آب‌های سرد
پی فلامینگوهای مهاجر خواهد دوید
احتمال دارد
یکی از آن‌ها از بالای سر اکتاویو پرواز کرده باشد

تنش سرد است
خسته است
دلش می‌خواهد یک فلامینگو بغل کند
فلامینگوهای سیبری هم خسته‌اند
اما
بی‌شک
گرم‌ است تن‌هاشان

décembre 21, 2006 | پنجشنبه، 30 آذرماه 1385

رقصنده‌ با مرگ

دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدم‌ها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را در‌آورم
نا آرام‌ترین کودک جهان را خواب کنم
خواب‌ترین کودک جهان را بی‌خواب

چیزهای بسیاری تجربه کرده‌ام
اکنون دلبسته‌ی یک چیزم
تنها
زن باشم
در سختی‌ها و شادی‌ها
بردبار و شکیبا
در برابر هر رنجی
حتا اگر دهانم را ببویند*
وفادار تا همیشه

شما که تن به شعر می‌دهید
شما که سنگی برای زدن ندارید
شاهد این پیوند زمینی باشید
در سختی‌ها و شادی‌ها
وفادار تا همیشه

سوگند می‌خورم
زن باشم
پلنگ و پرنده‌
مستانه هر جا
رقصنده‌ با مرگ

décembre 11, 2006 | دوشنبه، 20 آذرماه 1385

پرونده‌ی شماره‌ی 342

روی داستانش کار می‌کرد، برایش چای بردم. گفت با این یقه‌ی باز چرا خم می‌شوم روی دست‌نوشته‌های او ! حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانه‌ی آب دادن گل‌ها آمده‌بود بالکن روبرویی. سوگند می‌خورم نمی‌خواستم اتفاق بدی بی‌افتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرف‌ها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جمله‌ی کوتاه و به کمک یک قید ساده‌ی ناگهان مرد داستان را به دردناک‌ترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده‌است.
آقای دکتر! او نویسنده‌ی بی‌نظیریست، همین روزها عکس‌ها و نامه‌ها را پیدا خواهد کرد، فکر نمی‌کنید بهتر است وکیل بگیرم؟

décembre 08, 2006 | جمعه، 17 آذرماه 1385

خاطره

ماه دخت
روبنده‌‌اش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش

گفت
می‌فهمم چه می‌گویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
می‌گرفت دستم را
چه خیال‌ها داشتم

ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها می‌گفت
خطر کن
خطر کن دخترجان

می‌فهمی چه می‌گویم؟
ماه دخت پرسید

octobre 26, 2006 | پنجشنبه، 4 آبانماه 1385

تمرین زبان

در وضعیت قرارت می‌دهم
فرودگاه هستی
فرودگاه یک کشور خارجی
پرسشی به ذهنت می‌رسد؟

- نه!
شاید تنها بپرسم
کجا یک لیوان آب می‌توان پیدا کرد؟

دهانش خشک شده
چشم‌هایش را نگاه نمی‌کنم
- بیشتر فکر کن پسرجان!
در فرودگاه تنهایی

- باید بپرسم
در خروجی کجاست؟

بیهوده است
می‌زنم زیر چانه دستم را
روی کاغذ می‌نویسم:
- باجه‌ی فروش بلیط کجاست؟
- اولین بلیط برگشت به ایران چه روز و چه ساعتی ست؟
- نزدیک‌ترین هتل به فرودگاه چه نام دارد؟

جلسه‌ی بعد
جملات را از بر کن
شروع می‌کنیم به داستان خواندن
هیچ نگران نباش
با مادرت صحبت خواهم کرد

octobre 18, 2006 | چهارشنبه، 26 مهرماه 1385

مهر

دخترم باران
گاهی موهایش دم اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی

امروز رفتم دبستان دنبالش
همه‌ی بچه‌ها ‌دویدند سمت مادرشان
دخترم باران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی بود

خیلی حرف داشتیم
دخترم باران
مهربان است
دیر رسیدم خانه
شانه‌هایم خیس ِ باران بود

octobre 01, 2006 | یکشنبه، 9 مهرماه 1385

Mystify

sway8410.jpg

لباس حریرِ شرابی‌ پوشیده
می‌رقصد
سالن می‌چرخد گرد او:

Like a flower bending in the breeze"
*"Bend with me, sway with ease

فنجان چایت را دو دستی گرفتی
می‌گویی مراقب میز باش
یعنی قندان و قلم‌دان و فرهنگ فارسی

می‌خندد
آشوبی
معادل demystify را پیدا نمی‌کنی
می‌تواند یک اجرا برایش داشته باشد
کلمه می‌خواهی
می‌گوید تنگ است
می‌گویی تنگ قشنگ است
می‌پرسد حریر چطور؟

یک نت کمرش را می‌گیرد
می‌بردش
میان دست‌هایش نگاهت می‌کند
کاش معادل پیدا نکنی
خیلی جذاب شده‌ای

نه
این کار را نکن
می‌خواهد برقصد
با همین حریر شرابی‌اش

*Song: Sway Lyrics

septembre 29, 2006 | جمعه، 7 مهرماه 1385

مسافر

voyageur8507.jpg

در فاصله‌ی دو پرواز
پاریس- تهران
تهران - دهلی
چمدان سنگینش را کنار مبل راحتی‌ی من زمین گذاشت

در فاصله‌ا‌ی کوتاه
میز را چیدم
نفهمیدم مشغول چه کاری‌ست
رفت

هر لحظه
در قوطی‌ی چای
لای حوله‌ها
کتاب‌ها
پشت قاب عکس
گلدان
کلمه‌هایی منفجر می‌شوند

مین گذاری!

دست‌های من توانایی‌ی خنثی کردنشان را ندارند
تسلیم شده‌ام
دیر اما
درست وقتی مسافر
با بودا عکس یادگاری می‌گرفت

و نمی‌دانست
صدای انفجار در این خانه قطع نمی‌شود

juillet 30, 2006 | یکشنبه، 8 مردادماه 1385

قرمز ِ تنها

le rouge.jpg

در خاورمبانه دیگر نمی‌شود خوابید...
یک کابوس است می‌دانم
ولی
به تمام رنگ‌ها تقدیم می‌کنم

قرمز را از زمین بلند می‌کنند
می‌گذارند روی برانکار

برانکار را بلند می‌کنند
می‌گذارند توی آمبولانس

روی آمبولانس هیچ علامتی نیست
نه صلیب
نه ماه
نه ستاره

خیلی دورم
فریاد می‌کشم

صبر کنید
صبر کنید
صبر کنید

درها بسته می‌شوند
آمبولانس حرکت می‌کند
آژیر می‌کشد

قرمز، هیچی
قرمز، هیچی

قرمز

هیچی

avril 07, 2006 | جمعه، 18 فروردینماه 1385

کو محتسبی که مست گیرد

laterre.jpg
(تمرین در اندیمشک)


حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...

نیم‌کت ذخیره‌ در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون می‌آییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین می‌داند حق با برنده نبوده هیچ وقت

با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند

تیم ما پیراهنِ مارک‌دار نمی‌پوشد
بی سپانسر حال می‌دهد بازی

یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بی‌هوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازه‌بانت می‌شوم
بی‌خط، بی‌نشان

خلاص

février 13, 2006 | دوشنبه، 24 بهمنماه 1384

آدم‌های کمی عاشق می شوند

کرور کرور بچه هر روز صبح از گرسنگی می‌میرند
سیاستمداران با زندگیِ کرور کرور آدم بازی می‌کنند
کرور کرور روزنامه‌نگار فریاد می‌کشند
کرور کرور آدم نامه می‌نویسند، امضا جمع می‌کنند

کرور کرور آدم دل هم را پاره می‌کنند
کرور کرور آدم اشک می‌ریزند

کرور کرور آدم همبرگر دوست دارند
کرور کرور آدم بازی‌های زمستانی را تماشا می‌کنند
کرور کرور آدم برای بالرین‌ها دست می‌زنند

کره‌ی زمین خیلی بزرگ است
فردا صبح
کرور کرور آدم بیدار می‌شوند
می‌روند خرید
نان و شیر و عسل می‌خرند
روزنامه و دستمال کاغذی می‌خرند

کرور کرور آدم...

و


یک قصه از شايان الهامی در خزه
«بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد»

février 07, 2006 | سه شنبه، 18 بهمنماه 1384

پنجره‌ی هتل

window.jpg

چراغ‌ها تا لب دریا روشن
زیر هر چراغ نیمکتی و زوجی
صدای آرامِ دریا، همهمه‌ی توریست‌ها و نسیم ساحلی

آرامشِ عمیقی است
توریست‌ها شکلِ خودت هستند،بی‌خواب
بی‌قرار پیِ چیزی می‌گردند

دنیایِ شگفتی است
حس می‌کنی
تمام عمر توریست بوده‌ای

janvier 13, 2006 | جمعه، 23 دیماه 1384

شیشه‌های شکسته‌ی آبی

blue.jpg

چه کسی فنجان‌ها را می‌شکند ؟
چرا خانه پر از شیشه‌های شکسته‌ی آبی است ؟
چرا مچ دستت کبود است ؟
مدام می‌پرسد...

من آن‌ها را نشکسته‌ام
برو یک کتاب فیزیک بخر
فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان
برو پی متافیزیک
من چه می‌دانم

پشت در گوش می‌ایستی
می‌پرسی
به چه کسی می‌گویی آرام باشد
چرا گفتی می‌توانید با هم دوست باشید

در را باز می‌کنم
می‌لرزم
می‌خواهی دیوانه‌ام کنی
نمی‌فهمی چقدر تنهاست

1 2 3 4 5 6 7 8



бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.