

سر زده آمده
نمیبوسد مرا
لبهایش، سیاهتر شدهاند
دندانهای درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق
در سکوت شام میخوریم
وقت رفتن
لیوان را میاندازد، میشکند
میگوید ببخشید
و میرود
مداد را بر میدارم به نوشتن ادامه میدهم
درختان
در باد و برف و سرما
بی هیچ سخن و گلایه
مطمئن
آمدن اتوبوس را انتظار میکشند
بهار میآید
مسواک
مداد
لباس خواب
عطرش را جمع میکند
میریزد در ساک دستی
میرود میانکاله
نه پشت سرش را نگاه میکند
نه پیش رویش را
هیچکس در نبودش نمیپژمرد
جز یک گلدان
یک پیچ تنها
مسیر پرواز را چند بار در نقشه چک کرده
احتمال دارد
در آبهای سرد
پی فلامینگوهای مهاجر خواهد دوید
احتمال دارد
یکی از آنها از بالای سر اکتاویو پرواز کرده باشد
تنش سرد است
خسته است
دلش میخواهد یک فلامینگو بغل کند
فلامینگوهای سیبری هم خستهاند
اما
بیشک
گرم است تنهاشان
دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدمها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را درآورم
نا آرامترین کودک جهان را خواب کنم
خوابترین کودک جهان را بیخواب
چیزهای بسیاری تجربه کردهام
اکنون دلبستهی یک چیزم
تنها
زن باشم
در سختیها و شادیها
بردبار و شکیبا
در برابر هر رنجی
حتا اگر دهانم را ببویند*
وفادار تا همیشه
شما که تن به شعر میدهید
شما که سنگی برای زدن ندارید
شاهد این پیوند زمینی باشید
در سختیها و شادیها
وفادار تا همیشه
سوگند میخورم
زن باشم
پلنگ و پرنده
مستانه هر جا
رقصنده با مرگ
روی داستانش کار میکرد، برایش چای بردم. گفت با این یقهی باز چرا خم میشوم روی دستنوشتههای او ! حوصلهی این حرفها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانهی آب دادن گلها آمدهبود بالکن روبرویی. سوگند میخورم نمیخواستم اتفاق بدی بیافتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرفها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جملهی کوتاه و به کمک یک قید سادهی ناگهان مرد داستان را به دردناکترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیدهاست.
آقای دکتر! او نویسندهی بینظیریست، همین روزها عکسها و نامهها را پیدا خواهد کرد، فکر نمیکنید بهتر است وکیل بگیرم؟
ماه دخت
روبندهاش را بالا زد لرزان
دستم را گرفت و فشرد
برق می زد چشمانش
گفت
میفهمم چه میگویی
جای تو بودم کاش
کنارم ماه دختی بود
میگرفت دستم را
چه خیالها داشتم
ماه دختی جسور
چشمانش پر از برق شیطنت
و به من
آن روزها میگفت
خطر کن
خطر کن دخترجان
میفهمی چه میگویم؟
ماه دخت پرسید
در وضعیت قرارت میدهم
فرودگاه هستی
فرودگاه یک کشور خارجی
پرسشی به ذهنت میرسد؟
- نه!
شاید تنها بپرسم
کجا یک لیوان آب میتوان پیدا کرد؟
دهانش خشک شده
چشمهایش را نگاه نمیکنم
- بیشتر فکر کن پسرجان!
در فرودگاه تنهایی
- باید بپرسم
در خروجی کجاست؟
بیهوده است
میزنم زیر چانه دستم را
روی کاغذ مینویسم:
- باجهی فروش بلیط کجاست؟
- اولین بلیط برگشت به ایران چه روز و چه ساعتی ست؟
- نزدیکترین هتل به فرودگاه چه نام دارد؟
جلسهی بعد
جملات را از بر کن
شروع میکنیم به داستان خواندن
هیچ نگران نباش
با مادرت صحبت خواهم کرد
دخترم باران
گاهی موهایش دم اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی
امروز رفتم دبستان دنبالش
همهی بچهها دویدند سمت مادرشان
دخترم باران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فری و صاف و دم اسبی بود
خیلی حرف داشتیم
دخترم باران
مهربان است
دیر رسیدم خانه
شانههایم خیس ِ باران بود

لباس حریرِ شرابی پوشیده
میرقصد
سالن میچرخد گرد او:
Like a flower bending in the breeze"
*"Bend with me, sway with ease
فنجان چایت را دو دستی گرفتی
میگویی مراقب میز باش
یعنی قندان و قلمدان و فرهنگ فارسی
میخندد
آشوبی
معادل demystify را پیدا نمیکنی
میتواند یک اجرا برایش داشته باشد
کلمه میخواهی
میگوید تنگ است
میگویی تنگ قشنگ است
میپرسد حریر چطور؟
یک نت کمرش را میگیرد
میبردش
میان دستهایش نگاهت میکند
کاش معادل پیدا نکنی
خیلی جذاب شدهای
نه
این کار را نکن
میخواهد برقصد
با همین حریر شرابیاش
*Song: Sway Lyrics

در فاصلهی دو پرواز
پاریس- تهران
تهران - دهلی
چمدان سنگینش را کنار مبل راحتیی من زمین گذاشت
در فاصلهای کوتاه
میز را چیدم
نفهمیدم مشغول چه کاریست
رفت
هر لحظه
در قوطیی چای
لای حولهها
کتابها
پشت قاب عکس
گلدان
کلمههایی منفجر میشوند
مین گذاری!
دستهای من تواناییی خنثی کردنشان را ندارند
تسلیم شدهام
دیر اما
درست وقتی مسافر
با بودا عکس یادگاری میگرفت
و نمیدانست
صدای انفجار در این خانه قطع نمیشود

در خاورمبانه دیگر نمیشود خوابید...
یک کابوس است میدانم
ولی
به تمام رنگها تقدیم میکنم
قرمز را از زمین بلند میکنند
میگذارند روی برانکار
برانکار را بلند میکنند
میگذارند توی آمبولانس
روی آمبولانس هیچ علامتی نیست
نه صلیب
نه ماه
نه ستاره
خیلی دورم
فریاد میکشم
صبر کنید
صبر کنید
صبر کنید
درها بسته میشوند
آمبولانس حرکت میکند
آژیر میکشد
قرمز، هیچی
قرمز، هیچی
قرمز
هیچی

(تمرین در اندیمشک)
حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...
نیمکت ذخیره در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون میآییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین میداند حق با برنده نبوده هیچ وقت
با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند
تیم ما پیراهنِ مارکدار نمیپوشد
بی سپانسر حال میدهد بازی
یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بیهوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازهبانت میشوم
بیخط، بینشان
خلاص
کرور کرور بچه هر روز صبح از گرسنگی میمیرند
سیاستمداران با زندگیِ کرور کرور آدم بازی میکنند
کرور کرور روزنامهنگار فریاد میکشند
کرور کرور آدم نامه مینویسند، امضا جمع میکنند
کرور کرور آدم دل هم را پاره میکنند
کرور کرور آدم اشک میریزند
کرور کرور آدم همبرگر دوست دارند
کرور کرور آدم بازیهای زمستانی را تماشا میکنند
کرور کرور آدم برای بالرینها دست میزنند
کرهی زمین خیلی بزرگ است
فردا صبح
کرور کرور آدم بیدار میشوند
میروند خرید
نان و شیر و عسل میخرند
روزنامه و دستمال کاغذی میخرند
کرور کرور آدم...
و
یک قصه از شايان الهامی در خزه
«بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی میکرد»

چراغها تا لب دریا روشن
زیر هر چراغ نیمکتی و زوجی
صدای آرامِ دریا، همهمهی توریستها و نسیم ساحلی
آرامشِ عمیقی است
توریستها شکلِ خودت هستند،بیخواب
بیقرار پیِ چیزی میگردند
دنیایِ شگفتی است
حس میکنی
تمام عمر توریست بودهای

چه کسی فنجانها را میشکند ؟
چرا خانه پر از شیشههای شکستهی آبی است ؟
چرا مچ دستت کبود است ؟
مدام میپرسد...
من آنها را نشکستهام
برو یک کتاب فیزیک بخر
فصل تغییر ناگهانی فشار را بخوان
برو پی متافیزیک
من چه میدانم
پشت در گوش میایستی
میپرسی
به چه کسی میگویی آرام باشد
چرا گفتی میتوانید با هم دوست باشید
در را باز میکنم
میلرزم
میخواهی دیوانهام کنی
نمیفهمی چقدر تنهاست

